خسته شدم ارزوی مرگمو دارم از پدرم عصبانیم و دیگ دوسش ندارم زندگی توخونه برام جهنمه حتی ی اتاق جدام ندارم باخواهرم تو ی اتاقیم ۹ سال ازم کوچیکتره و خیلی شلختس و رومخ نمیتونم استقلال داشته باشم تو اتاقم درسامم سنگینن درک نداره یهو میاد داد میزنه آواز میخونه خدامرگ منو ازدست این خانواده بی درک نیومدن بگن اینهمه داریم پس میندازیم بفکر ارامش روح و روانشون باشیم حداقل ی اتاق جدا بدیم به این بدبخت خاکبرسر وقتی توانایی مالیشو نداشتن ۳ تا بچه براچتون بود دلم میخاد تنها باشم ولی یکی دیگ عین ی مزاحم ور دلم هست نیاید بگید اه درک کن یکم توعم نه دیگ درک کنم خراب شدع وقتی میبینم بهم توجه نمیکنن خواسته هام براشون مهم نیست انقد اتاقو مرتب کردم دهنم سرویس شد اتاقم ی ذره س یکم نظمو رعایت نکنی بهم میریزه دیگ منم بیخیال شدم مرتب کردن اتاقو اینا بدرک پدر بددهنی ک بی اعصابه رو چیکار کنم