بعد سه سال نازایی و بدبختی خدا بالاخره بهم یه بچهداد... ولی از روزی که خبر بارداریشو شنیدم تا به امروز همش باعث عذابم شده
نمیخوام کفر بگم ولی جونم به لبم رسیده
حاملگیم افتضاح بود افتضاح
نمیگم و میگذرم
به دنیا که اومد تا مدت ها بیمارستان بود
سینه ام رو نگرفت
مدام جیغ میزد
کولیک و رفلاکس داشت. تا شش ماهگیش من نخوابیدم. واقعا نخوابیدم
نهایتا روزی سه ساعت خوابم بود. دسته دسته موهام ریخت، ابروهام ریخت، پوستم داغون شد
بعد هم مدام جیغ میزد مدام گریه میکرد. هزارجور ازمایش و دکتر بردم گفتن هیچی نیس
همه میگفتن این چشه
الان شده سه ساله. زبون دراز و بی تربیت و وحشی
خودم و شوهرم رو روانی کرده. همش جیغ میزنه همش لجبازی میکنه. نعره میزنه و زور میگه
سه تا روانپزشک گفتن اوتیسم نداره
هر سه گفتن بیش فعاله ولی داروی گیاهی اثر نمیکنه و داروی شیمیایی هم وجدانم قبول نمیکنه بدم
قلبم مشکلپیدا کرده. از اعصاب نصف بدنم لمس شده. موهام انقد ربخته کف سرم مشخصه
این بچه منو میکشه