راستش خواهر شوهرم از کربلا اومده بود میخاست سفره بندازه خونه خودش یه شهر دیگست ولی خونه باباش دویست متر زیر بناشه فقط و خونه خواهراش و همشون شیک
منتها اینا چون رو فرش و خونه حساس بودن دور هم تصمیم گرفتن سفره خونه من پهن شه با بیستا بچه کوچیک که دارن اونم مبل های سفید من😐😐😐😐
و منم چن روز پیش فرشو پرده نو خریدم فورا به یروز نکشیده مادرشوهرم به شوهرم زنگ زد مادر اگه پول دستته یه ماکروفر برام بخر لازممه (اینم بگم صفر تا صد خرجش با ماست و توقع بالایی هم داره)
امروز بحث شد به شوهرم گفتم تو هم مث خانوادتی بهتون رو میدن سوار آدم میشین و دیگه هی سر شوخی ولی از ته دلش میزد تو گوش من محکم میزدااا بعد میگف شوخیه
منم بهش گفتم گمشو غلط نکن دستتو میشکنم اونم گفت غلطکردی منم گفتم غلطو تو کردی و همه کس و کارت
منتها بعد دعوا عذاب وجدان گرفتم عصبیم