بین صدای خندههاش و نگاههایی که دیگه مال من نبود، فهمیدم تموم شدیم.
هرچی اشک ریختم، انگار یه دریا کم بود برای غرق شدن خاطراتمون.
دلم میخواست برگرده، فقط یه لحظه، اما نه اون اومد، نه من تونستم ازش رد بشم.
حالا روی تختم، تو سکوت، فقط با یه سؤال موندم: چرا؟