وای من عاشق این مردم عاشق چشمای خمار سبزش که موقع عصبانیت زیباتر میشه بعد از حرفای معمول گفتن که ما بریم صحبت کنیم امامن باید تلافی کنم ..... باید دااغون شدنشو ببینم .. بلند شدم دستامو مشت کردمو تو چشماش نگاه کردم هیچی نفهمیدم گفتم ولی من حرفی ندارمو میخوام اینجا حرف بزنم دسته مبل از فشار دست محمد داشت داغون میشد .... از اچل اشناییمون گفتم تا اتفاقات امروز و تصمیم رفتم همه رو جلو خانواده ها گفتم جز لبخند هیچ عکس العملی نشون ندادند محمد بلندشد خیلی سعی کرد اروم حرف بزنه گفت بیا بریم کارت دارم ولس پدرم بی توجه به محمد گفت حالا واقعا تصمیمت قطعیه دخترم.... تو چشمای محمد نگاه کردمو یه لبخند بهش زدمو به پدرم گفتم که من بلیطمم اوکی کردم که مادر محمد بلند شدگفت ولی دخترم خودت گفتی شما عاشق همین..... گفتم بله عاشق هم هستیم منم منکر نمیشم حالا هم میخوام بخاطر عشق زیادم به محمد تصمیم به ازدواج با اونو به تاخیر نمیندازم ...همه شوکه شدن یه دفعه محمد نشست رو صندلی پدرش شروع کرد دست زدن گفت افرین دخترم افرین خوب تنبیه اش کردی این پسر باید درست میشد محمدبلندشد دستمو گرفت بی هیچ حرفی دنبالش کشیده میشدم از خونه رفت بیرون رفتیم تو ماشین دیوانه کننده رانندگی میکرد گفتم محمد اروم برو که داد زد خفه شو.... واقعا خفه شدم... جلوی یه خونه نپ
نگه داشت...... پیاده سد منم پیاده شدم که اومد دستمو گرفت منو دنبال خودش میکشیدرفتیم تو خونه ازدیدن عکسای خودم تو اون خونه شوکه شدمحتی فرشی که پهن بودهم نقشی از صورت من بود محمد دستمو گ فت برد سمت یه اتاق وقتی در اتاقو باز کرد واقعا داشتم سکته میکردم اتاق خواب با عکسای من کاغذ شده بود حتی سقفم عکسای من بود.... صدای محمد از وسط اتاق بلند شد,تا دیشب تو این اتاق با خاطراتت زندگی میکردم دوسال اینجا بودم چون مادرم سرطان داشت دکتری ازش قطع امی کردن گفتن خوب نمیشه به روز به من گفت به عنوان اخرین درخواستش از من میخواد با دختر داییم ازدواج کنم که منم به سدت مخالفت کردم اصلا حال روحی مادرم برام مهم نبود فقد تو مهم بودی از خونه زدم بیرون اومدم اینجانمیتونستم بهش بگن تورو میخوام اخه تو هنوز با مادرت حرف نزده بودی .....تو چشمام نگاه کرد گفت ارزو من فقط تورو میخواستم دویال خونع نرفام دورادور فهمیده بودم پدرم و مادرم رفتن امریکا برای درمان تو این دوسال هرجا رفتی کنارت بودم اما میترسیدم بیام نزدیکت پدرم برام بپا گذاشته بود تا دست از پا خطا نکنم من هیچی ازتو نپفتم بهشون میترسیدم بیان سراغتو حرفای نامربوط بهت بزنن .... ارزو من فقط با عکسات زندگی میکردم یه روز یه نفر از طرف مادرم اومدپیشم گفت مادرم از حرفش پشیمونه گفته برگردم خونه منم رفتم اول که وارد شدم پدرم سیلی محکمی زد تو صورتم پفت این برای اینکه از خونه رفتی بیرون یکی دیگه زد گفت اینم برای اینکه مثل ا,م حرف نزدی دستش رفت بالا که یکی دیگه بزنه مادرم صداش زد بهروز.... که پدرم دستشو رو هوا مشت کرد و بغلم کرد گفت کجا بودی زمانیکه بهت احتیاج داشتم وقتی مادرمو دیدم سرمو انداختم پایین پدرم گفت امشب میریم خواستگاری اومدم مخالفت کنم که مادرم گفت چرا نگفتی دلت پیش کسی گیر کرده چرا زودتر نگفتی تا دستشو بزارم تو دستت...... هاج و واج به دهن مادرم نگاه میکردم............
فهمیدم همون به پاهه ازت عکس گرفته و داده بهشون اوناهم با تحقیق از دوستام قضبه مارو فهمیدن...... وقتی حرفاش تمام شد گفتم محمد..... گفت ولش کن امروز میخواستم برات توضیح بدم تو نزاشتی خندید گفت خوب سکته ام دادیا..... گفتم ببخشید محمد من قصدی نداشتم بخدا راستی مادرت .... گفت خدارو شکر تونستن جلو پیشرفتشو بگیرن الانم خیلی بهتره.......
بعدار دوماه باهم ازدواج کردیم