خدایا کفر میگویم پریشانم پریشانم
چه میخواهی تو از جانم نمی دانم نمی دانم
مرا بی آنکه خود خواهم مرا بی آنکه خود خواهم
اسیر زندگی کردی تو مسئولی خداوندا به این آغاز و پایانم
من آن بازیچه ای هستم
که می رقصم به هر سازت تو می خندی .............. به این چشمان گریانم
نه در مسجد نه میخانه نه در دیری نه در کعبه
من آن بید م که می لرزم دگر بر مرگ ایمانم
خدایی نا خدایی هرچه هستی غافله ای یارم
که من آن کشتی که من آن کشتی بشکسته ای در کام طوفانم
تویی قادر تویی مطلق نسوزان خشک وتر با هم
که من فریاد ز نسلی آسی و قومی پریشانم😔🥲