ساعت حدود ۸ شب
برادرزادم گیر داده بود خوراکی میخام
منم بهش گفتم باشه بریم هم قدم میزنیم هم خوراکی برات میگیرم
خلاصه ک
برا برگشت از ی کوچه قدیمی تاریک داشتیم رد میشدیم
واییییی الان دارم تایپ میکنم مو ب تنم سیخ شده و لرز گرفتممم
ی نفرو دیدم با چادر وایساده بود واییییی خیلیییی وحشتناک بود مغزم صوت کشید همون لحظه واکنش نشون ندادم ک برادرزادم نترسه
ولی قشنگ متوجه شدم ک نرمال نیست
میخکوب زمین شده بود
فقط دست برادر زادمو محکممم فشار دادم م قد های تند و سریع برداشتم
وقتی انتهای کوچه رسیدم باز برگشتم نگاه کردم
هنوز بود
خدایااااااااا