واقعا از ته قلبم با داستان زندگیت ناراحت شدم الان خیلی خوشحال شدم تاپیکت رو تو پر بازدیدا دیدم ان شاءالله روز به روز رابطه تون بهتر میشه من دلم روشنه🥺❤
انقدر هم دیر رسیدم آخر عکس تون ندیدم ولی همه میگفتن خیلی شبیه همین
بچه ای که از دوسالگی مادرشو ندیده و هزاران سختی کشیده.حالا بعد ازدواج مادر میخواد چکار.اتفاقا بعد ازدواج دیگه مادر نقشش کمرنگ میشه.نکنید مادرها تحت هیچ شرایطی بچهاتون را رها نکنید از خودتون جدا نکنید .بچه مادر میخواد بیشتر از هر چیزی تو دنیا.
من داستان زندگی شو خوندم واقعا سخت بوده شاید ماهم جای ایشون بودیم هنینکارو میکردیم 🙂💔 به هر حال او ...
ولی ادم مگه میشه جان خودشو نجات بده و لی بیخیال بچهاش بشه.من بودم با هر سختی پیش بچهام میموندم حداقل تا بزرگتر شن و اب گل در بیان.من به مادرم خیلی وابسته بودم اگه یه وقت منو تنها میذاشت و میرفت هیچ وقت نمیبخشیدمش.درسته مادرم کار خاصی واسم نکرد.ولی همین که اسمش بود مادر دارم.خودش خیلی بود.البته من از ۱۳ سالگی باید میرفتم مدرسه شبانه روزی درس میخوندم.ماهی یبار میومدم خونه پیش مادرم.خیلی سختی کشیدم از دوری مادرم.خیلی دلتنگش میشدم.همیشه دعام این بود که خدایا من زودتر مادرمو ببینم.میدیدمش اصلا دوست نداشتم ازش جدا بشم.با گریه دوباره برمیگشتم. مادرم چادری بود.هر بچه ای را میدیدم مادرش چادری بود کنارش بود تو خیابون.میگفتم خوش بحالش مادرش کنارشه