جاریم امده بود خونمون منم مشغول کارامبودم اونم با اونیکی جاریم حرف میزد بعد همچی تموم شد و رفتن
فهمیدم اونیکی جاریم گفته به مادرشوهرم که ما رفتیم اونجا محلمون نداده در صورت که میدید چقدر درگیر بودم مرغ و قرمه سوپو سالاد خودش اماده نشده که😮💨 تا رسیدن هم وقت ابکشم شد یکم دیر رفتم جلو در ولی خودش باید شعورش بکشه که نکشیده بعد یکیشون بارداره من بچه ندارم گفته که حتما حرصش گرفته فلانی بارداره منم به مادر شوهرم گفتم بارداری کاری نداره گربه خیابونم میتونه منم بخام همین امشب میتونم چیزی نیست که بخوام به اون حسودی کنم اگه نبوده فعلا خودم نخواستم کافیه اراده کنم مگه فقط اون میتونه باردار شه در ضمن من تو فکر بارداری هم هستم و خدا شاهده خیلی وقته یعنی قبل بارداری ایشون ....ولی میترسم این فکر کنه چون اون اورده منم میخوام بیارم در ضمن اون بچه چهارمشه و اصلا سنش با من یکی نیست بیست سال از من بیشتر سنش بنظرتون بارداریم عقب بندازم ؟؟