بعد بابام یهو نشست
به من گفت هیچی نشده نترس
منم همون جا وایساده بودم از جام تکون نخوردم
حالا جریان چی بود؟؟
بابام خواب دیده بود عقرب رو قفسه سینش داره راه میره و میخواد نیشش بزنه
تو خوابشم من جیغ زده بودم
بابام تو همون خواب با دستش میزده رو قفسه سینش که عقربه رو بندازه کنار
و در حالت فیزیکی هم محکم میزده به قفسه سینش
مامانم فکر کرده بوده بابام قلبش گرفته و خدای نکرده حالش بد شده..
من گفتم همه چی تمومه دیگه...هزار جور فکر تو سرم اومد تا قبل بیدار شدن بابام
یادم نمیره
تا دو شب بعدش ذهنم درگیر بود