2777
2789
عنوان

طلب آرزو

94 بازدید | 8 پست

داستان خودمه نظرتونو لگین بعد خوندن 

هنوز بهم بدهکاره اون همه عشقی که به پاش ریختمو گذاشت رفت حالا بعد دوسال اومده میگه میخوام بیام خواستگاری میگم چرا رفتی میگه رفتم تا خودمو برای امروز اماده کنم خندیدمو گفتم اخه بی حرف رفتی چرا ولم کردی تو با این کارت منو داغون کردی دلم شکست.... گفت اومدم جبران کنم گفتم تو بهم بدهکاری باید طلبمو بدی گفت هرچی باشه میدم  گفتم هروقت طلبت صافوشد بیا خواستگاری .... گفت همین الان بگو من دیگه طاقت دوری از تو رو ندارم ...... خندیدم گفتم یادداشت کن ..... اونم خندید اما نمیدونست میخندم تا اشکم نریزه کاغذو قلم برداشت گفت بگو گفتم دوسال شکستن... دوسال تنهایی...دوسال ترحم همه...دوسال دیوونگی.....دوسال دل آشوبی...دوسال بی احساس شدن ....صدسال پیر شدن ....دوسال بی تو بودن و مرور خاطرات........
بجای نوشتن فقط با دهان باز داشت نگاهم میکرد خندیدم گفتم خوب طلبمو بده ..... بلندشد اومد سمتم خواست بغلم کنه نزاشتم گفتم نه نه من تازه این دوری عادت کردم گفت ولی چجوری بدهیمو بهت بدم فقط میتونم جبرانش کنم بزار کنارت باشم و اونهمه سختی رو باتمام عشقم کاری کنم فراموش کنی ....بازم لبخند زدم گفتم فراموش میشه ولی توهم باید مثل من بشی  دستی تو موهاش کشید و گفت ولی نمیتونم تنهات بزارم من امشب میخوام بیام خواستگاری حتی قراره خواستگاریمونو گذاشتم ولی میخواستم ندونی تا شب سوپرایز بشی ....  اومدم نزدیکش گفتم وقتی مامانم گفت خواستگار داره میاد امشب گفتم کتسلش کن گفت نمیشه بزاربیان برن قبول کردم بعداز نیم ساعت تو زنگ زدی گفتی بیلم اینجا حالا که اومدم باحرفات حدس زدم شاید خواستگار توباشی . .........حالا کنسلش کن و طلب منو صاف کن بعد بیا..... دستمو گرفت بعد دوسال هنوزم بهترین حسو دارم وقتی دستم تو دستشه گفت ارزو بزار کنارت باشم دوسال که سهله کل عمرمم میدم برات.... اون یکی دتمو گذاشتم رو دستش گفتم مت چه الان چه دوسال دیگه برای توهمستم چون قلبم بوای تو میزنه ولی این جدایی لازمه اخه دارم میرم برای چند وقت نیستم...... ‌‌دستمو ول کرد خندید بلند خندید صدای خنده اش باندتر شد و تبدیل شد به داد کشیدن ترسیدم چند قدم رفتم عقب بادو خودشو بهم رسوند دوتا دستامو گرفت گفت ارزو باتمام عشق ازت خواهش میکنم التماست میکنم منو ببخش لعنتی من اشتباه کردم تمامش کن بزار برای خودم بشی لعنتی من بی تو دیوونه میشم باید بعد دوسال بیای تیمارستان.....
زانو زدم رو رمدن گفتم منم وقتی تو رفتی و جواب تماسمو ندادی همین کارو کردم داد زدم گریه کردم اما تونبودی ولی من الان هستم تو یه دفعه رفتی و من دارم بهت میگم و پیشتم تو رفتی بدون اینکه بگی برمیگردی ولی من با اینکه میرم دارم بهت قول میدم که میرم ولی برمیگردم پس بزار راحت برم من بلیطمو اوکی کردم امروز میرم و دوسال دیگه همینجا میبینمت بدون طلب اون موقع برای همدیگه هستیم  
بلندشدم اروم دستمو از زستش کشیدم بیرون که به سرعت لباشو رو لبام گذاشت و منو بوسید بعد دوسال هنوز حس ارامش دارم....بعد چند لحظه صورتمو بازستاش قاب گرفت گفت ببین ارزو من نمیزارم ازم دور شی حتی یک لحظه اگه میخوای دوسال نباشی اول بمون مرگ منو ببین بعد برو خندیدمگفتم تو چرا نموندی مرگ روح منو ببینی جسم که چیزی نیست... من روحم زخمیه خوب خوبت میکنم لعنتی بهم فرصت بده چطور میخوای بدون تو دوام بیارم .... بدون حرف برگشتم که برم    ولی منو کشید که با کمر افتادم زمین باچشمای قرمزش داشت نگاهم میکرد مثل دوسال پیش لرزبه تنم افتاد بادندونای کلیدشده گفت من هنوز عادتمو ترک نکردم پس وقتی دارم باهات حرف میزنم مثل ادم وایسا گوش کن بعد ..... بلند شد دستسو توموهاش کشید و برگشت سمتم گفت امشب جواب مثبت بده تادنیارو به پات بریزم گفتم ولی من دارم میرم.... دوباره اومد سمتم میدونم وقتی میترسم چشمام روشنتراز همیشه میشه اونم اینو میفهمهوو کوتاه میاد ولی الان چرا ول نمیکنه...... اومدم کنارم نشست من هنوز رو زمین نشسته بودم  دستشو انداخت دور شونم و گفت ارزو بیخیال شو همین الانم داغون شدم اگه بخوای بیخیال التماسم بشی خرمیشم خودتم میدونم  که خربشم بد میشه خواستم بلندشم که به زور منو کنارش نگه داشت واقعا ترسیده بودم بهوعشق زیادش ایمان داشتم ولی سختم بود تلافی نکنم برای همین گفتم ولی باید برم..... سرشو اورد نزدیک گردنم باصدای بمش خیلی اروم گفت اگه امشب یله رو گفتی دنیا رو برات بهشت میکنم و جونمو برات میدم اما..... اما اگه نبودی یا بخوای تلافی کنی دنیارو رو سرت خراب میکنم و بع زور وادارت میکنم ازدواج کنیم اونوقته که باهم میرم یه کشور دیگه واسه زندگی جوریکه بخوام زندگی میکنیم نع  جوری که تو بخوای باشه عشقم.... به حرفام فکرکن.... بلندشد گفت پاشو ببرمت خونتون برای دوساعت دیگه میبینمت عشقم
اماده شدم رفتم پایین بعداز سلام کوتاهی کنلر مادرم نشستم.... اروم سرمو اوردم بالا نگاهش کردم هنوزم چشماش خبراز عصبی بودنش میداد

ناخدا گفت: اگر از دریا میرسی به ساحل برگرد این دریا شاید الان از نگاهت آرام باشد اما در دلش همیشه یک غوغایی دارد که ترسو را می بلعد.      ملواندر جواب ناخدا گفت من ریسک میکنم و تلاشم را دوچندان تا در طوفان دریا کم نیاورم همانطور که صدها بار در طوفان زندگی سربلند شدم

وای من عاشق این مردم عاشق چشمای خمار سبزش که موقع عصبانیت زیباتر میشه بعد از حرفای معمول گفتن که ما بریم صحبت کنیم امامن باید تلافی کنم ..... باید دااغون شدنشو ببینم .. بلند شدم دستامو مشت کردمو تو چشماش نگاه کردم هیچی نفهمیدم گفتم ولی من حرفی ندارمو میخوام اینجا حرف بزنم  دسته مبل از فشار دست محمد داشت داغون میشد .... از اچل اشناییمون گفتم تا اتفاقات امروز و تصمیم رفتم همه رو جلو خانواده ها گفتم جز لبخند هیچ عکس العملی نشون ندادند محمد بلندشد خیلی سعی کرد اروم حرف بزنه گفت بیا بریم کارت دارم ولس پدرم بی توجه به محمد گفت حالا واقعا تصمیمت قطعیه دخترم.... تو چشمای محمد نگاه کردمو یه لبخند بهش زدمو به پدرم گفتم که من بلیطمم اوکی کردم که مادر محمد بلند شدگفت ولی دخترم خودت گفتی شما عاشق همین..... گفتم بله عاشق هم هستیم منم منکر نمیشم حالا هم میخوام بخاطر عشق زیادم به محمد تصمیم به ازدواج با اونو به تاخیر نمیندازم ...همه شوکه شدن یه دفعه محمد نشست رو صندلی پدرش شروع کرد دست زدن گفت افرین دخترم افرین خوب تنبیه اش کردی این پسر باید درست میشد محمدبلندشد دستمو گرفت بی هیچ حرفی دنبالش کشیده میشدم از خونه رفت بیرون رفتیم تو ماشین دیوانه کننده رانندگی میکرد گفتم محمد اروم برو که داد زد خفه شو.... واقعا خفه شدم... جلوی یه خونه نپ

نگه داشت...... پیاده سد منم پیاده شدم که اومد دستمو گرفت منو دنبال خودش میکشیدرفتیم تو خونه ازدیدن عکسای خودم تو اون خونه شوکه شدمحتی فرشی که پهن بودهم نقشی از صورت من بود  محمد دستمو گ فت برد سمت یه اتاق وقتی در اتاقو باز کرد واقعا داشتم سکته میکردم اتاق خواب با عکسای من کاغذ شده بود حتی سقفم عکسای من بود....  صدای محمد از وسط اتاق بلند شد,تا دیشب تو این اتاق با خاطراتت زندگی میکردم دوسال اینجا بودم چون مادرم سرطان داشت دکتری ازش قطع امی کردن گفتن خوب نمیشه به روز به من گفت به عنوان اخرین درخواستش از من میخواد با دختر داییم ازدواج کنم که منم به سدت مخالفت کردم اصلا حال روحی مادرم برام مهم نبود فقد تو مهم بودی از خونه زدم بیرون اومدم اینجانمیتونستم بهش بگن تورو میخوام اخه تو هنوز با مادرت حرف نزده بودی .....تو چشمام نگاه کرد گفت ارزو من فقط تورو میخواستم دویال خونع نرفام دورادور فهمیده بودم پدرم و مادرم رفتن امریکا برای درمان تو این دوسال هرجا رفتی کنارت بودم اما میترسیدم بیام نزدیکت پدرم برام بپا گذاشته بود تا دست از پا خطا نکنم من هیچی ازتو نپفتم بهشون میترسیدم بیان سراغتو حرفای نامربوط بهت بزنن .... ارزو من فقط با عکسات زندگی میکردم یه روز یه نفر از طرف مادرم اومدپیشم گفت مادرم از حرفش پشیمونه گفته برگردم خونه  منم رفتم اول که وارد شدم پدرم سیلی محکمی زد تو صورتم پفت این برای اینکه از خونه رفتی بیرون یکی دیگه زد گفت اینم برای اینکه مثل ا,م حرف نزدی دستش رفت بالا که یکی دیگه بزنه مادرم صداش زد بهروز.... که پدرم دستشو رو هوا مشت کرد و بغلم کرد گفت کجا بودی زمانیکه بهت احتیاج داشتم وقتی مادرمو دیدم سرمو انداختم پایین پدرم گفت امشب میریم خواستگاری اومدم مخالفت کنم که مادرم گفت چرا نگفتی دلت پیش کسی گیر کرده چرا زودتر نگفتی تا دستشو بزارم تو دستت...... هاج و واج به دهن مادرم نگاه میکردم............

فهمیدم همون به پاهه ازت عکس گرفته و داده بهشون اوناهم با تحقیق از دوستام قضبه مارو فهمیدن...... وقتی حرفاش تمام شد گفتم محمد..... گفت ولش کن امروز میخواستم برات توضیح بدم تو نزاشتی خندید گفت خوب سکته ام دادیا..... گفتم ببخشید محمد من قصدی نداشتم بخدا راستی مادرت .... گفت خدارو شکر تونستن جلو پیشرفتشو بگیرن الانم خیلی بهتره.......

بعدار دوماه باهم ازدواج کردیم


ناخدا گفت: اگر از دریا میرسی به ساحل برگرد این دریا شاید الان از نگاهت آرام باشد اما در دلش همیشه یک غوغایی دارد که ترسو را می بلعد.      ملواندر جواب ناخدا گفت من ریسک میکنم و تلاشم را دوچندان تا در طوفان دریا کم نیاورم همانطور که صدها بار در طوفان زندگی سربلند شدم

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

خب؟؟


یه داستان کوتاه بود که خودم نوشتم رمان یادداستان بلند نیست 

ناخدا گفت: اگر از دریا میرسی به ساحل برگرد این دریا شاید الان از نگاهت آرام باشد اما در دلش همیشه یک غوغایی دارد که ترسو را می بلعد.      ملواندر جواب ناخدا گفت من ریسک میکنم و تلاشم را دوچندان تا در طوفان دریا کم نیاورم همانطور که صدها بار در طوفان زندگی سربلند شدم

دوست دارم تظرتونو راجع به سبک نگارشم بدونم 

ناخدا گفت: اگر از دریا میرسی به ساحل برگرد این دریا شاید الان از نگاهت آرام باشد اما در دلش همیشه یک غوغایی دارد که ترسو را می بلعد.      ملواندر جواب ناخدا گفت من ریسک میکنم و تلاشم را دوچندان تا در طوفان دریا کم نیاورم همانطور که صدها بار در طوفان زندگی سربلند شدم
خوبه  عزيزم  ادامه بده استعداد داري

مرسی عزیزم من مینویسم سابقه تدریس نویسندگی هم دارم الانم دوتا رمان دارم مینویسم و کلی داستان کوتاه عاشقانه و ترسناک

ناخدا گفت: اگر از دریا میرسی به ساحل برگرد این دریا شاید الان از نگاهت آرام باشد اما در دلش همیشه یک غوغایی دارد که ترسو را می بلعد.      ملواندر جواب ناخدا گفت من ریسک میکنم و تلاشم را دوچندان تا در طوفان دریا کم نیاورم همانطور که صدها بار در طوفان زندگی سربلند شدم
بگم نظرمو همش مکالمه بود یکم خسته کننده شده بود ولی واقعا استعداد داری ممیزی هم که داشت !!

خوشحال شدم از نظرت کلم اره این داستان کلا راجع به مکالمه تویسی بوده و از توصیف هیچ چیز توش نیست

ناخدا گفت: اگر از دریا میرسی به ساحل برگرد این دریا شاید الان از نگاهت آرام باشد اما در دلش همیشه یک غوغایی دارد که ترسو را می بلعد.      ملواندر جواب ناخدا گفت من ریسک میکنم و تلاشم را دوچندان تا در طوفان دریا کم نیاورم همانطور که صدها بار در طوفان زندگی سربلند شدم
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز