2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100148 بازدید | 741 پست

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و دوم- بخش دوم






امین گفت : تو خودتو ناراحت نکن  باشه الان میرم ,, از دلش در میارم ولی به خاطر تو ....

من از دیروز تا حالا هیچی نخورم این دو تا بچه نکردن یک لیوان آب دست من بدن ...

بگن بابامون داره این ور و اونور میره یکم بفکرش باشیم ...

مریم گفت : تو راست میگی ولی اونا هم نگران بودن ..

گفت : بدت نیاد الان وقتش نیست ولی به حرف تو گوش می کنن بهشون یاد بده همون قدر که مادر مهمه پدرم هست ..

مریم با خنده مهربونی گفت : باشه یاد میدم الان برو از دلش در بیار خواهش می کنم امین ...

امین کتشو بر داشت و گفت اینقدر تکرار نکن گفتم باشه ,,و رفت دم در و برگشت گفت : تو که حالت خوبه؟ خیال منم راحت باشه ؟ ..

همین روز اول ببین باهات چیکار کرد سهیل؟ .... چی بگم!!!...کار نداری من میرم اگر چیزی لازم داشتین زنگ بزنین من زود میام ....

مریم با اینکه خیلی احساس خستگی می کرد دلش طاقت نمی آورد بخوابه ..

به گوهر خانم گفت : مامان خونه رو بگیر شاید رسیده باشن من با سهیل حرف بزنم ...

گوهر خانم گفت : وا مادر به وسط راهم نرسیدن ...یکم صبر کن می زنم ....

ولی خودشم طاقت نیاورد و  پشت سر هم زنگ می زد ...

کسی جواب نداد ..

چند دقیقه بعد سوگند خودش زنگ زد و گفت: مامان نگران نباشین سهیل خوبه الان رسیدیم خونه ..

مریم گفت بده من باهاش حرف بزنم .....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و دوم- بخش سوم







سهیل گوشی رو گرفت و گفت : بله مامان ,,

مریم گفت : عزیز دلم من از تو بیشتر از این انتظار داشتم ....

گفت : شما که اینقدر از من انتظار دارین چرا از بابام انتظار ندارین؟ ..شاید شما بتونین بی توجهی های اونو تحمل کنین من نمی تونم ...

بسه دیگه ببین دو روز شما مریض شدی همه چیز ریخته بهم ..اون پسره ذل زده بود تو صورت سوگند عالم و آدم فهمیدن ولی بابای من عین خیالش نبود ..بر داشته اون پسر رو با خودش برده ..

من پسرشم چرا باید با اون بره ؟

سوگند داد زد : بیخودی برای خودت حرف درست می کنی کی فهمید ؟ من باید می فهمیدم که نفهمیدم فقط توی کج خیال اینطوری فکرکردی ,,

منو قاطی نکن ...

مریم گفت : سهیل جان گوش کن عزیزم من از اینجا نمی تونم درست باهات حرف بزنم ..تو پسر عاقلی هستی حتما یک چیزی فهمیدی که میگی ..ولی بابات گناه داره خیلی حالش بده,, تو رو نبرد برای اینکه می خواست تو درد سر نیفتی برای اینکه پسرشی نگرانت میشه عزیز دلم ..

الان داشت به من همین ها رو می گفت,,, توام حال اونو درک کن دیگه ...سهیلم ,, پسرم ، به خاطر من سر و صدا نکن تا من حالم خوب بشه ....

سهیل گفت : من کاری نکردم که اومدم خونه باشه شما نگران نباش ..

مریم پرسید : قول میدی ؟

سهیل بغض کرد و گفت : مامان زود خوب شو  شما نباشی همه چیز بهم می ریزه ......

این مدت همه ی ما اعصابمون خورد شده ..دیگه طاقت ندارم ,,آرامش تو زندگیمون نیست ...

مریم گفت : این آرامش تو سایه ی زحمت های پدرت بوجود اومده اینو یادت نره عزیز دل مادر ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و دوم- بخش چهارم






مریم یکم خیالش راحت شد و تا سرشو گذاشت رو بالش خوابش برد ..

امین رسید خونه ..با پرخاش به سهیل گفت : تو با بی عقلی های خودت همه رو ناراحت می کنی و متاسفانه فکر می کنی عقل کلی .....

سهیل گفت : من عقل کل نیستم شما عقل کلی ولی به من بگو چرا بااون پسره رفتین؟

مگه من ازتون نخواستم با شما بیام به من دروغ گفتین نمیرم  ....

امین گفت : ببخشید از شما اجازه نگرفتم ...تو وکیلی ؟ یا برادر وکیل داری ؟ ..اون پیشنهاد کرد منم قبول کردم دلیلش این بود ...

سهیل گفت : ولی اون منظور داره می خواد به ما نزدیک بشه از صبح موقع عمل  تا آخر شب اونجا چه غلطی می کرد؟ ..

فقط به خاطر استادش بود؟ یا دختر استادش ؟

امین گفت : تو نمی خوای حرف دهنت رو بفهمی نمی دونی داری به خواهرت توهین می کنی ؟

سوگند گفت : ببین بابا چه طوری حرف می زنه ؟که انگار من سجادی رو آورده بودم اونجا ..اگراون چیزی که تو میگی بود,,, که نبود من می فهمیدم ..ولی بابا به خدا کاری نکرد که من بهش شک کنم ....

امین رفت تو فکر و آهسته  گفت:: سوگند ؟؟ تو میگی به خاطر سوگند با من اومده بود ؟

سهیل گفت : به خدا خودم دیدم چطوری بهش نگاه می کرد برای همین دیگه محلش نذاشتم ...

اولش با هاش گرم گرفته بودم ولی وقتی دیدم حواسش به سوگنده می خواستم فکشو بیارم پایین .....

امین گفت : ولی سوگند که هنوز بچه اش وقت این حرفاش نیست ...

نه ,, فکر نکنم ....خوب اگر اینطوری باشه من کمکش رو قبول نمی کنم ...ولی از کجا بفهمیم ؟

سوگند گفت : تو رو خدا بابا به حرف این دیوونه گوش نکنین به زمین و زمون شک داره ..والله این طوری نیست ..

داره به اون بیچاره تهمت می زنه ...

سهیل گفت: به جون مامان خودم دیدم مگه مریضم بی خودی حرف درست کنم ؟

امین گفت : ساندویچ ها رو آوردم یک طوری گرمش کن بخوریم ..این پسر ما از بس به فکر پدرش بود نذاشت دو لقمه بخورم دارم ضعف می کنم ....

تو سهیل,, دارم بهت میگم تکرار نمی کنی ها دفعه ی آخرت باشه این طوری رفتار کردی  ....

بزرگتر سوگند منم اگر چیزی دیدی بیا به من بگو ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و دوم- بخش پنجم





سوگند وقتی برای خوابیدن دراز کشید ..رفت تو فکر شاید اگر سهیل نگفته بود با اون روز سخت و طاقت فرسایی که داشتن اصلا یادش نمی اومد اون روز آرمین رو دیده ولی حالا داشت فکر می کرد آیا سهیل راست گفته ؟

یا همین طوری غیرتی شده  ...آره چند بار دیدم که به من ذل زده بود ..ولی نه چیز مهمی نبود ..نه ...

فکر نکنم سهیل اشتباه کرده ...

امین صبح اول وقت کاراشو می کرد که  از خونه بره بیرون سهیل هنوز خواب بود ، سوگند گفت : بابا کجا میری اگر میرین بیمارستان منم میام ....

امین همینطور که تند و تند آماده می شد گفت : وقت ندارم اگر میای زود باش ولی سهیل رو تنها نزاریم یا تو زودتر بر گرد یا به مامان گوهرت بگو بیاد خونه ....

مریم  تازه از خواب بیدار شده بود که امین رسید بالای سرش دستشو گذاشت روی گونه های اون نوازش کرد و با عشق بهش خیره شد ...

انگار به زیباترین گل دنیا نگاه می کنه.... گفت : چقدر امروز خوشگل شدی ..بهتر به نظر می رسی ...

صورتت فرق کرده,, باور کن ...مریم گفت : آره مدت ها بود که به این خوبی نبودم واقعا دست دکتر کرمانی درد نکنه ..می دونی چند بار به من سر زده و چقدر بهم رسیدگی می کنه ؟

با اینکه دیروز عمل شدم فکر می کنم می تونم از جام بلندشم و برم خونه ..خیلی حالم خوبه ..

امین گفت : تا دستور دکتر چی باشه عزیزم ...چقدر خدا به ما رحم کرد ....مریم گفت : یک خواهش ازت دارم ..بهم بگو چیکار داری می کنی خودتو تو درد سر نندازی امین جان ... لطفا

گفت : نه خاطرت جمع ، شکایت کردم  برادر سجادی ترتیبشو داده فورا دادگاهش تشکیل بشه از راه قانونی پی گیری می کنم تو اصلا نگران نباش ....,,

الان باید برم مغازه آقاجون دست تنهاس فرش میارن باید اونجا باشم و اونایی که مرغوب نیست بر گردونم,, کار منه ,, آقاجون تازگی ها درست بافت فرش رو نمی ببینه ...ولی زود میام ....

یکی زد به در سوگند  از جاش بلند و گفت بفرمایید ..

لای در باز شد و سر آرمین پیدا شد ...همینطور که خم مونده بود و یک دسته گل زیر چونه اش گرفته بود گفت : دکتر اجازه هست ؟

مریم رو سری شو کشید دور گردنش و گفت بفرمایید ...

سوگند ایستاد بود ..صورتش قرمز شد و با خودش گفت : ای احمق ..چرا قلبم داره اینطوری می زنه ..عجب خریم من ..

به حرف سهیل این پسر رو دیدم هول شدم ..دیروز اینطوری نبودم ...آخ سوگند تو دیگه چقدر الاغی ..ولش کن پسرِیِ پررو رو   نه بابا برای من نیومده ..به خاطر مامانمه ..





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
رم عزیزم  ممنو ن که زحمت میکشی   امیدوارم حال گل پسرت  زودتر خوب بشه

مرسى عزيزم خدارو شكر بهتره 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
مرسى عزيزم خدارو شكر بهتره 😘

خدا رو شکر که بهتره گل پسرت....ممنون رم عزیز

به آینده فکر کن....هنوز کتابهایی برای خواندن،غروب هایی برای تماشا کردن و دوستانی برای دیدن وجود دارند.
ممنون خانومي

خواهش مى كنم عزيزم😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
خدا رو شکر که بهتره گل پسرت....ممنون رم عزیز

مرسى دوست خوبم 😘❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
انشاالله پسر گلت همیشه سلامت باشه ممنون این چند روز با تمام کار و مشغلت واقعا زحمت کشیدی،لطف کردی ع ...

خواهش مى كنم عزيزم ممنون از همراهى دوستان خوبى چون شما

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

قصه ى من ☺️🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و سوم- بخش اول






آرمین اومد جلو و گفت : ببخشید غیر وقت ملاقات اومدم,, بعد از ظهر شلوغ میشه نمی تونستم شما رو ببینم ..

مریم گفت : بفرمایید خوش اومدین ولی لازم نیست این همه زحمت بکشین ...

آرمین گلها رو دوباره داد به سوگند و گفت قابلی نداره ..

سوگند با یک نگاه سرد اونا رو گرفت,, هیچی نگفت ...و یک طوری که انگار پرتش  کرده گذاشت رو میز از اینکه از دیدن اون منقلب شده بود از خودش بدش اومد..

بدون اینکه حرفی بزنه از اتاق رفت بیرون ...آرمین مونده بود چی بگه در واقع اون برای دیدن سوگند اومده بود یکم من و من کرد بلاتکیف ایستاد ..

مریم گفت : از دانشگاه چه خبر ؟ مدتی من اصلا نتونستم سری بزنم انشالله برای اول ترم حالم خوب میشه ....

آرمین همین طور که نگاهش به در بود گفت : ما همه منتظر شما هستیم ..بچه ها شما رو خیلی دوست دارن مخصوصا اون بحث های ادبی که با هم داشتیم ...راستی کتابتون به کجا رسید ؟ ...

تلفن زنگ خورد ..آرمین گوشی رو بر داشت  و داد دست مریم ...

امین گفت : مریم جان می خوام باهات صلاح و مشورت کنم ...دکتر بهاری زنگ زده میگه بیاین صحبت کنیم چیکار کنم به نظرت برم یا صبر کنیم تا دادگاه؟ ....

مریم گفت : ..عزیزم ما خیلی سختی کشیدیم ...دیگه حوصله ی درد سر رو ندارم اگر دکتر بهاری زنگ زده حتما می خواد قضیه رو تو خودمون حل کنیم برو ببین چی میگه ..

به هر حال عمدا که نکرده .. فقط تنها نرو زنگ بزن آقا مجتبی بیاد یا با آقا جون برو ....

آرمین گفت میشه گوشی رو بدین به من؟

مریم با اکراه گفت : با آقا آرمین صحبت کن ....مراقب خودت باش ...

آرمین گفت :  سلام آقا امین می خواین من باهاتون بیام اجازه میدین ؟

امین گفت : شما اونجا بودی ؟ نمی دونم ..راستش ..خوب بیا ,,بالاخره حالا دیگه شما هم تو جریان هستی ..

بیا پس منتظر میشم تا شما برسین ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و سوم- بخش دوم





آرمین گوشی رو گذاشت و گفت : من باهاشون میرم نگران نباشین استاد ..

مریم گفت : آقای سجادی لازم نیست ما خودمون می دونیم چیکار کنیم شما زحمت نکش ...

همینطور که میرفت گفت : نه چه زحمتی خواهش می کنم خدا نگهدار ..

با عجله رفت ولی ..تو راهرو و آسانسور و حتی  طبقه ی اول  همه جا چشمش دنبال سوگند بود بلکه اونو ببینه ولی نبود ..

این همه راه رو برای دیدن اون اومده بود و حالا باید میرفت ..

حتی یک لحظه یه فکر احمقانه به سرش زد که بر گرده و به یک هوایی دوباره اونو ببینه  ولی منصرف شد ...

آرمین از همون بار اولی که مریم رو عمل کرده بودن  وقتی برای اولین بار با همکلاسی هاش برای ملاقات مریم رفته بود .. سوگند رو دید ..یک لحظه مات موند  ..

به نظرش دختر متفاوتی اومد ساده,, زیبا ..با یک صورت استثنایی ...ولی زود به خودش اومد و خیلی معمولی از کنارش رد شد و با بقیه دوستانش از بیمارستان رفت  ..

چند روز گذشت و اون بدون اختیار مرتب صورت سوگند رو به یاد میاورد ..و برای خودشم تعجب آور بود ..

چرا هر کجا میره این صورت جلوی نظرمه ....با خودش فکر می کرد  چیزی نیست یادم میره خوب دختر قشنگی بود ...

منم ازش خوشم اومد برای همین تو ذهنم مونده  به زودی فراموشش می کنه ....

ولی مدتی گذشت و نه حتی فراموش نکرد بلکه مدام صورت  معصوم اونو که خیلی  به مادرش شبیه بود رو مثل یک قاب عکس همه جا با خودش می برد  ..

گاهی خوابش رو می دید ..و خودشو سر زنش می کرد که عجب تو آدم عوضی هستی یکبار یک دختر رو دیدی نشستی بهش فکر می کنی و خوابشو می بینی ...پسر خودتو جمع و جور کن .....و سعی می کرد هر وقت به یاد اون میفته زود سرشو به چیز دیگه ای گرم کنه ولی نشد که نشد ..و این فکر تو ذهن اون به خودی خود رشد کرد و وجودشو گرفت ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و سوم- بخش سوم






تابستون بود و نمی دونست که استادش هنوز مریضه ....  نه خونه ی اونو بلد بود و نه تلفنش رو داشت .....

از هرکس که می تونست پرسید با خودش فکر می کرد باید یک بار دیگه اونو ببینم اصلا برای چی من به دختری که نمیشناسم فکر می کنم ؟ چرا صورتش جلوی نظرمه ؟ ...

آره باید اونو ببینم .. ..ولی موفق نمی شد تا بالاخره درست همون روزی که شبش مریم تو بیمارستان بستری شد با هزار ترفند تونست از دفتر دانشگاه شماره ی مریم رو بدست بیاره  ....و همون شب  زنگ زد ....و سهیل به اون گفته بود که مامانم فردا عمل میشه و کدوم بیمارستان ...

آرمین تنها چیزی که اونشب بهش فکر می کردن دیدن دوباره ی سوگند بود ....

واقعا خودشم نمی دونست برای چی خوشحاله .....سر حال شده بود ..و دلش می خواست سر به سر یکی بزاره و بخنده ولی کسی اطرافش نبود ..

تا صبح یا راه رفت یا از این دنده به اون دنده شد و خوابش نمی برد ..از اینکه بعد از چندین ماه می تونه دوباره اون صورتی رو که یکبار ذهن اونو به خودش مشغول کرده ببینه قلبشو می لرزوند ..و علتش  رو هم نمی دونست ....

صبح اول وقت خودشو رسوند بیمارستان ..

سوگند به دیوار تیکه داده بود و اونقدر تو خودش بود که اصلا توجهی به اطرافش نداشت ...

ولی آرمین مثل اینکه گمشده ی خودشو  پیدا کرده باشه محو تماشای اون بود تصوری که ماه ها از اون تو ذهنش ساخته بود حالا جلوی چشمش بود و دلش نمی خواست چشم ازش بر داره..


اون روز سوگند انتهای راهرو ایستاد تا آرمین رفت به کاری که کرده بود فکر میکرد  با خودش می گفت  دیوونه,, اون کیه که به خاطرش اومدی  اینجا وایستادی ؟

با دیروز چه فرقی کرده ؟..وای سوگند وای از دست تو ..نه نمی خوام ببینمش چون سهیل ناراحت میشه ...

آره برای همین بود که این کارو کردم ...

مطمئنم این پسره برام مهم نیست ...و وقتی آرمین سوار آسانسور شد از دور دیدو خیالش راحت شد و برگشت پیش مادرش ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792