یه خواستگار داشتم
رییس بانک بود
همه چیزشو اکی بود
میخواست بره تهران زندگی کنی انتقالی زده بود
اومدن خواستگاریم و چندشب بعدش گفتن که نمیخوایم دیگه کنسله
گفتم به چه علت گفت از خانوادت خیلی بد گفتن
من فکرم هزاران جا رفت به هزاران نفر شک کردم که کی ازم بد گفته
بعد گفتم خب من باید بدونم کی در موردم بد گفته چون باید از یه آدم مطمعن سوال کرده باشی
گفت عمهی خودتون.
دنیا رو سر من خراب شد
رفتم بگم عمه چرا ازمون بد گفتی
شروع کرد به داد و بیداد که فلانی دختر کاکام هست دمبخته فلانی دختر خواهرم هست دمبخته از تو بزرگترن
اونام هستن که باید برن چرا تو ازدواج کنی
و زندگی من از اونروز سیاه شد رفتم با یه احمق ازدواج کردم که طلاقم داد.
عمه م از همون روز ریهش آب آورد و چندماه بعدش مرد
قبل مردن زنگ زد حلالیت گرفت
گفتم حلالت کردم چون دلم واسش میسوخت مریض بود
ولی هنوز مثل یه داغ روی دلمه هنوز حلالش نکردم.
الهی سر بچه هاش بیاد تا دلم آروم شه