#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️
#قسمت بیست و دوم- بخش سوم
مریم شاهد تلاش مهری برای رسیدگی به مادر شوهرش بود و بعد به بچه هاش رسید ..تند و تند آماده شد و کیفشو بر داشت که از در بره بیرون ...و گفت : مامان چیزی لازم داشتیم بگین من بخرم بیارم ..
امروز هوا آفتابیه می تونم خرید کنم ...
آسیه خانم از دهنش پرید و پرسید :پول داری ؟
مهری گفت : بله مامان جان ..توام مریم جان از اینجا تکون نمی خوری تا من بر گردم ..مامان جون نزاری بره جایی ..
مریم گفت : نه دیگه مزاحم شما نمیشم ...
گفت : عه بسه دیگه اینقدر تعارف کردی ,,باش تا من بیام خدا حافظ ....
آسیه خانم بساط صبحانه رو که جمع کرد با ظرفای شام دیشب برد پایین ..تا یک فکری هم برای ناهار بکنه ..
طفلک مونده بود چیکار کنه ؟ به نظرش رسید همون یکم گوشتی که داشتن رو آبگوشت بار بزاره و خیال خودشو راحت کنه ..
وقتی کاراش تموم شد و بر گشت بالا دید مریم و بچه ها دارن بازی می کنن مریم بلند مثل ستاره و سیما می خندید ..
انگار دلش برای خندیدن تنگ شده بود ..سینی استکان نعلبکی رو گذاشت کنار بخاری و گفت : آخیش دختر بیچاره ببین چقدر خوشحاله ...
مریم اومد جلو و گفت ببخشید نیومدم کمک شما چون گفتین مراقب مادر جون و بچه ها باشم موندم ..دلم پیش شما بود ...
گفت : خوب کردی عزیزم ..کار زیادی نبود ...
مریم کنارش نشست و گفت : احساس می کنم شما ...یعنی خیلی منو یاد مامانم میندازین ...البته اون هنوز جوونه ...
آسیه خانم گفت : ببین الان کلاه مون میره تو هم منظورت اینه که من پیرم ؟ گفت : ای وای نه ,نه ..آخه مامانم,, فکر کنم سی و پنج سال بیشتر نداره هفده سال از بابام کوچیکتره ..
زن اول بابام مرده یعنی سر زا رفته بوده ولی بابا زن نگرفته تا بالاخره مامانم که خواهر زن کدخدای ده بود دید و دوباره ازدواج کرد منم بچه ی اولش بودم ...و در حالیکه چشمش پر از اشک شده بود ادامه داد برای همین مامانم هنوز سنی نداره ...
آسیه خانم گفت :الهی تو رو بگردم که اون چشم قشنگت پر آب نشه .. بیا اینجا سرتو بزار رو پای من ...تو انگار دلت مادر خواسته ..
بیا ببینم گیس گلابتون ..ابرو کمون..دخترِ شا پریون ..تو ناز کنی,, من ناز کش,, پلو بریز تو آبکش ....
و موهای مریم رو نواز کرد و دستی به سر و روش کشید و گفت : تو دیگه شوهر داری باید بدونی که زندگی پستی و بلندی داره ..
هیچوقت باب میلت نمیشه ..
تو باید فکر خودتو خوشحال نگه داری,,با غصه خوردن از بین میری .. اگر با زندگی بجنگی باهات می جنگه ..
روی خوش نشون بدی روی خوش نشون میده ..
حرف خوب بزنی بهت حرف خوب می زنه.. بد کسی رو بخوای بد تو رو می خوان ..تا زنده ای اون از پا نمیفته ..
پس تو هم باید خودتو رو پا نگه داری بهش نشون بده کی هستی نشون بده ازش چیزای خوب می خوای قدر کسانی که دوستت دارن رو بدون و از آدم های بد دوری کن ..
مریم از جاش بلند شد و دست آسیه خانم رو گرفت و گفت : می دونین قبل از اینکه بیام اینجا خیلی شاد و سر حال بودم ..نمی دونم چرا اینطوری شدم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar