آه ای عزیز بیخبر از من
امشب، دل گرفته دریا
با یادگارهای کبودش
در زیر گوش پنجرهام میتپد هنوز
دریای مو سپید به سر میزند
هنوز
مشت هزار ماتم از یاد رفته را
مهتاب مینویسد بر ماسههای سرد
شرح هزار شادی بر باد رفته را
چشم حبابها همه از گریه فراق
آماس میکند
تیغ بنفش ماه
این چشمهای گریان را
از جای میکند
در من، مدام باران میبارد
زنجیرهای نازک از هم گسستهاش
از لابلای جنگل مژگانم
در آسمان آینه، پیداست
از دور، باد سرکش دریا
خاکستر ملایم نسیان را
آسانتر از سفیدی کفها
از روی آتش دل من میپراکند
یاد ترا و عشق مرا زنده میکند
نادر نادرپور