مسافرت برمیگشتیم شب بود تو جاده کوهستانی ک جاده ها اصلا چراغ نداشت.خلوت بود جاده تقریبا.بعد شوهرم ی جت ماشین پارک کرد کنار جاده .چیزی از صندوق برداشت و اومد سوار ماشین .روبرو رو نگاه میکردیم من حس کردم ی سایه مث آدم از اونطرف جاده اومد سمت ماشین ما .تا اومد شوهرم حرکت کرد .یکم رفتیم یهو شوهرم گف ی لحظه فکر کردم کسی اومد سمت ماشین.من بهش گفتم پس تو هم فهمیدی ی سایه اوند سمت ما...گف اره...
خیلی وحشتناک بود.اخه اونطرف جاده ن ماشینی بود ن آدمی ن درختی ن ابادی