2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100162 بازدید | 741 پست

 از نصیحت های مهری به مریم خیلی خوشم اومد....اونجا که گفت کسی به خاطر چشم و ابرو به کسی محبت نمیکنه...


ممنون رم عزیز و مهربون

به آینده فکر کن....هنوز کتابهایی برای خواندن،غروب هایی برای تماشا کردن و دوستانی برای دیدن وجود دارند.

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

قصه ى من ☺️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و ششم - بخش اول






اما مریم این بار علاوه بر دل درد احساس می کرد حال خوبی نداره و دهنش تلخ شده بود و هر بار که از کنار ظرف میوه رد می شد یک حبه انگور میذاشت دهنش ولی حال تهوع می گرفت. سیما که از راه رسید فورا متوجه ی تغییر حالت مریم شد و پرسید: مریم جون صورت شما یک طوری شده حالتون خوبه؟ مریم گفت: راستش نه ولی الان با این همه مهمونی که دعوت کردم وقت ندارم به خودم فکر کنم. چرا وقتی من یک برنامه ای دارم حالم بد میشه ؟ از دست خودم کفرم در میاد. سوگند گفت : سیما ول کن این حرفا رو بدو از گرسنگی مُردیم...


بعد از ناهار مریم حالش بهتر بود ... همین طور که تند و تند سه تایی کار می کردن، سیما پرسید: گفته بودین نصرت خانم رو دعوت نمی کنین پس چرا کردین؟ مریم سری تکون داد و گفت: دوباره حوصله ی حرف و سخن ندارم... امشب نیاد یکسال باید تقاص پس بدم... مامان پری ازم خواست. سو گند گفت: مامان جان وقتی هم که بیاد بازم باید تقاص بدی اون که نمی تونه جلوی زبونش رو بگیره. مریم گفت: سوگند در مورد عمه ات درست حرف بزن عزیزم. سوگند گفت: آخه مامان به منم متلک میگه. این بابام هم که یک کلمه بهشون حرف نمی زنه. مامان پری هم که ماست خورده ... سهیل گفت : اجازه نمیدی من حرف بزنم یک بار دست و صورتشون رو می شورم می زارم کنار. اگر دیگه تونست اینطوری با شما حرف بزنه؟... مریم گفت: نه تو هرگز حق همچین کاری رو نداری... بهتون گفتم دلم نمی خواد مامان پری رو ناراحت کنم. سیما گفت : مریم جون حالا که نمی زاری بچه ها جواب بدن خودتون بدین ... مریم گفت : امتحان کردم فایده نداره ولی می دونین چیه ؟ عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد... همین عمه نصرتت  باعث شد من با مامانت آشنا بشم و تو رو داشته باشم. تازه همین نصرت خانم  باعث شد از اون خونه بیایم بیرون. اون سعی کرد منو اذیت کنه ولی یک جورایی هم به نفع من شد  ... اما من خیلی سعی کردم بهش نزدیک بشم ولی نشد  اصلا من نمی تونم بفهمم چرا با من اینطوری می کنه ..


یک بار خیلی با من خوب شده بود .. با خودم فکر کردم دیدی من بهش محبت کردم  اونم تحت تاثیر قرار گرفت .. خوشحال بودم... تا یک روز منو و ندا رو دعوت کرد خونه شون .. منم رفتم گفتم بزار حالا که خوب شده منم گذشت کنم.. ولی دیدم به من بی محلی می کنه دلیلشو نمی فهمیدم... به روی خودم نیاوردم اما اون تمام مدت با ندا  تو آشپز خونه حرف می زدن انگار نه انگار منم اونجا بودم منم با شما دوتا تو حال  سرمون رو گرم کرده بودیم... تا ناهار خوردیم دیگه طاقت نیاوردم شماها رو بر داشتم و اومدم خونه. وقتی رسیدم دیدم مامان و نهال یک طوری به من نگاه می کنن...


پرسیدم چیزی شده؟ پری خانم گفت: آره گردنبد نصرت گم شده... پرسیدم از خونه بیرون رفته بود؟ گفت نه تو خونه گم شده گردنش بوده باز کرده دیده نیست تو ندیدی؟ گفتم: من اصلا یادم نیست که گردنبد گردنش بود یا نه... واقعا یادم نبود... شما دوتا شروع کردین با بازی کردن... اون موقع نزدیک عروسی عمه نهالت بود من و مامان پری داشتیم یک چیزایی میدوختیم مامان به من گفت: قربون دستت مریم جون  ماشین زیر پاته  برو همین خرازی سر خیابون  از این یراق کم آوردم، بخر و بیا امشب جانمازشو تموم کنم خیالم راحت بشه... گفتم باشه... کیفم رو بر داشتم که برم... مامان از دستم کشید و یه تیکه یراق نمونه رو گذاشته بود روی  یک اسکناس و داد به من و گفت: نه نمیشه تو حساب کنی اینو بگیر کیف نمی خواد ببری...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و ششم - بخش دوم



من راستش تعجب کردم... چون اونا همه چیز ما رو از خودشون می دونستن هنوز منم کار نمی کردم درس می خوندم... ولی به روی خودم نیاورم و پولو گرفتم و رفتم به نظرم چیز غیر عادی نیومد...


سوگند عزیزم درست ریز کن اون درشته... خیارشم رنده کن ... سوگند گفت این همه سالاد الودیه برای چی درست کنیم ..مریم گفت : تازه من می ترسم کم بیاد از سی نفر بیشتریم ..حساب کن... سیما گفت : خوب بعد چی شد؟


مریم آه عمیقی کشید و گفت: خلاصه یراق رو گرفتم و با عجله بر گشتم... باور کن به همین اندازه طول کشید نمی تونستم بفهمم نصرت چطوری خودشو اونجا رسونده بود مگر اینکه زودتر اومده باشه... مثل مار زخم خورده جلوی من ایستاده بود و گفت: تف بروت بیاد این همه امین برات می خره چشم و دلت سیر نشد؟ باید گردنبد منو می دزدی؟ پری خانم بازوشو گرفته بود که تو مگه قول ندادی به روش نیاری خجالت بکش نصرت آبروریزی راه ننداز... من پرسیدم منظورتون چیه من نمی فهمم چی دارین میگین...


نصرت شروع کرد به داد و هوار کردن و فریاد کشیدن و گفت : آخه تو چه جور آدمی هستی میای تو خونه ی من دزدی می کنی؟ .. گفتم: به خدا تهمت می زنی من همچین کاری نمی کنم... گردنبد رو نشون داد و گفت: بگو مامان بهش بگو از کجا آوردی؟ اما مامان به من چیزی نگفت و سعی می کرد نصرت رو از اونجا دور کنه...


نصرت آروم نمیشد و می خواست زنگ بزنه به آقاجون و جریان رو بگه ... من مرتب سئوال می کردم از کجا می دونین من بر داشتم... نصرت گفت: مامان از کیفت در آورده ..گفتم: مامان شما کیف منو گشتی ؟ دستتون درد نکنه  نصرت خانم خدا رو خوش نمیاد شما که بهتر از هر کس می دونی من این کارو نکردم .. چند بار می خوای به من تهمت بزنی ؟ مامان گفت : راست میگه مادر حتما کار سهیل بود بازی کرده انداخته تو کیف مادرش .. سهیل بچه ام ترسیده بود و گفت من اصلا اینو ندیدم دست نزدم ..سوگند گفت : ما که بچه نیستیم گردنبد عمه رو بزارییم تو کیف مامانمون .. ما اصلا اونو ندیدیم ...


حالا نصرت داد و بیداد که ثابت کنه من دزدم به من حمله کرد منو بزنه... منم بچه هام رو بر داشتم و رفتم اتاقم و دوباره چمدون بستم ..که امین از راه رسید ..جریان رو بهش گفتم ...و ازش پرسیدم از خونه ی نصرت تا خونه ی ما چقدر راهه گفت یک ساعت ..گفتم از اینجا تا سر خیابون با ماشین چقدر راهه ..من که رفتم و برگشتم اون اینجا بود چطور میشه از کجا مطمئن بود من این کارو کردم؟ امین گفت : عزیز دلم ولش کن خواهر بزرگ منه ما که اونو میشناسیم


گفتم : این بار باید بری حسابشو برسی باید معلوم بشه این گردنبد رو کی تو کیف من گذاشته ... بابات گفت  آخه من چی بگم من که می دونم دروغ میگه بازم کار خودشه ...ولی هر چی تو بگی من همون کارو می کنم بگی برم بزنمش می زنم بگی فحش بدم میدم ..خودت می خوای این کارو بکنی بکن ...الان تو بگو چطوری ثابت کنم ؟..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و ششم - بخش سوم



امین منو مثلا  آروم کرد ولی من قلبم آتیش گرفته بود و نمی تونستم سرمو بلند کنم ...ولی به این راحتی هم تموم نشد اونشب نصرت و امین بالاخره دعواشون شد و قیامتی به پا کردن که  نگو و نپرس ....و منم پاموکردم  تو یک کفش که می خوام از اون خونه برم ...یکماه منو و بچه هام توی اون اتاق زندانی بودیم یا می رفتیم خونه ی مامانت ...فقط خدا می دونه بهم چی گذشت ..اون موقع این مهری بود که به داد من می رسید و اگر اون نبود دیوونه می شدم ..


هنوزم کسی نفهمید اون گردنبد رو کی گذاشته بود تو کیف من..... بعدم  امین این خونه رو خرید واسباب کشی کردیم اومدیم  اینجا  الانم هفت ساله اینجا هستیم و من  راحت شدم ... تازه چند ماهه که با نصرت حرف می زنیم  آشتی نکردیم ولی حال و احوال می کنیم .. خوب خیلی بد بود مرتب چشم تو چشم می شدیم اون متلک های خودشو می گفت و من تا می تونستم ازش دوری می کردم  .. امشب به خواست مامان  دعودتش کردم اونم قبول کرد ..


سوگند گفت : اوف مامان از دست شما نمی دونم چرا این کارو می کنی؟ حتی عمه نسرین هم شنید تعجب کرد و گفت من اگر جای مامانت بودم نمی کردم ... پس چرا شما این کارو می کنی؟ مریم گفت : به خاطر مامان پری اون بهم گفت نخواستم روشو زمین بندازم...


با یاد آوردی این خاطرات دوباره دل مریم درد گرفت و این بار شدیدتر و با حالت سر گیجه تهوع همراه شد، که صدای زنگ بلند شد و مهری و آسیه خانم با ستاره اومدن ... انگار خدا دنیا رو بهش داد احساس می کرد خیلی حالش بده .. نشست رو مبل.. مهری که از راه رسید از دیدن صورت مریم وحشت کرد و گفت : تو چته ؟ حالت خیلی بده زنگ بزن نیان ببرمت دکتر ..مریم گفت : نه بابا یک دل درد ساده است عصبی شدم آسیه  خانم : نه مادر به حرفش گوش نکن ما کارا رو می کینم شما ها برین دکتر و بر گردین ..


مریم گفت : نه بابا شما ها رو که دیدم حالم بهتر شد استرس گرفتم... نمی دونم ما چرا خاطرات بد گذشته رو زیر رو می کنیم ... چه فایده ای برامون داره ؟ کاش فراموش می کردم ..ولی هر وقت یادم میاد دلم می خواد تعریف کنم ...مهری گفت : حالا چی یادت اومد ...گفت : دعوام نکنی ها نصرت رو دعوت کردم ...مهری گفت : واقعا که... معلومه منم بودم دل درد می گرفتم .. الان من دلم که هیچی سرمم درد گرفت .. آخه تو برای چی این کارو کردی ؟


سوگند گفت : خاله از اون موقع ما داریم بهش میگیم ..میگه مامان پری گفته ..خوب بگه شما بگو نه نمی خوام چرا شما بلد نیستی بگی نه؟ چطور اونا رو شون میشه گردنبد رو تو کیف شما بزارن و مچ بگیرن شما روت نمیشه بگی نمی خوام خونه ی من بیاد؟ سهیل گفت : به خدا خاله اگر به من بود می دونستم چیکار کنم ...


مریم گفت : دیگه کار از کار گذشته .. تو رو خدا زود باشین دلم شور می زنه هنوز هیچ کار ی نکردیم ... آسیه خانم و مهری و سیما و ستاره و سوگند مشغول کار شدن و مریم دیگه نمی تونست از درد کاری انجام بده ... همش خدا خدا می کرد که بهتر بشه تا تولد امین خراب نشه...


آسیه خانم یک لیوان گل گاو زبون با لیمو و نبات درست کرد  و داد به مهری و گفت: بده به مریم بخوره .. .بعد از این همه سال فراموش نکرده، دوباره زجر هایی که کشیده رو یاد آوردی کرده اعصابش بهم ریخته مریم  هیچوقت این تهمت رو فراموش نمی کنه... تا حالا ده بار تعریف کرده... چقدر بهش میگم نگو ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و ششم - بخش چهارم



وقتی مهری لیوان رو دست مریم می داد گفت: مریم صورتت زرد شده به خدا اینطوری به نظرم می رسه ... مریم گفت : نه بابا الان آرایش می کنم خوب میشم.. خسته شدم ...

ساعت شش بود که همه چیز آماده شده بود و منتظر مهمون ها بودن ..سیما و سوگند خونه  رو تزیین کردن و شمع روشن کردن .. سالن پذیرایی اونا پر بود از انواع میوه و شیرینی و خوراکی های مختلف... سوگند دور بین فیلمبر داری دستش گرفت و تیکه تیکه فیلم می گرفت...


خوب حالا مامان داره آماده میشه برای تولد عشقش امین خان .. مریم گفت از من نگیر هنوز حاضر نیستم ...سوگند ..دنبال مریم راه افتاده بود هی می پرسید .. خیلی بابام رو دوست داری؟ خاله مهری  نگاه کن خجالت می کشه... مریم با اون حالش از دوربین فرار می کرد و سوگند دنبالش میرفت...


نسرین اولین نفر بود که اومد به محض این که رسید ..با مریم که به زور ظاهر خودشو خوب نشون می داد رو بوسی کرد وبعد با سوگند و سهیل... به سوگند گفت : الهی فدات بشه عمه که روز به روز خوشگلتر میشی .. مریم گفت : خوش اومدی نسرین جون آقا ناصر کی میاد گفت: تو اول به من بگو  چرا نصرت رو دعوت کردی؟ شاید دلت می خواست تولد شوهرت رو هم بهت زهر مار کنه... ولش کن دیگه... همه جا فِتنه به پا می کنه... تا یک چیزی درست نکنه خیالش راحت نمیشه. آخه مریم جون نمی بینی دخترش باهاش قهره تو چرا دعوتش کردی؟ چند سال بود از دستش خلاص شده بودی...


مریم همین طور که دل دردش آزارش می داد گفت : نگو تو رو خدا بالاخره خواهر و برادرن، دلش نشکنه. همه اینجان نمیشه که اون نباشه خواهر بزرگتره... نسرین پرسید تو حالت خوبه؟ چرا به خودت می پیچی؟ مریم گفت : چیزیی نیست یکم دلم درد می کنه...


مهمون ها یکی یکی رسیدن پری خانم هم با نصرت و مجتبی اومدن... قرار بود یدالله خان آخر از همه امین رو بیاره خونه و وانمود کنه دلش برای مریم و بچه ها تنگ شده و این طوری امین رو غافلگیر کنن... جوون ها منتظر نشدن موسیقی گذاشته بودن و می رقصیدن....که امین رسید...


چراغ ها رو خاموش کردن و موسیقی رو قطع... همه سکوت کرده بودن تو تاریکی و نور شمع منتظر امین بودن... در باز شد و امین و آقا یدالله وارد شدن... صدای  جیغ و هورا و تولدت مبارک به هوا رفت شلوغ بود و سر و صدا ..همه دست می زدن و می خندیدن و چراغ ها رو روشن کردن...


امین پرسید کو مریم؟ قایم شده؟ مریم کو راستی؟ همه یک آن ساکت شدن... مریم نبود... یک مرتبه نهال داد زد مریم جون؟؟؟ داداش بدو مریم از حال رفته... امین فورا دوید و سر مریم رو گرفت تو بغلش.. و گفت یکم آب بدین بزنم به صورتش..


مامان مریم تب داره تنش خیلی داغه داره می سوزه  ..مهری گفت : چند بارم بالا آورد ، از ظهر حالش خوب نبود هر کاری کردم نیومد بریم دکتر... هر کس چیزی می گفت ولی مریم به هوش نیومد و فورا امین بغلش زد و با مجتبی و علی و سهیل بردنش بیمارستان...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و ششم - بخش پنجم



امین بی اختیار بدنش می لرزید... داد می زد و صداش می کرد... بدون خجالت فریاد می زد عزیز دلم قربونت برم تو رو خدا منو نترسون چشمت رو باز کن... مریم فدات بشم... تو رو خدا بهم رحم کن چشمت رو باز کن...


ولی مریم بی حال و بی رمق روی دست اون افتاده بود...


از ماشین که پیاده شدن امین مریم رو  روی دستش گرفته بود و  التماس می کرد به دادش برسن...


ظرف نیم ساعت مریم رو تو بخش آی سی یو بستری کردن... اون هنوز  به هوش نیومده بود آزمایش می گرفتن و چیزی به امین نمی گفتن.. سهیل از امین بیشتر گریه می کرد و نگران بود... مهری و سوگند و نسرین هم سراسیمه از راه رسیدن...  ولی هیچ کس نمی دونست که مریم چی شده ...


تا بالاخره دکتر اومد و گفت : فورا باید عمل بشه وقت نداریم کیسه ی صفرا پاره شده... مقداری زیادی سم وارد خونش شده... بدنش زرد شده شما چطور متوجه نشدین... امین گفت: آقای دکتر خیلی وقته دل درد داره... دکتر گفت: فکر نمی کنم مدت زیادی باشه که صفرا پاره شده باشه چون خیلی خطرناکه... زود پذیرش بگیرید و پول رو واریز کنین تا ببریمش اتاق عمل... هنوز دیر نشده خوشبختانه...انشالله موفق میشیم...


مجتبی گفت: امین بپرس این دکتر کیه اصلا خوبه یا نه داره عملش می کنه... امین فورا رفت و پرس و جو کرد و بر گشت و گفت: میگن شانس آوردین که این دکتر الان تو بیمارستان بود... یکی از بهترین جراح هاست...


عمل سه ساعتی طول کشید و تا مریم رو از ریکاوری آوردن ساعت دوازده شب بود ... اون بیهوش و بی رمق افتاده بود در حالیکه حالا می شد آثار زردی رو تو صورتش دید... وقتی با دکترش صحبت کردن گفت : خیلی خدا بهتون رحم کرد خدا رو شکر به خیر گذشت و عمل موفقیت آمیزی بود باید تا مدتی آنتی بیوتیک  مصرف کنه و داروهاشو مرتب بخوره دیگه خطری تهدیدش نمی کنه...


امین یک نفس راحت کشید و سوگند و سهیل رو که هنوز گریه می کردن رو بغل کرد و گفت: مامانتون خیلی قوی و سالمه من می دونستم  اون خوب میشه... شما ها با خاله مهری برین خونه من مراقبش هستم قول میدم چند روز دیگه سالم و سر حال بیارمش خونه...


امین کنار مریم موند و بقیه رفتن خونه... بساط تولد رو جمع کردن و اونشب مهری و آسیه خانم و بچه هاش پیش سوگند و سهیل موندن...


امین بی قرار بود اون بعد از این همه سال عاشق و شیفته ی مریم بود و تا اون زمان ندیده بود که این طور مریض بشه... همین طور که دست مریم تو دستش بود فکر می کرد به اون همه تلاش و زحمتی که مریم کشیده بود... یادش اومد...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
 از نصیحت های مهری به مریم خیلی خوشم اومد....اونجا که گفت کسی به خاطر چشم و ابرو به کسی محبت نم ...

خواهش مى كنم عزيزم 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
Archivebooks@ دوستان کانال کتاب های کمیابه...

مرسى عزيزم 🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

قصه ى من☺️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و هفتم - بخش اول








یادش اومد از گذشته ای که با مریم داشت  خم شد و چند بار به دستش بوسه زد و  آهسته گفت : تو خیلی قوی و پر طاقتی ..

من اینو از خودتم بهتر می دونم ...عزیز دلم یادته تو ظرف دو سال  تونستی دپیلم بگیری ...

درست سر آخرین امتحان نهایی درد زایمانت شروع شد نمیدونم چطوری ولی طاقت آوردی امتحان داد ی و خودت تنهایی رفتی بیمارستان و از اونجا به من زنگ زدی و خبر دادی ..

نمی دونی چه حالی شدم هم از دستت عصبانی بودم هم تحسینت می کردم ... وقتی من رسیدم سوگند به دنیا اومده بود ,, آره عزیزم تو  طاقتت زیاده .....

اونقدر زیاد که من هیچوقت ندیدم ناله و شکایت کنی ....یادمه به محض اینکه دپیلم گرفتی با اینکه بچه ی نوازد داشتی ، فورا کنکور دادی ..

من یکی که باورم نمیشد قبول بشی ..خودت می گفتی ادبیات فارسی چیزی نیست ..ولی واقعا شاهکار کردی .... خدایش درس خوندی ها ... چقدر من نصف  شب بیدار می شدم و می دیدم تو داری درس می خونی ..تا لیسانس  گرفتی...

فکر کردم دیگه تموم شده .. اما تو که راضی نبودی ..

اگر یادت باشه اون موقع ما سهیل رو هم داشتیم که فوق شرکت کردی ..یه اعترافی بکنم ؟ دعا می کردم قبول نشی .. خیلی بدم من آره ؟ ولی تو قبول شدی ....

می دونی اون  دوسالی که فوق می خوندی فقط برای من خیلی سخت بود چون هم دوتا بچه داشتیم هم کار خونه بود هم دانشگاه ..خوب زیاد به من نمی رسیدی  ..

ببخشید عزیزم اون موقع ها خیلی باهات دعوا می کردم ...راستش همش به خاطر این بود فکر می کردم عشقت نسبت به من کم شده ...ما مردا اینطوریم دیگه من تو رو فقط برای خودم می خوام .. شایدم حسودی می کردم به تو که نمی تونم پا به پای تو تلاش کنم ...خوب منم داشتم کار می کردم تا پول در بیارم ....

ولی تو بازم  تا دکترا تو نگرفتی آروم نشدی  ... من جا موندم مریم  ولی از اینکه حالا تو درس میدی و برای خودت استاد دانشگاهی بهت افتخار می کنم ..کاش کمتر سنگ جلوی پات مینداختم ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و هفتم - بخش دوم







راستش یک اعتراف دیگه پیشت بکنم ؟ تا حالا بهت نگفتم ..

من همون اول که دیدمت ازت عقب بودم ... وقتی می ترسیدم و تو با شجاعتت منو مسخره می کردی ...وقتی می دیدم تمام وقت بیکاریت رو کتاب می خونی ...

احساس می کردم موجود با ارزشی هستی ..و برای تلاشی که برای پیشرفتت می کردی تحسینت می کردم ...

می دونم هیچوقت به زبون نیاوردم ....آره گاهی هم اذیتت کردم ..ولی باور کن همیشه قبولت داشتم ...آخه من مَردم و  یادم دادن نباید از زن تعریف کرد یادم دادن مرد باید از زن سر باشه اگر نبود,زنشو  تحقیرکنه و این طوری مردونگی خودشو نشون بده .. و من متاسفانه گاهی این کارو کردم ...

مریم به خدا فکر نکنی تلاش تو رو ندیدم تو  زن مهربون و با احساسی هستی  که در کنار این همه تلاش همه جوره به من می رسیدی  و حتی به مامانم یا آقا جونم ...

یادمه اونا هر کاری داشتن تو رو صدا می زدن .. اگر ازت تشکر نکردم برای این بود که بهم می گفتن پر رو میشی ...

معذرت می خوام عشقم اما یک سئوال چرا تو هیچوقت به من حرفی نمی زدی ؟ من فهمیدم و می دونستم که چقدر نصرت تو رو  اذیت می کنه .. ولی به نظرم طبیعی بود چون تو یک طوری هستی که آدم بهت حسودی می کنه ..

نصرت هم چشم نداشت تو رو ببینه برای اینکه همه تو رو دوست داشتن  ...

چه می دونم خیاطی بلدی ..بافتی های عالی می بافی  آهان چیزه,, دست پخت عالی و بی نظیری داری ....

امین یک مرتبه بغض گلوشو گرفت چشمهاش پر از اشک شد..  دست مریم رو بوسید و گفت : .. من خوشبخت ترین مرد عالمم چون تو رو دارم من  فقط در کنار تو هیچوقت نقص عضوم رو احساس نکردم ..نمی دونم چیکار می کردی ؟ ولی حتی پیش پدر و مادرم هم این احساس رو داشتم ....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و هفتم - بخش سوم







مریم سرشو تکون داد و یک ناله کرد ..

امین دستهاشو کشید به سرشو پرسید : چی شده عزیزم درد داری ؟ حالت خوبه ؟ مریم بدون اینکه چشم باز کنه ، گفت : من کجام امین ؟ دهنم تلخه میشه یک چیزی بده بخورم ...

امین گفت : نه عزیزم نمیشه گفتن تا فردا چیزی نخوری ...

مریم چشمشو باز کرد و پرسید : کی گفته ؟ اینجا کجاست ؟...

امین خلاصه ی ماجرا رو براش تعریف کرد ...

مریم گفت : آخ تولدت خراب شد .. ببخشید ...تولدت مبارک ..برات کادو خریده بودم اونم ندیدی  ؟

امین گفت : تو بازم منو شرمنده کردی  .....من اهل کادو خریدن نیستم ..ولی تو بازم این کارو می کنی ..

مریم گفت : اگر بخوای هستی یادته برام یک حلقه با یک چادری گرفتی یادته چقدر بهم می گفتی دوستم داری ؟ پس بلدی ..

حتما سرت شلوغه فراموش می کنی ...

امین گفت :حالا به جای تو سوگند و سهیل یادآوری می کنن ..

مریم بی رمق لبخندی زد و گفت : آره می دونم پول میدی اونا برام کادو بخرن ...بازم خوبه ...

امین رفت تو فکر و حرف رو عوض کرد و گفت :  فردا باید از دکتر بپرسم چرا اینطوری شدی ؟ علتش چی بوده ؟

صبح زود قبل از همه پری خانم خودشو رسوند بیمارستان و با نگرانی رفت پیش مریم ..

اون هنوز خواب بود ..

امین گفت : مامان جان چرا صبح به این زودی اومدی ...

پری خانم گفت : نگرانش بودم توام یه زنگ نزدی ... بیا بیرون کارت دارم ...

امین نگاهی به مریم کرد و گفت : ببین تنش زرد زده از دیشب هم بیشتر شده نمی دونم حالا که عمل کرده چرا زردیش بیشتر شده ...

پری خانم گفت : دکتر چی میگه ؟

امین در حالیکه همراه پری خانم از اتاق میرفت بیرون گفت : هنوز نیومده که خیلی برای مریم دلواپسم ...

صبح که دیدم اینقدر بدنش زرد شده ترسیدم خطری براش داشته باشه ..کشیک شب می گفت : طبیعه ولی من باورم نمیشه ...

دوتا یی کنار راهرو ایستادن ...

امین پرسید : شما چیزی می خواستین به من بگین ؟

پری خانم گفت : از دیشب کار سوگند و سهیل تو گلوم مونده ...

وقتی از بیمارستان برگشتن من هنوز اونجا بودم و دلشوره و دلواپسی های خودم کم بود این دوتا بچه هم .....چی بگم به خدا ..

امین نمی دونی با من چیکار کردن ... سوگند به من گفت : تقصیر شما بود که عمه نصرت رو آوردی خونه ی ما .. خیلی دلم شکست یعنی خواهرت حق نداره بعد از این همه سال بیاد خونه ی تو من دیدم اونا برای مادرشون خیلی ناراحت هستن حرفی نزدم ..

لا سیبلی در کردم ولی تو که باباشونی گوششون رو بکش... چه معنی داره  برای من تعین تکلیف می کنن ...

من نذاشتم آقا جونت بفهمه خودت دست و پای اونا رو جمع کن ...

بهشون بفهمون نصرت خواهر بزرگ توست اونا حق دخالت ندارن ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792