گفت حالم بده و گریه میکرد و میگفت میخوان بستریم کنن و اومدم بیمارستان
گفتم شوهرت یا ابجیت نیست
گفت شوهرم رفته کار شهر دیگه و ابجیم الان خوابه
منم استرس گرفتم با سرعت رفتم دنبال شوهرم و بعد بیمارستان
وقتی رسیدم زنگ زدم که چیکار کردی .گریه میکرد که وای دارن بستریم میکنن و...اجازه حرف نمیداد و فقط گریه .یهو دیدم تو نوبت دکتر نشسته و با پسرش بازی میکنه و خودش هم منو دید تعجب کرد
اصلا حالم یه جوریه الان...مسخرم کرده انگار...
چند بار تا الان زنگ زده و گفته از این حرفا .گفتم یبار برم ببینم چشه و کمکش کنم