#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️
#قسمت بیست و پنجم - بخش دوم
مریم پیش از رفتن به آسیه خانم زنگ زده بود ..و منتظر شون بودن ..
سیما از همه بیشتر خوشحال بود و دست شو دور کمر مریم حلقه کرده بودو ولش نمی کرد ....
آسیه خانم تا چشمش افتاد به اونا گفت : هزار ماشالله شما دوتا برای هم ساخته شدین ..
مهری هم همین طور که پذیرایی می کرد گفت : آقا امین خلاصه ما این مریم خانم رو خیلی دوست داریم هر وقت نخواستی ما با دل جون ازتون می گیریم ...
مریم گفت : به خدا منم خیلی شما ها رو دوست دارم دلم نمی خواست برم ..
امین گفت : ای وای مریم ؟ چی داری داری میگی نمی خواستی بیای پیش من ؟
مریم گفت : پیش تو چرا ولی اونجا به جز تو و آقا جون کسی منو نمی خواد قبول کن ..
طوری باهام رفتار می کنن که انگار من به زور زن تو شدم ..
امین رفت تو هم و مهری متوجه شد و گفت : مریم جون پایین کار دارم میای کمک ؟ ...
دوتایی رفتن زیر زمین تو آشپز خونه ...
مهری گفت : من باید باهات حرف بزنم ..
دختر تو چرا حرف دهنت رو نمی فهمی ؟ چی داری میگی به شوهرت ؟ یادته یک روز بهت گفتم خوشی زده زیر دلت ؟ درست بود ..
هی این جمله رو تکرار می کنی منو دوست ندارن ...
اینو بدون عزیزم تو این دنیا کسی ,کسی رو بی دلیل برای چشم و ابروش نمی خواد اونا یی هم که چشم و ابرو رو می پسندن برای یک چیز دیگه است ..دست بر دار تو چیکار کردی که دوستت داشته باشن ..
فقط توقع داشتن برای زندگی کافی نیست ..باید وجود داشته باشی منتظر نباش بهت محبت کنن ..
محبت کردن کار مهمیه ..
جواب محبت رو دادن کار مهمی نیست ..محبت کردنه که وجود تو رو با ارزش می کنه و جایی برای خودت پیدا می کنی ....
امین هنوز جوونه اگر مرد پخته ای بود بهت می گفت تو چرا توی پنج ماه نتونستی نظر خانواده ی منو جلب کنی ؟
البته می دونم توام کم تجربه و خامی ولی دیگه باید بزرگ بشی مریم جون از این به بعد از کسی انتظار نداشته باش جز خودت ..
اگر دیدی اشکالی تو کاره از خودت بدون ..
این طور که تو حرف می زنی معلوم میشه توام نسبت به اونا بی محبتی ....
من یک روز خوش تو زندگیم نداشتم ولی به اندازه ای که تو نق می زنی نمی زنم .... میشه بس کنی ؟
مریم دستشو گرفت و گفت : میشه همیشه با من دوست بمونی ؟ با هم ارتباط داشته باشیم ؟
مهری گفت : از خدا می خوام کی از تو بهتر فدات بشم ...
با خنده گفت ولی اول باید قرض تو رو بدم تا خیالم راحت بشه ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar