2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100152 بازدید | 741 پست

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت پانزدهم- بخش چهارم






امین  با حرفایی که یدالله خان زده بود ته دلش قند آب می کردن از بس  بی تاب آغوش مریم بود و دلش می خواست هر چی زود تر با اون ازدواج کنه یک زندگی جدید رو با اون شروع کنه ..

ولی بر عکس اون  مریم آشفته و بی قرار بود ..دختری که یک پارچه شور و سر زندگی بود ظرف چند روز پژمرده شده بود و احساس نا امنی می کرد ..

درست و غلط کارشو از هم تشخیص نمی داد ..عادت نداشت از کسی حرف بشنوه و لی با وجود اینکه  توانایی اینو داشت تا جواب دندون شکنی به نصرت بده مجبور بود سکوت کنه ..

گاهی با خودش فکر می کرد ..ای احمق عین بُز نگاه می کنی و از ش می خوری ..و گاهی که آروم می شد صلاح می دونست که سکوت کنه تا جّو اون خونه رو با چند روز اومدنش متشنج نکرده باشه ...

وقتی همه خوابیدن هنوز پری خانم تو آشپز خونه مشغول بود جمع و جور می کرد با خودش فکر می کرد ....

چون اونم برای این عروسی عجیب و غریب نگران بود....

نگران کارای نصرت و اینکه  می دونست اون روی فکر ندا هم اثر می زاره بیشتر پریشونش می کرد ....

مریم پاور چین ازاتاق اومد بیرون و رفت سراغ پری خانم  ...

یکم دست ,دست کرد ...نمی دونست حرفی رو که می خواد بزنه چطور عنوان کنه ...

پری خانم پرسید : چیزی می خوای دخترم ؟ بگو خجالت نکش .....

مریم گفت : ببخشید یک چیزی ازتون می خوام بپرسم راستشو بهم میگین ؟...الان که کسی اینجا نیست ..منم قول میدم فقط بین خودمون بمونه ..

پری خانم درِ کابیت رو بست و احساس کرد موضوع مهمی رو می خواد عنوان کنه اون درست از ساعتی که نصرت رفته بود رفتارش با مریم عوض شده بود چون دختر خودشو میشناخت و می دونست نباید باهاش لج بازی کنه ......

با مهربونی ...گفت : معلومه که راست میگم ..بپرس نگران شدم چیزی شده اینقدر صورتت بهم ریخته؟ امروز که گریه ام کردی ....

بگو دیگه چی می خواستی بگی ؟  

مریم که تو صورت پری خانم نگاه می کرد گفت : من اون روز که اومدم اینجا از امین بی خبر بودم فقط می خواستم دلشوره ی خودم و خانواده ام تموم بشه و ببینم چه اتفاقی افتاده ..

شما می دونین به زور اینجا نموندم  و حالا هم اگر شما نخواین نمی مونم ..

با اینکه امین رو خیلی دوست دارم ولی ترجیح میدم خواهر و مادر اونم منو شایسته ی همسری اون بدونن ..

شما الان به من بگین  منو برای پسرتون می خواین یا نه ؟..

شاید به نظرتون پر رو باشم ، که من هستم ..همیشه حرفم رو رک و راست می زنم ...  نمی تونم از کسی حرف بشنوم ..

اگر فکر می کنین من به درد امین نمی خورم الان به خودم بگین باور کنین به جون بابام قسم می خورم میرم و دیگه مزاحمتون نمی شم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت پانزدهم- بخش پنجم






پری خانم ناراحت شد و گفت: تو به خاطر حرفای نصرت این چیزا رو میگی ؟ تو به اون کار نداشته باش اون لنگه ی باباشه...

مادر به حرف اون اهمیت نده ..به منم هر چی میگه هیچی نمیگم بزار بگه اصل کار امینه که تو رو می خواد و من و یدالله خان ,,به کار بقیه ام کار نداشته باش ...

مریم جان  اونا رو واگذار کن به من .....چیکارش کنم ؟

نصرت  اینطوریه دیگه ...از من به تو نصحیت هیچوقت نزار حرف یاوه ی  دیگران زندگی تو رو تغییر بده راه خودت رو برو ..

حتی اگر من بهت گفتم تو رو نمی خوام تو نباید به این زودی مایوس بشی ...یدالله خان میگه تو دختر عاقل و فهمیده ای هستی ..

پس همین طور رفتار کن که من ازت همین انتظار رو دارم  ..

دیگه نببینم حرف کسی روت اثر بزاره ...

نصرت و حرفاشو ندید بگیر اونم بچه ی منه نمی تونم ناراحتش کنم قبول داری ؟ برای همین باهاش سر به سر نمی زارم .....

مریم گفت : پری خانم اینطوری که آقا جون میگن من نمی خوام بابا و مامانم بیاین اینجا ، شما اجازه بده من برم هر وقت موقع اش شد شما بیاین اونجا ...

می ترسم نصرت خانم یک کاری بکنه اونا ناراحت بشن ...

پری خانم گفت : اولا خوب منم از تو یک گله دارم چرا به یدالله خان میگی آقا جون به من میگی پری خانم ؟ چرا ؟ تو منو دوست نداری ؟

مریم گفت : ای وای خدا مرگم بده  بهتون چی بگم ؟ مامان بگم ؟

پری خانم خندید و گفت : معلومه دیگه من جای مادرت هستم ..برای اون چیزا هم نگران نباش یک کاریش می کنیم ....

مریم دستهاشو باز کرد و گفت : میشه بغلتون کنم؟

و بعد هر دو همدیگر رو در آغوش گرفتن ..و محبتی خاص بین اونا بوجود اومد ..

پری خانم تازه احساس می کرد که دلش می خواد مریم عروسش باشه حس کرد این همون دختری هست که برای پسرش آرزو داشته .....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت پانزدهم- بخش ششم







خونه ی آقا یدالله یک در چوبی داشت که با یک پله وارد حیاط بزرگی می شد ..

روبروی در ساختمونی قدیمی بود با هشت اتاق ..

که یکی از اونا بزرگتر از بقیه بود که مهمون خونه محسوب می شد و محل جمع شدن روزا و شب هایی بود که بچه ها اونجا جمع می شدن ....

اتاق امین سمت چپ  ساختمون بود و با یک اتاق دیگه که  تو در تو بود و با یک درِ بزرگ از هم جدا می شد  ..

این دو اتاق رو برای اون دو عاشق آماده کردن ...  

یکماه همه توی خونه ی آقا یدالله در تلاش تدارک عروسی بودن ..و گوهر خانم و غلامرضا سعی کردن بهترین لوازم رو برای جهیزیه ی اون فراهم کنن غلامرضا نمی خواست دخترش رو شرمنده کنه برای همین هر کاری از دستش بر میومد انجام داد ..

و در میون مخالفت ها و متلک های نصرت و بی محلی هایی که به مریم و خانواده اش کرد ... خانواده ی مریم با ربابه و کدخدا برای چند روز مهمون خونه ی یدالله خان شدن و مراسم عقد و عروسی ساده ای براشون گرفتن ...

صدای ساز و آواز از خونه ی یدالله خان بلند شده بود امین اونقدر شیفته و واله مریم بود که سعی می کرد رنجی رو که برای از دست دادن پاش می برد رو فراموش کنه و مریم اونقدر عاشق بود که نمی تونست به چیز دیگه ای جز امین فکر کنه ...

این بود که هر دو با ذوق و شوق به حجله ای رفتن که نهایت آرزوی اونا بود ...

وقتی همدیگر در آغوش گرفتن همه ی دنیا مال اونا بود ..و اینطوری زندگی جدیدشون رو شروع کردن ..

زندگی که برای اونا تازه شروع شده بود و نمی دونستن تقدیر برای اونا هنوز بازیها ی زیادی داره ......







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان اين هم از قسمتهاى امروز🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون خانمی لطف کردی

خواهش مى كنم عزيزم🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون رم عزیز 

خواهش مى كنم عزيزم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

قصه ى من ☺️🌺

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت شانزدهم- بخش اول






صبح قشنگی برای هر دوی اونا بود مریم سرشو گذاشته بود روی بازوی امین ولی از جاش تکون نمی خورد می ترسید اون لحظه های زیبا تموم بشن ..

در عین حال خونه شلوغ بود و خجالت می کشید از اتاق بیاد بیرون ..

هنوز خانواده ی خودش اونجا بودن و تمام خواهر ای امین هم جمع شده بود ....

مریم خودشو بیشتر به امین نزدیک کرد دلش می خواست خودشو لوس کنه ...اما ..یک مرتبه امین با درد زیاد از خواب بیدار شد ..

ناله ای کرد و چشمشو باز کرد و وقتی مریم رو کنارش دید با وجود حس خوبی که از دیدن اون در کنارش پیدا کرد بازم  نتونست  خودشو از درد کنترل کنه و گفت : مریم جان ببخشید عزیزم درد دارم  ، خیلی زیاد!!!عذر می خوام آخ خدا مُردم  ..

مریم فورا بلند شد و گفت : چیزی نیست الان برات ماساژ میدم ... کمپرس بکنم؟

و فورا دست بکار شد  پای اونو ماساژ داد ولی درد, شدید تر از اونی بود که امین بتونه تحمل کنه ..

این درد معمولا بعد از یک خواب طولانی به اون دست می داد که پاش حرکت نمی کرد ....مریم موقع ماساژ متوجه شد جایی که پای مصنوعی به پای امین وصل می کرد بشدت زخم شده  ....

مریم اشک تو چشمش جمع شد یادش اومد چقدر همه به امین  اصرار می کردن که برقصه و اونم این کارو می کرد و هر بار مریم احساس می کرد به زحمت داره خودشو سر پا نگه می داره  ولی به روی خودش نمیاره ...

مریم  تمام تلاش خودش می کرد تا از دردی که به جون امین افتاده کم کنه ....

آب گرم آورده بود و کمپرس می کرد .ماساژ می داد ...

هردو  داشتن زجر می کشیدن ولی صداشون در نیومد ...

یکساعتی طول کشید تا امین بهتر شد ..ولی اوقاتش خیلی تلخ بود ..

مریم پرسید مگه نگفتی بهتر شدی؟ پس چرا اخم کردی ؟می خوای بازم پاتو بمالم ؟ دست مریم رو با افسوس گرفت و گفت : دلم نمی خواست تو با این دستهای ظریفت پای منو ماساژ بدی ,, شرمنده ام امروز میرم دکتر ببینم چرا اینطوری میشم ....

مریم گفت : پاشو بریم بیرون خیلی دیر شده همه منتظر ما هستن دیگه ام خواهش می کنم از این حرفا نزن ....

آقای خوش تیپ من زنتم دیگه ..به این زودی یادت رفت ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت شانزدهم- بخش دوم






اون روز کسی متوجه نشد که مریم و امین  توی اون اتاق چی  بهشون گذشته ؟

وقتی دست تو دست هم از اونجا اومدن بیرون ... نصرت بی پروا متلک خودشو انداخت وخطاب به امین به حالت شوخی و خنده گفت :ظهر شد همه اینجا معطل شما بودن خجالتم خوب چیزیه .....

امین نگاه بدی بهش کرد و دست مریم رو گرفت و برد   ..

ولی دلشوره ی بدی  به جون گوهر خانم و ربابه برای مریم افتاده بود نگرانی که این چند روزه از کارای نصرت و ندا  پیدا کرده بودن صد چندان شد ...

اون دونفر طوری رفتار می کردن که انگار تافته ی جدا بافته از بقیه هستن ..با غیظ و بی ادبی با اونا حرف می زدن و مرتب متلک بارونشون می کردن ..و اگر عزت و احترامی رو که یدالله خان به اونا میذاشت نبود شاید اتفاق بدی میفتاد ..

چون ربابه آدمی نبود که از کسی بخوره و همیشه آماده ی دعوا کردن بود  ...

از شام عروسی کلی غذا مونده بود..پری خانم و نسرین سفره رو از این طرف تا اونطرف اتاق پهن کردن  ....

همه دور هم  نشستن و ناهار خوردن ..و بالافاصله غلامرضا گفت : پری خانم ، یدالله خان این چند روزه خیلی زحمت دادیم دست شما درد نکنه و خدا حافظ تون باشه ...

ما ساعت چهار بلیط داریم باید بریم ..دخترم رو دست شما میسپرم اون جون و عمر من و مادرش هست ..ازتون خواهش می کنم مراقبش باشین ..

یدالله خان گفت : خاطرت جمع باشه بهت قول میدم اون دیگه دختر ما هم هست ...

ربابه و گوهر مریم رو بردن تو اتاق تا باهاش حرف بزنن..

ربابه زود تر از گوهر  گفت : خاله الهی قربونت برم نمی دونم این مامان بی عقلت چطوری تو ی دسته گل رو داده به اینا .. مگه امین چی داشت ؟

حالام که یک پاش اینطوری شده ..اونم مهم نیست ولی با این چهار تا خواهر شوهر و این پدر شوهر بد عنق می خوای چیکارکنی؟ ...

گوهر گفت : بسه خواهر تو دلشو خالی نکن گفتی براش سفارش داری اینا که سرزنش بود ...

ربابه گفت : خاله جون کم نیار اگر بفهمن تو از شون می خوری پدر صاحبتو در میارن ..برو تو دلشون کاری کن بدونن دنیا دست کیه .

خدا بگم چیکارت کنه غلامرضا بچه رو بد بخت کردی رفت ...

مریم گفت : نگران نباش خاله جون من دختر خواهر توام از پس خودم بر میام نمی زارم بهم زور بگن ربابه ابروهاشو در هم کشید و با نگرانی گفت: اینایی که من می بینم خیلی پاچه ور مالیدن  خدا کنه  فردا با یک بچه بلند نشی بیای خونه ی بابات ...

ای خدا سیاه بختش نکن  ...

گوهر بازوی اونو کشید گفت : بسه دیگه تمومش کن تو دل بچه مو خالی کردی خدا اون روز نیاره ..ربابه از دست تو .....

و بالاخره در میون گریه های مریم اونا رفتن که با اتوبوس برن روستا ...

و مریم موند و یک دنیا نگرانی و تشویشی که تو دلش بود ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت شانزدهم- بخش سوم






چند روز بعد یدالله خان با لحن بدی  سر شام به امین گفت : تو از کی می خوای بیای سر کار ؟ امین گفت : هنوز حالم خوب نیست ...

یدالله خان یکم اخم هاش رفت تو هم وگفت : تا اینجا بشینی نازت کنن همینه که هست حالت خوب نمیشه ..

منم جای تو بودم خوب نمی شدم ..باید کار کنی دیگه زن داری ...فردا حاضر شو با من بیا  من این حرفا حالیم نیست ..

بده به من او آب رو ..

نهال فورا پارچ آب رو  گذاشت جلوی آقاش .. ولی اون داد زد چلاق میشی بریزی تو لیوان ؟پارچ رو میدی من ؟

نهال فورا آب رو ریخت تو لیوان و داد دستش .. باز داد زد همه اینجا بخور و بخوابن ...

یکم خودتون رو تکون بدین ...لش لش اینجا فقط می خورین و دست می کشین به خِشتک تون ....

همه ناراحت بودن و کسی جرات حرف زن نداشت با این حال امین و مریم از همه بیشتر اوقاتشون تلخ شده بود ...

مریم متوجه شده بود که نون خور یدالله خان شده و اینم بی منت نخواهد بود ...

با خودش گفت : من باید یک فکری برای خودم بکنم ......و امین جلوی مریم خجالت کشید غرورش بشدت جریحه دار شده بود اونم خیلی زیاد ...

اصلا انتظار نداشت که آقا جونش به این زودی اون روی خودشو به مریم نشون بده ...

این بود که فردا صبح زود تر از خواب بیدار شد تا همراه یدالله خان بره فرش فروشی ولی درد شدید باز اونو از پا انداخته بود ..

مریم باز پای اونو ماساژ داد و کمپرس کرد جای زخم پاشو پماد مالید و یک چسب زخم بهش زد تا با ساییده شدن به پای مصنوعی زخمش بیشتر نشه ..

هنوز امین درد می کشید که صدای یدالله خان بلند شد که امییین ؟...پری این پسر ت رو بیدار کن باید بیاد سر کار ....

بس دیگه تا لنگ ظهر خوابیدن و مثل زن ها ناز و اطفار اومدن  ..

والله فکر کنم داره از من سوء استفاده می کنه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت شانزدهم- بخش چهارم







امین دندون هاشو با غیظ بهم فشار داد و با وجود دردی که داشت پای مصنوعی رو وصل کرد ..و لباس پوشید و به مریم گفت :  صورت واقعی آقا جون رو دیدی ؟

حالا فهمیدی من چی میگم ؟ دیدی بالاخره کاری رو که دوست نداشتم و ازش فرار می کردم باید انجام بدم؟ ..

همیشه از همین روز می ترسیدم ..که کنار آقام کار کنم و تمام روز اون دستور بده و من انجام بدم ..

من کار تدریس رو دوست دارم می خوام برم دنبال اون کار ,,,پیشش نمی مونم یعنی نمی تونم تحمل کنم رفتار توهین آمیزش رو  ..

الان  اگر دست رد به سینه ی آقام بزنم ...هیچ کاری از دستم بر نمیاد بکنم ...

مریم با یک لبخند گفت : چرا  تو می تونی ؟ البته نه الان ولی با هم برنامه ریزی می کنیم یک کار درست و حساب راه میندازیم دنیا که آخر نشده تازه اول راهیم ...

عجله نکن ...برو تو این کار مهارت پیدا کن شاید یک روز به دردت خورد .. امین خم شد و اونو بوسید و گفت : آره همین کارو می کنم ..من فرش فروش نیستم دوست ندارم ..

مریم دوید و قبل از اینکه اونا از خونه برن دوتا ساندویج نون و پنیر و گردو  کرد تو یک کیسه ی پلاستکی و داد دست امین ..

یدالله خان خندید و گفت : نمی خواد دخترم اونجا همه چیز هست می خوره نترس ...

اینقدر این امین آقای ما رو لوس نکن بعدا از عهده اش بر نمیای,,,  نگی نگفتی ....

پری خانم گفت : حالا من شما رو لوس کردم چیزی شد ؟ ...

یدالله خان بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه رفت و امین در حالیکه هنوز چوب دستی زیر بغلش بود دنبالش  ...

پشت سر اونا نهال هم رفت مدرسه ....

مریم گفت : مامان اجازه بدین من ناهار درست کنم ...

پری خانم سرشو تکون داد و گفت : نه مادر,, نمی خواد  نسرین و ندا هم میان جمعیت زیاد میشه از عهده ی تو بر نمیاد ...

مریم گفت : می تونم بهم اعتماد کنین .. خواهش می کنم شما امروز استراحت کنین این مدت خیلی خسته شدین ..

نهال هم که رفته مدرسه شما بگو چی می خواستبن درست کنین من همون کارو می کنم فقط بشینین دستور بدین ...

پری خانم نگاهی بهش کرد و گفت : عزیزم تو آخه هنوز عروسی نباید کار کنی ...

مریم مشغول شد زیر لب گفت : نصرت نیاد من هر کاری از دستم بر میاد انجام میدم ...

بعد یک نیشگون خودشو گرفت و گفت خیلی بد جنسی مریم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت شانزدهم- بخش پنجم







اون مثل فر فره کار می کرد و پری خانم نگاهش می کرد ..

انگار بار اوله درست اونو می ببینه ..

عروسش قد بلند و باریک و خوش هیکل بود موهای بلند فرفری اون تا پایین کمرش می رسید...

صورت شیرینی داشت و از همه مهمتر این بود که با هر کس حرف می زد اونو تحت تاثیر قرار می داد مریم کار می کرد و پری خانم دور و برش می پلکید ....و گاهی با هم حرف می زدن ..

پری خانم گفت : شما ها هم لوبیا پلو درست می کردین ؟

مریم گفت : چه فرقی می کنه مامان شما هم که حرف نصرت جون رو می زنین معلومه خوب ما هم مال این مملکت هستیم ...

پری خانم گفت : آخ ببخشید راست میگی ..ولش کن تو دلت می خواد فرح زن شاه رو ببینی ؟ ما فردا میریم خیابون آیزنهاور شاه و فرح می خوان از اونجا رد بشن توام میای تماشا کنیم ؟ .. مریم همین طور که برنج رو آبکش می کرد گفت : برای چی ببینیم ؟

خوب عکسش هست تو تلویزیون هم که دائم نشون میده برای چی تا اونجا بریم ؟

پری خانم گفت :  من عاشق زن شاه هستم دلم می خواد از نزدیک اونو ببینم ...

مریم گفت : نمی دونم ,,,مامان جون چرا من هیچوقت کسی رو برای خودم بت نکردم ؟..فکر می کنم نه از کسی بهترم نه بدتر ..اونم یکی مثل ماست ..

برای من با بقیه ی آدما فرقی نمی کنه ...

مادر شوهر عروس غرق حرف زدن بودن که یک مرتبه صدای زنگ در بلند شد ..

پری خانم گفت : ندا و نسرین نهال که نیستن هنوز مدرسه ها تعطیل نشده  ...کیه تو میگی ؟نکنه نصرت اومده ؟

ولی قرار نبود اون بیاد ...بزار برم درو باز کنم ببینم کیه ..

تو به کارت برس مادر....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792