2777
2789

طولانیه ولی خببب💔

داستان رفیق صیمیمیه ک باهاش غریبه شدم

من ی همکلاسی دوران دبستان داشتم ک زیادد باهاش اوکی نبودم تا اینکهه دچار افسردگی شدم و پسری ک دوسش داشتم ولم کرد و.... کلا روحی روانی صفر بودم تا اینکهه یهوی جرقه ای بین موم اتفاق افتاد.. میدیدم همش تو خونس و اینا.. دوس داشتم وقت بیشتری و با هم بگذرونیم خانواده سختگیرشو با زور و سختی راضی کردم ک اجازه بدن بیاد باشگاه و از اون موقع شد ک یذره پاش به بیرون باز شد(قبل اون داشت افسردگی میگرفت) و بعد ک گذشت ۲.۳ سال رفاقتمون ک خاطراتش جلو چشامهه .. به خودم اومدم دیدم اون تنها رفیقمه همش به این فکر میکردمم اگه اون نباشی من وضعیتم چی میشه؟ 

اگه یروز به روم بیارهه ازن قضیه رو و من ادمی شناخته بشم ک منزویه چی؟!

خبب همهه اینا تو فکرم بودد و واقعااا تاثیر گذاشنه بود روم 

تا اینکهه اون به مرحله ای رسید ک دیگ براش مهم نبودم اون جور ک اون بود با رفیقای جدیدش س تنه جای من و گرفته بودن.. مطمینم از اولم رفیق صمیمیش نمیدونس منو اصلا.. 

ولییی خداا میدونهها ک من چقدررر دوسش داشتم

یروز آهم رفت دم در خدا ... خیلی حالم بد بود از خدا خاستم دردیو دچار یشه ک من شدم‌‌..

عجیبه ولیی نصف اتفاقایی ک واس من افتاد به سکلای نتفاوتی واس اون هم افتاد:/ فکر میکردم خوشحال میشمم از این بابت ولیی ن اون بخشی از وجود من بودد .. مگ میشه اوم خوشحال بشه؟!

خانواده سختگیرش دیگ نمیزاشتن جایی بره از خونه به حدی ک از همون دوستاشم جدا داشت کلا و منزوی شد 

منمم ک دیدم داره اذیت میشههه رفتم پیشش ی مدت مشخصی پیشش بودم و با اینکه حال خودم خوب نبودش ولیی سعی میکردم حال اونو خوب کنم:)..💔 

بعضی شبا خونه ما میخابید:)با هم فیلم نگاه میکردیم زندگی می‌کردیم .. 

تا اینکهه ی اتفاقی دوباره پیش اومد.. این بود ک خانوادش نمیذاشتن با من بگرده:/هیچوقت نفهمیدم چرا 

اخههه من چیکار کردم مگ؟!

منم ک دیدم اینجوری مامانم دیگ نمیزاشت برم خونشون اونم نمیومد و خانواده اونم نمیزاشتن دیگ .. 

من ک اینو دیدم خیلی دلم شکست و با توجه به وابستگیم ... تصمیم گربتم خودمو بسازم‌.‌. 

منی ک بدون اون نمیتونسم باشگاه و.. برم دوستای جدید

پیدا کنم رفتم دوستای صمیمی گرفتم.. 

ولیی خب هیچکسی واسم اون نمیشههههه 

دیگ خیلی ندیدمش اونم خبری نمی‌گرفت یروز دوباره زنگ زدم رفتم خونشون و فک کنم سر اینکه خانوادش گیر دادن دیگ حرف نزدیم.. 

منم خیلی دلم شکست .. 

امروز ک شنیدم مامانش گفته جدیدا دخترش منزوی شده نه باهاشون حرف میزنه ن غذا میخوره ن چیزی و فق میخابه (به گمونم افسردگی گرفته) 

حالممم خیلییی بد شدددددد 

بعد ی ماه ک امتحانات بود رفتم باشگاه امروز و اینو شنیدمم تا همین الان سردرد گرفتممم 

میخامم بهش زنگ بزنمم ولیی خب اون شاید نخاد چون ک من همه تلاشمو کردمم خودش اصلا تلاشی نمیکنههه و من همیشه کسیم ک اول شروع میکنه همه رابطه هارو:/

اصلاا یجوریممم عذاب وجدان دارم 

شما جام بودین چیکار میکردین

💃🥺😍💅🏼🤗🎀😭🥂🧚‍♀️🫂🪽🤍

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792