برادر من هم که ده سال خونمون بود همچین گل و بلبل نبود زندگیمون.
هزار اعصاب خرابی برای ما داشت
شوهرم میگفت اشکال نداره عقلسچش نمیکشه مجرده این چیزا رو نمیدونه ما کوتاه بیاییم تا ناراحتی پیش نیاد
تازه توی همین مهرماهی داداش بزرگه ام که مجرد هم هست اومد یک سه هفته ای خونمون موند
من گرمایی ام موقع خواب شلوار جماعت و دامن بلند جماعت نمیتونم بپوشم یک پیراهن نازک کوتاه تا بالای زانو
فکر کن صبح زود رفته بود نونوایی نون سنگک خریده بود ساعت 5 و نیم صبح اومده پایین پای منو شوهرم منو بیدار کرده که بیا
پیش خودم گفتم یاخدا چی شده سریع لباس عوض کردم رفتم میبینم میگهبیا این نون ها رو هوا بده
بعدآ همسرم از خنده غش کرده بود میگفت داداشت یک سال از من کوچیکتره فقط ، نمیدونه توی اناق خواب یه زن و شوهر نباید بره اونم دم صبح؟
اوضاع منم با داداشتم همچین به سانان نبود عزیزم ولی همسرم واقعآ مردانگی کرد تحملکرد.