دوست نداشتم واسه این موضوع تاپیک بزنم ولی احتیاج دارمکه یکی ارومم کنه ...از صبح باشوعرم خوب بودیم پسرمو بردیم شهربازی بعدم بردیمش خونه مادرشوهرم,خودمونم یکم تو خیابوناچرخیدیم بعد من اومدم خونه اونم یک ساعت بادوستش رفتن بیرون,بعدزنگ زد که باهم بریم پسرموبیاریم من گفتم سرم درد میکنه دراز کشیدم خودت برو,بعد زنگ زد گفت شعر یادت نره الان شروع میشه بیام دنبالت بیای اینجانگاه کنی(خودمون منوتو نداریم)گفتم نمیام سرم درد میکنه,فمرکردم خودش میاد تایک ساعت بعد نیومد خیلی عصبی شدم که منو اینجاتاساعت یازده ونیم تنها گزاشته خودش نشسته خونه مامانش,ازوقتیم اومده باهاش سرسنگینم دست خودم نیست