2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100162 بازدید | 741 پست
ممنون رم عزیز ....

خواهش مى كنم عزيزم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و پنجم - بخش اول







قسمت بیست و پنجم : با این فکر شهامتی پیدا کرد در حالیکه می دونست امین و یدالله خان پشت سرش هستن ..و نصرت جرات نمی کنه جوابشو بده  رفت جلو و گفت : سلام نصرت خانم خوبین ؟حالا حالتون بهتره ؟ ..

پری خانم زود مداخله کرد و قبل از اینکه نصرت بتونه جواب بده  

گفت : رفتن مامانت اینا آخی ,,جاشون خالی نباشه ...

مریم گفت مرسی مامان جون ...و رفت به اتاقش ...

امین هم پشت سرش رفت ..و بغلش کرد و پرسید ..دلتنگ که نیستی ؟

ما عید میریم پیش اونا یک وقت غصه نخوری ها ...

مریم گفت : امین جان میشه امشب بریم خونه ی مهری خانم دلم برای اونا تنگ شده نمی دونی چقدر به من محبت کردن ...

امین گفت : تو جون منو بخواه رو چشمم ,,همین الان بریم ؟

مریم گفت : هر وقت تو راحت بودی من حاضر میشم ...

دو ساعت بعد مریم و امین با چند جعبه شیرینی  چند تا صندوق میوه خونه ی مهری بودن ..

وقتی از در میرفتن بیرون ..پری خانم پرسید : کجا انشالله ؟ بی خبر راه افتادین ؟

مریم گفت : می خواستم بهتون بگم میرم برای تشکر خونه ی مهری خانم ...

نصرت که هنوز از رو نرفته بود گفت خدا به خیر کنه همین یک عیب رو نداشت ..هر شب امین رو بر داره و بره گردش ...

مریم گفت : نصرت جون هنوز خیلی مونده من همشو رو نکردم گفتم یکی یکی رو کنم شما شوکه نشی..

وقتی اونا رفتن پری خانم سر نصرت داد زد ..

همینو می خواستی تو رومون در بیاد و نتونیم بهش چیزی بگیم ..خوب شد حالا ؟می تونی جلوی اون زبونت رو بگیری ؟

آخه این چی بود گفتی دارن میرن تشکر کنن باید حتما متلک بگی ؟

نصرت این بار من دیگه بی خودی پشتت در نمیام اونوقت می دونی چی میشه ....

نسرین گفت: وای تو رو خدا بس کنین من یکی که دیگه حوصله ندارم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و پنجم - بخش دوم






مریم پیش از رفتن به آسیه خانم زنگ زده بود ..و  منتظر شون بودن ..

سیما از همه بیشتر خوشحال بود و دست شو دور کمر مریم حلقه کرده بودو ولش نمی کرد ....

آسیه خانم تا چشمش افتاد به اونا گفت : هزار ماشالله شما دوتا برای هم ساخته شدین ..

مهری هم همین طور که پذیرایی می کرد گفت : آقا امین خلاصه ما این مریم خانم رو خیلی دوست داریم هر وقت نخواستی ما با دل جون ازتون می گیریم ...

مریم گفت : به خدا منم خیلی شما ها رو دوست دارم دلم نمی خواست برم ..

امین گفت : ای وای مریم ؟ چی داری داری میگی نمی خواستی بیای پیش من ؟

مریم گفت : پیش تو چرا ولی اونجا به جز تو و آقا جون کسی منو نمی خواد قبول کن ..

طوری باهام رفتار می کنن که انگار من به زور زن تو شدم ..

امین رفت تو هم و مهری متوجه شد و گفت : مریم جون پایین کار دارم میای کمک ؟ ...

دوتایی رفتن زیر زمین تو آشپز خونه ...

مهری گفت : من باید باهات حرف بزنم ..

دختر تو چرا حرف دهنت رو نمی فهمی ؟ چی داری میگی به شوهرت ؟ یادته یک روز بهت گفتم خوشی زده زیر دلت ؟ درست بود ..

هی این جمله رو تکرار می کنی منو دوست ندارن ...

اینو بدون عزیزم تو این دنیا کسی ,کسی رو بی دلیل برای چشم و ابروش نمی خواد اونا یی هم که چشم و ابرو رو می پسندن برای یک چیز دیگه است ..دست بر دار تو چیکار کردی که دوستت داشته باشن ..

فقط توقع داشتن برای زندگی کافی نیست ..باید وجود داشته باشی منتظر نباش بهت محبت کنن ..

محبت کردن کار مهمیه  ..

جواب محبت رو دادن کار مهمی نیست ..محبت کردنه که وجود تو رو با ارزش می کنه و جایی برای خودت پیدا می کنی ....

امین هنوز جوونه اگر مرد پخته ای بود بهت می گفت تو چرا توی پنج ماه نتونستی نظر خانواده ی منو جلب کنی ؟

البته می دونم توام کم تجربه و خامی ولی دیگه باید بزرگ بشی مریم جون از این به بعد از کسی انتظار نداشته باش جز خودت ..

اگر دیدی اشکالی تو کاره از خودت بدون ..

این طور که تو حرف می زنی معلوم میشه توام نسبت به اونا بی محبتی ....

من یک روز خوش تو زندگیم نداشتم ولی به اندازه ای که تو نق می زنی نمی زنم .... میشه بس کنی ؟

مریم دستشو گرفت و گفت : میشه همیشه با من دوست بمونی ؟ با هم ارتباط داشته باشیم ؟

مهری گفت : از خدا می خوام کی از تو بهتر فدات بشم ...

با خنده گفت ولی اول باید قرض تو رو بدم تا خیالم راحت بشه ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و پنجم - بخش سوم






بیست و هشتم اسفند سال 53  بود ساعت شش صبح :

امین و مریم  و نهال و پری خانم تو ماشین آقا یدالله نشسته بودن و ندا و علی با دخترشون سپیده تو ماشین خودشون و مجتبی و نصرت ..و نسرین  با مهتاب و افسانه هم توی  یک ماشین  ..

منتظر مهری خانم بودن تا به طرف سبزه درّه حرکت کنن ...

مهری از همون سر کوچه چند تا بوق زد و  جلو تر از همه با اون فولکس راه افتاد ...

چهار تا ماشین به مهمونی خونه ی غلامرضا و گوهر می رفتن ...

امین تمام راه رو تو فکر بود روز هایی که این راه رو میرفت و میومد هنوز این اتفاق براش نیفتاده بود ...

مریم هم یک طوری دیگه دلواپس بود که آیا با این همه مهمون مادر و پدرش از عهده بر میان یا نه؟ نکنه شرمنده بشه و یک عمر نصرت به سرش بزنه ...

اما نزدیک غروب آفتاب که  چهار تا ماشین وارد  جاده ی  درخت های توت شد همه ی مردم روستا آماده باش بودن ....

غلامرضا به دُهُل  زن ها گفت بزنین معطل چی هستین عروس و داماد میاد ......

مردم دور تا دور خیابون ایستاده بودن نگاه می کردن که مریم با فامیلای  تهرونی خودش داره میاد ....

ماشین ها که وارد ده شدن همه به خصوص  یدالله خان از صدای دهل زن ها به وجد اومده بودن و یدالله خان قاه قاه می خندید .....

مریم بی قرار اسماعیل و اسد که نزدیک سیصد متر رو در حالیکه به مریم نگاه می کردن دنبال ماشین دویدن تا خواهرشون رو در آغوش بگیرن بود ..

به محض اینکه پیاده شد اول دو برادرش رو بغل کرد و بوسید ...

ممد علی گوسفند رو جلوی ماشین زد زمین و سرش برید  ...

یدالله خان پیاده شد و  گفت : ای غلامرضا داداش  تو همیشه منو غافلگیر می کنی اینا برای چیه ؟ چرا اینقدر زحمت کشیدی ؟

غلامرضا با اون روبوسی کرد و گفت : عروس اومده دامادم اومده یدالله خانِ مون اومده خوش اومدی خدا حافظ شما باشه ...

یدالله خان دو تا فرش شش متری کادو آورده که از صندوق عقب بیرون آوردن و رفتن تو خونه ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و پنجم - بخش چهارم






مهری و آسیه خانم معذب شده بودن که گوهر به دادشون رسید..

اون دید همه رفتن تو خونه ولی اونا هنوز دم ماشین  پا ,پا می کنن رفت جلو و گفت : بفرما خیلی خوشحالم که دعوت منو قبول کردین منت گذاشتین سرم ، خیلی منتظرتون بودم ...

خوش اومدین مریم رو برادراش ول نکردن رفت تو خونه سوغاتی هاشونو بده ..ببخشید ....

بفرما ... بفرما قدم سر چشم ما گذاشتین..

کلوچه های شیرین خرمایی چای آتیشی خستگی اونا رو حسابی درآورد ..و شام مفصلی که غلامرضا و گوهر به همراه خواهر و برادرهاشون دسته جمعی درست کرده بودن,,

از خوراک گوشت به مقدار فراوان و مرغ پخته شده با آتیش و ماست تازه و نون تنوری  ضیافتی اونشب تو خونه ی غلامرضا به پا کرده بود که نگفتی  ..

تا اونجایی که در کمال تعجب نصرت صدا کرد مریم جان خیلی خونه تون با صفاست خیلی شام خوشمزه ای بود ...

مهری گفت: منم همین  هایی که تو گفتی  ولی مریم اینجا چیکاره بود ؟ این کار و گوهر خانم و غلامرضا خان کردن که  ازشون خیلی ممنونیم من تا حالا همچین شامی نخورده بودم ....

امین گفت : مریم من که دیگه بر نمی گردم تو می خوای بری برو ..

مجتبی گفت نصرت منم بر نمی گردم توام می خوای بری برو ..و شد اسباب خنده و هر کس چیزی میگفت و به شوخی قرار شد هیچکس از اونجا نره و همون جا زندگی کنن ...

سیما دختر مهری از مریم جدا نمی شد محبتی خاص بین اون و بچه های مهری بر قرار شده بود که همه تعجب می کردن ...

مریم می گفت : کار خدا بود که اون روز جمعه اون اتفاق بیفته و مهری و خانواده اش رو سر راه اون قرار بده ...

مهمون های غلامرضا تو سه تا خونه خوابیدن و فردا هم با صبحانه ی مفصل پذیرایی شدن ... و همه دسته جمعی راه افتادن برن کنار رود خونه که غلامرضا تدارک ناهار رو برای اونجا دیده بود ...

شاید بیست نفر در کنار گوهر و غلامرضا کار می کردن تا از مهمون ها پذیرایی کنن ..و همه ی اونا هم مهمون ناهارِ اون روز بودن ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و پنجم - بخش پنجم





دسته جمعی از ده راه افتادن از باغ های میوه که حالا پر بود از شکوفه های رنگارنگ گذشتن و لذت بردن ..  

اما وقتی از سرازیری تپه پایین میرفتن از زیبایی اون منظره مات شون برد  ..بهشتی اونجا بود باور نکردی ...

یک رود خونه پر آب و چمنزاری پر از گلهای رنگ و وارنگ اون همه گل شقایق ,,گلهای سفید و  لاله های کوچولوی زرد رنگ گلهای بنفش شیپوری ...

همه  رو مات زده کرده بود نمی دونستن اون همه زیبایی رو چطور هضم کنن ....

امین دیگه نمی تونست مثل سابق از اون سرازیری به راحتی پایین بره دست تو دست مریم بودن آهسته آخر از همه رسیدن پایین و انگار دوباره تمام اون عاشقی هایی که این جا با هم داشتن براشون زنده شده بود  .....

و این طوری نُه روز گفتن و خندیدن و خوردن و گشتن ..

اطراف اون روستا پر بود از بهشت هایی که برای همه دیدنی و لذت بخش بود و بالاخره لحظه ی خدا حافظی رسید ...

پری خانم می گفت : باور کنین تو عمرم اینقدر بهم خوش نگذشته بود .. خیلی عالی بود و من نمی دونم چطور تشکر کنم ...و از این باب یکی یکی گفتن و گفتن ...

همه شاد بودن و پشت ماشین هاشون پر شد از تخم مرغ محلی و نون و ماست  و سر شیر و ناهار مفصلی که برای تو راهشون با خودشون برده بودن ...و اینطوری راهی تهران  شدن ...


تیر ماه سال هفتاد و دو : اون روز مریم برای امین یک تولد غافلگیری گرفته بود و همه رو شام دعوت کرده بود ..

نزدیک ظهر بود مریم  خرید زیادی  کرده بود  ..

از تو پارگنیگ همه ی چیزایی که خریده بود رو گذاشت تو آسانسور و رفت بالا ..و باز به هزار زحمت اونا برد تو آپارتمانش ...

تند و تند دور خودش می گشت تلفن رو بر داشت و زنگ زد به مهری ..و گفت : مهری سیما کجاست؟

می دونی هنوز نیومده هیچ کار نکردم ..

دارم دیوونه میشم اگر سیما نیاد می مونم به خدا ....

مهری گفت: نگران نباش تو راهه الان می رسه می خوای منو و مامان هم بیایم ؟

مریم گفت : تو الان باید راه بیفتی تا به مهمونی برسی,, کجا می تونی به من کمک کنی؟ ..

اگر سیما زود بیاد سوگند هم هست این دختر من به هوای سیما کار می کنه ...خیلی خوب من برم دیر نکنی تو رو خدا راه بیفت ..

به آسیه جون سلام برسون ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و پنجم - بخش ششم






یک مرتبه یک درد شدید تو دلش احساس کرد... فکر می کرد از استرس زیاد و گرسنگی اینطوری شده ..

چون مدتی بود هر وقت کار زیاد می کرد  یا غذا نخورده بود اینطوری دلش درد می گرفت  و بعدم خود به خود خوب می شد ...این بود که اهمیتی نداد و مشغول کار شد ..

فقط درِ یخچال رو باز کرد و یک لیوان شیر خورد ...

قبل از سیما سوگند دخترش که حالا هفده سال داشت و دو سال بعد از اون ماجرا ها به دنیا اومد بود از راه رسید  ..و بعدم سهیل پسرش که دوسال از سوگند کوچیک تر بود ..

و هیچکدوم متوجه ی صورت مریم نشدن که از شدت درد  در هم رفته بود ..هر دو گرسنه بودن ..

مریم گفت صبر کنین سیما بیاد با هم بخوریم ناهار حاضره ..

ولی تو رو خدا بچه ها برای شام کمک کنین ..

هیچ کار نکردم و حالمم زیاد خوب نیست ..

سوگند گفت : چرا مامان جان چی شدین ؟

گفت چیز مهمی نیست فقط دلم درد می کنه و آروم هم نمیشه ...

سهیل گفت : از بس کار می کنین ..چقدر بابا میگه کار نکن .. خوب خسته میشی دیگه از وقتی من خودمو شناختم یا درس می خونین یا سر کار بودین..

سیما کی میاد من طاقت ندارم مامان دارم ضعف می کنم ..

سوگند گفت : ببخشید تو نبودی  به دوستت پُز می دادی مامانم استاد دانشگاه س ؟

سهیل گفت : چی میگی تو ؟  من میگم خودشون رو اذیت نکنن  باز تو بی ربط گفتی ؟ ...

مریم همینطور که داشت میوه ها رو می شست ..

گفت :جر و بحث نکنین ..

سوگند تو میز رو بچین الان سیما می رسه ... منم ناهار بخورم بهتر میشم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

چه جهشى از سال ٥٣رفت ٧٢إستاد دانشگاه شده حتما مريضى داره مريم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
چه جهشى از سال ٥٣رفت ٧٢إستاد دانشگاه شده حتما مريضى داره مريم


آره زودي جمع شد شايدم بارداره دوباره 

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      

عهههه چند سال گذشت. استاد دانشگاه شده. احتمالا مریضه. من حس میکنم شوهرش مثل مریم به پاش نمیمونه😔

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟.... آنقدر محو که یکدم مژه بر هم نزنی؟ مژه بر هم نزنم تا که زچشمم نرود...... ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی..❤️
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792