2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100150 بازدید | 741 پست
رم عزیز ان شاله هر چه سریعتر پسرتون خوب میشه

مرسى عزيزم 🙏🏻😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

قصه ى من ☺️🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و یکم- بخش اول








امین که هنوز از صورتش پیدا بود چقدر تحت فشار عصبیه یکراست رفت کنار مریم و دستی کشید به سرشو و صداش کرد مریم جان ,, خانمم ,,.. چشمت رو باز کن دیگه دلمون آب شد عزیزدلم ....

گوهر خانم پرسید : امین جان کجا رفته بودی ؟ با ناراحتی آه عمیقی کشید و گفت : بعدا بهتون میگم .. نمی خوام سهیل متوجه بشه ..می ترسم یک کاری دستمون  بده  ..

شما هم عادی رفتار کن ...

مهری اینو شنید و گفت : آقا امین شما برای سهیل نگرانی ما برای شما ...

امین گفت : نه  نگران نباشید با اینکه خیلی دلم می خواد یک کاری بکنم کارستون ...و حسابشو برسم .. ولی تصمیم ندارم یک طوری بشه که حقم رو این وسط پایمال کنن ...

همه دور تخت مریم جمع شده بودن و آرمین هنوز  کنار پنجره  ایستاده بود و انگار دلش نمی خواست بره ...

امین متوجه ی اون شد و نگاهش کرد ...

آرمین فورا اومد جلو و دستشو دراز کرد و گفت : سجادی هستم از شاگردان خانمتون خیلی نگرانشون بودیم ... فکر کردم بمونم تا  به هوش بیان و خبر سلامتی ایشون رو به دوستانم برسونم ...

امین باهاش دست داد و با اوقاتی تلخ و لحنی سرد گفت : زحمت کشیدین خیلی لطف کردین... مزاحم شما نمیشیم ..بهتون خبر میدیم ...

آرمین یکم دستپاچه به نظر می رسید ..گفت : خواهش می کنم ...

پس من چیز می کنم ...,, یعنی مزاحمتون نمیشم بیرون منتظر می مونم ...و فورا از در رفت بیرون ...

امین گفت : گوش کنین چی میگم بچه ها ..با همتون هستم کسی الان به مریم نمیگه چه اتفاقی براش افتاده یکم حالش بهتر بشه ..

یواش یواش  خودم  میگیم ....

شنیدین چی گفتم ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و یکم- بخش دوم








تا مریم به هوش اومد با ناله صدا زد مامان ؟ گوهر خانم کنارش بود دستشو گرفت و گفت : عزیز  دلم من اینجام چیزی می خوای ؟ ..

پرسید امین و بچه ها کجان ؟

امین گفت : ما هم اینجایم ..همه پیش تویم مهری خانم هنوز اینجان ..... تو خوبی ؟ ناراحتی نداری ؟

فکر کنم انشالله  دیگه خوب میشی خانمم ,, عزیزم چشمت رو باز کن ..دیگه طاقت مریضی تو رو ندارم ..

مریم یکم فکر کرد و پرسید فهمیدین من چم شده بود ؟

امین گفت : چیزی نبود خوشبختانه ..یک لخته خون بود پاک سازی کردن تموم شد و رفت .. دیگه بهش فکر نکن ..خیالت راحت باشه ......

پرستار اومد و گفت :به به تو این اتاق چه خبره ؟  خیلی شلوغ کردین یک نفر اینجا بمونه ,,لطفا بقیه برن ....

امین گفت : ببخشید ولی امروز عمل شده ما نگرانشیم ....

گفت :یک نفر یا دونفر می تونین بمونین بقیه باید برن مراعات حال مریض خودتون رو بکنین .. این طوری استراحت نمی تونه بکنه  ..اگر خواستین  ساعت ملاقات تشریف بیارین ..

لطفا بیرون ....

امین  به سوگند گفت : بابا من جایی کار دارم تو بیرون باش من که رفتم تو بیا جای من مهری خانم شما هم برین خونه دیگه خسته شدین ...

وقتی سوگند و سهیل رفتن بیرون دیدن آرمین همون جا ایستاده ...

سوگند با تعجب گفت : شما هنوز اینجاین ؟ برای چی ؟ ,,

مامان هوش اومده حالشون هم خوبه ولی دیگه کسی رو راه نمیدن ....

آرمین یکم استرس داشت نگاه عمیقی به سوگند کرد و یکم پا ,پا کرد و گفت : پس سلام منو برسونین اِ ..اِ .. بعدا خدمت می رسم ..

و با سهیل دست داد و برگشت دوباره نگاهی به سوگند کرد و رفت ...

سهیل گفت : این تو رو میشناسه ؟

سوگند گفت : وا ؟ دیوونه شدی تو ؟ به من چیکار داره ؟ دفعه ی اوله می بینمش ...

گفت : ولی من از طرز نگاه کردنش به تو خوشم نیومد ... سعی می کرد با من صمیمی بشه .چرا ؟  

سوگند گفت : دلیلشو من باید  بدونم؟ ... چون تو به همه مشکوکی .....

گفت : این بار بیاد می دونم باهاش چیکار کنم ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و یکم- بخش سوم







ولی آرمین طبقه ی اول نزدیک در وردی روی یک صندلی نشسته بود و وقتی  امین از پله ها رفت پایین با سرعت بلند شد و رفت جلوی اون ایستاد و ..

فورا گفت : آقا امین راستش منم مثل شما خیلی ناراحتم از اتفاقی که براتون افتاده ..

اگر کمکی از دست من بر میاد لطفا بهم بگین ...

امین گفت : نه ممنون ..چیزی نیست که نتونم حلش کنم ... خیلی لطف کردین ..

گفت : ببخشید یک فضولی می کنم ..وکیل می خواین ؟

امین با تعجب بهش نگاه کرد و گفت : چطور مگه ؟ شما چیزی می دونین ؟

گفت : اون موقع که شما نبودین با سهیل حرف زدیم ..فکر کردم شما الان ممکنه ...

یعنی من حدس زدم ..به هر حال برادر من وکیلِ پایه یک دادگستری هست و کارشو بلده باید شکایت کنین ... کم چیزی نبود .....

امین گفت :راستش  من داشتم میرفتم از دکترش شکایت کنم ..ولی فکر نکنم احتیاجی به وکیل باشه .. همه چیز روشنه ..اون باید برا خودش وکیل بگیره ...

ولی نمی خوام کسی از این شکایت با خبر بشه لطفا فقط بین من و شما بمونه ...

آرمین گفت : پس اجازه بدین تنها تون نزارم منم باهاتون میام ..

شاید نیاز شد از برادرم راهنمایی بگیریم ..به هر حال این کارا راه و روش خودشو داره  .....می خواهین زنگ بزنم ؟

امین گفت : حالا بریم اول شکایت رو انجام بدیم .... اگر لازم شد مزاحمشون میشیم ...

آرمین با خوشحالی پرسید پس اجازه میدین منم باهاتون بیام ؟ ...

امین گفت : اگر دوست دارین چه اشکالی داره ؟ بریم .......








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و یکم- بخش چهارم







با هم سوار ماشین شدن ..

امین ماشین رو روشن کرد و راه افتاد ..آرمین پرسید : دنده اتوماته ؟

گفت : بله ..به خاطر شرایط من باید باشه ....

پرسید : مگه شرایط شما چیه ؟

گفت پام صدمه دیده ..گفت جداً نمی دونستم ..تو جنگ ؟

گفت : نه داستانش مفصله ولی تو تصادف .....

آرمین گفت : من نمیخوام اصرار کنم ولی به نظرم اول بریم پیش برادر من فکرمی کنم از راهش وارد بشیم بهتره ......

موقع ملاقات شد ولی هنوز امین بر نگشته بود ..

مریم تا حالا همچین چیزی از اون ندیده بود ..

گوهر خانم می گفت : حتما رفته مغازه ..شاید یک کار مهم داشته ....

سوگند گفت : آره کار مهمش اینه که بره خونه ی مامان پری پیش مامان جونش ....

گوهر خانم گفت : خوب مادرش این طوری حرف نزن ...

سوگند گفت : آخه حال مامانم رو نمی ببینه ؟ باید ول می کرد میرفت ؟

مریم پرسید : راست بگین مامان پری حالش خوب نیست ؟ تو رو خدا بهم بگین نگران شدم ...

حتما حالش خیلی بد بوده که امین وقت ملاقات و رفته پیشش !

سوگند گفت : نه بابا خوب بود یکم فشار شون رفته بود بالا همین ....که در باز شد پری خانم و آقا یدالله اومدن تو ...

مریم گفت : وای خدا رو شکر شما حالتون خوبه .....

پری خانم شروع کرد به گریه کردن و مریم رو بوسید و گفت : الهی خدا ازش نگذره کسی رو که تو رو به این حال روز انداخت ...

آخه مگه میشه تو شکم مریض قیچی جا بزارن ...

یدالله خان با همون صدای بلندش گفت : چطوری آقاجون ؟ خیلی برات نگران بودیم ..

از دیشب مُردیم و زنده شدیم ..تو نگران نباش بی کس که نیستی ..

پدری ازش در بیارم که مرغ های آسمون به حالش گریه کنن ...

مریم تقربیا متوجه شده بود که چه اتفاقی براش افتاده بوده ..

پرسید شما امین رو ندیدین ؟

پری خانم گفت : نه اصلا مگه پیش شما نبود ؟ سوگند گفت : صبح نیومد خونه ی شما ؟

گفت : نه فقط زنگ زد و به ما گفت مریم خوبه تو شکمش باند و قیچی جا مونده بوده همین ....

مریم گفت : وای امین کجا رفتی ...ای خدا کار دست خودش نده ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و یکم- بخش پنجم







چند دقیقه بعد اتاق پر شد از فامیل و دوست و آشنا تا توی راهرو ایستاده بودن ..

همه اومده بودن ..

ولی مجتبی  بدون نصرت با افسانه و شوهرش اومده بود  ....

چند نفر از دانشجوهای مریم هم اومده بودن ..

اما مریم  بی اندازه برای امین نگران بود حال زیاد مناسبی هم برای اون همه احوال پرسی نداشت ...

وقت ملاقات هم تموم شد ولی از امین خبری نبود ...

حالا هم مریم هم بچه ها میدونستن  که امین برای چه کاری رفته ...

همه نشسته بودن دور مریم و کسی حرفی نمیزد .....

فقط منتظر بودن ..که چند ضربه به در خورد و امین لای درو باز کرد و گفت : یاالله .. با آرمین اومدن تو دستشون پر بود..میوه و شیرینی خریده بود و چند تا ساندویج ...

اونا رو داد به سوگند و رفت سراغ مریم و گفت : منو می بخشی تنهات گذاشتم ؟

مریم گفت : وای امین ..از دست تو کجا بودی ؟ زود برام توضیح بده ..

گفت : خونه ی مامان پری یکم حالش خوب نبود پیشش موندم ..تا خرید کردم و اومدم طول کشید ...

چیزه همین پایین در آقای سجادی رو دیدم کمک کرد با هم اومدیم بالا ...

سوگند همین طور که وسایل رو از آرمین می گرفت گفت : حال مامان خوب بود ؟ کاش سلام ما رو می رسوندین ....

امین گفت : فردا میاد بیمارستان ..امروز حالش خوب نبود ...

مریم گفت : شما چطوری آقای سجادی چرا زحمت کشیدین سوگند گفت صبح هم اومده بودن خیلی شرمندمون کردن ...

گفت : شما استاد عزیز ما هستین نگرانتون شده بودم این ترم هم با شما درس بر داشتم انشالله زود حالتون خوب میشه ..

خیلی از محضرتون استفاده کردم....










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و یکم- بخش ششم







مریم گفت : اتفاقا بچه ها امروز اومده بودن گفتن شما به همه خبر دادین ...

امین گفت : سوگند جان اون ساندویج ها رو بیار ما هنوز ناهار نخوریم ...

سیهل پرسید:,, ما ؟ آقا آرمین شما هم نخورین ؟ گفت : چرا من خوردم ..نه نمی خوام ..من دیگه میرم ..

امین گفت : نه دیگه بیاین با هم بخوریم ..لطفا پیشنهاد ساندویج مال شما بود خودتون هم خریدین .... اصلا فرقی نداره ..حالا که تا اینجا اومدین باید ساندویج بخورین بیا پسرم اینجا بشین ...

سهیل گفت : بابا ؟ چیکار داری می کنی ؟ از وقتی از در اومدی ده تا دروغ گفتین جریان چیه ؟ شما با هم بودین ؟ کجا رفته بودین ...

مریم گفت : امین جان تا حالا ازت دروغ نشنیدم می دونم به خاطر من داری این کارو می کنی تو رو میشناسم لطفا به ما بگو ...

ما که هیچوقت چیزی رو از هم پنهون نمی کردیم ..

امین گفت : خوب یکم مامان پری ....

سوگند گفت :بابا جونم جلوی مهمون خیلی بده دروغ بگین ..مامان پری اینجا بود و تازه رفته ..

مامان هم می دونه چه اتفاقی براش افتاده ....

واقعا نمی دونستم به این بدی دروغ میگین ....

امین یک نفس عمیق کشید و یک اخم مصنوعی کرد و یک دونه ساندویج در آورد و بازش کرد و گاز زد و گفت : الان چشمم از گرسنگی جایی رو نمی ببینه لطفا حرف نزنین ..

آقا آرمین بیا پسرم  توام بخور ..بچه ها برای همه گرفتیم ..به مامان گوهرم بده ساندویج زبونه  ..

سهیل  با غیظ گفت : شما بخورین ما نمی خوایم ...

آرمین ساندویج رو بر داشت و گفت با اجازه من میرم دیرم میشه ....

امین نیم خیز شد و باهاش دست داد و گفت : خیلی ممنون زحمت کشیدی باهاتون تماس می گیرم ...

به محض اینکه اون رفت ..سهیل با اعتراض گفت : این چه معنی می داد؟برای چی  این پسر رو با خودتون بردین؟ ..

بعد سر منو به طاق کوبیدین ....و با این پسره رفتین که معلوم نیست کی هست اینجا چی می خواد ؟

اصلا ازتون توقع نداشتم من پسرت بودم ..آدم حسابم نکردین ..باشه هیچو قت یادم نمیره ...و در و زد به هم و رفت ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون عزيزم شياف ديكلوفناك زدم فعلا تبش پايينه چون تا اثرش ميره تب مى كنه متاسفانه عظيميه كرج هستم ا ...


عزيزم الان پست بهتره ؟اين فصل همينه ان شاله هرچي  زودتربهتربشه شماهم ازنگراني دربيايي 

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      
عزيزم الان پست بهتره ؟اين فصل همينه ان شاله هرچي  زودتربهتربشه شماهم ازنگراني دربيايي

ممنون نيلسا جون ديشب متاسفانه تبش رفت ٤٠ ديگه رفتيم بيمارستان كودكان دوتا امپول زدن الان بهتره اگه خدا بخواد تب نكنه 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
عزيزم الان پست بهتره ؟اين فصل همينه ان شاله هرچي  زودتربهتربشه شماهم ازنگراني دربيايي

اخه مريضيشم افتاد تو اين يخبندون سرما دوروز بود با اينكه بيمارستان كودكان نزديكمونه نميشد از خونه بياي بيرون حالا فعلا خدارو شكر تبش افتاده بى حال و بد اخلاقه خودم وشوهرمم ازش گرفتيم ديكه كاريش نميشه كرد مرسى عزيزم از احوالپرسيت 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

قصه ى من ☺️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و دوم- بخش اول





مریم هراسون نیم خیز شد  و گفت : یکی بره دنبالش ... کار دست خودش نده .....

سوگند فورا بلند شد و گفت : نترس مامان جون اون حرف زیاد می زنه نگران نباشین من میرم  ..

گوهر خانم هم چادرشو کشید رو سرش و دنبال اونا رفت ..

مریم گفت : امین جان چیکار می کنی تو ؟ آخه  این دروغ ها چی بود جلوی بچه ها گفتی ؟ واقعا فکر می کنی پنهون کاری لازم بود ؟

امین که لقمه تو دهنش مونده بود و سرشو به علامت تاسف تکون می داد  گفت : می خواستم تو ناراحت نشی بد کاری کردم ؟ ...

سهیل هم که عصبانی بود و جوون ,,ترسیدم یک کاری دستمون بده ...

رفتم از دکتر شکایت کردم سجادی هم گفت برادرم وکیله با هم رفتیم این چه کار بدی بوده که من باید از ایشون اجازه می گرفتم ..

من اصلا قصد نداشتم با اون برم خودش اصرار کرد ..

از اون موقع هم هر  کاری از دستش بر میومد خودش و برادرش انجام دادن ..تو نمی دونی چه روزی داشتم,,,

واقعا به من کمک کردن ....مدارک پزشکی می خواستن برگشتم اینجا فتو کپی گرفتیم دادیم ..

دوباره مدارک عمل اولت رو خواستن رفتیم اون بیمارستان ...دوباره برگشتیم دادگستری ...

خلاصه پدرمون در اومده تا الان,... این بچه نباید شعورش برسه من تو چه وضعیتی هستم؟ کسی حال منو می دونه؟  ...

مریم گفت : امین جان اون وظیفه نداره ما رو درک کنه ما باید اونو درک کنیم تو رو خدا باهاش راه بیا...

گوهر خانم نفس زنون  برگشت و گفت : ای داد بیداد از دست این بچه ,, هر کاری کردم بر نگشت سوگند هم باهاش رفت خونه  ....

مریم گفت : تو رو خدا  توام برو امین جان دلم شور می زنه ... خواهش می کنم با هاش دعوا نکن , براش توضیح بده آروم بشه به منم خبر بده ....

امین ساندویج ها رو جمع کرد گفت : باشه میرم  تو کار نداری ؟

گفت نه برو امشب با خیال راحت استراحت کن  خیلی خسته ای .. الهی فدات بشم سفارش نکنم ها ,,با سهیل راه بیا ...

دلم برای سهیل شور می زنه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792