سلام دوستان
۴روزه که میگذره ولی هنوز که یادش میوفتم گریه ام میاد
به شدت مریض شده بودم و هستم خودم نوبت دکتر گرفتم که مادرم زودی گفت واسه من و داداشتم نوبت بگیر درحالیکه سالم سالم بودن منم نوبت گرفتم چون مجبور نشم پول اسنپ بودم خلاصه کلی فرداش داداشمو نیاورد ولی براش دارو گرفت ویتامین و اینا بعد توی کلینیک معطل شدیم بعدش که داروهامو گرفتم همکار خانم واسه تزریق نداشتن امپولمو نزدم،کف پاهامم میلرزید و درد میکرد اینقدر حالم بد بود ولی مامانم انگار نمیدید گفت بریم نونوایی توهم نون بگیر گفتم مامان من دیشبم شام نخوردم امروزم هیچی نخوردم ضعف کردم گفت داداشت خونه نیست باید نون بگیریم،هواهم سرد بود خلاصه که عین چی میلرزیدم تو خیابون و منتظر مامانم،بعدش که اومدیم خونه من فک کردم میریم امپولمو بزنیم ولی خبری نبود تاکه رسیدیم شروع که به دادن داروهای داداشم!!اصلا متوجه من نبود که همونجا وسط هال با چادر افتادم پاشدم تنهایی برم تا درمانگاه که خب از خونمون دورم بود ازش کارت گرفتم گفت خرج الکی نمیکنیا پیاده برو و بیا،کل راه رو گریه کردم از اینهمه بی مهری مامانم بهم زنگ نزد امپولمو که زدم منتظر اسنپ بودم که زنگ زد پیاده میایا ماشین نمیگیری دوقدم راهه!!!ولی با پول خودم اسنپ گرفتم اومدم خونه رنگم عین شله زرد شده بود یه لیوان چایی هم برام نیاورد بااون حالم سوپ درست کردم و......
بنظرتون اینا عادیه؟عادیه که اینجوری باهام رفتار میکنه یا من زیادی حساس شدم