من جدا نشدم
داستانش طولانیه.
اینا مال یه شهر دیگه بودن و اومدن خواستگاریم.
من رشته م جوری بود که فقط تهران برام کار بود.
بعد من درسم خوب بود، دانشگاه امیرکبیر شاگرد اول کلاس بودم.
میخواستم ارشد و دکترا بگیرم.
این آقا اومد خواستگاریم. من گفتم نمیتونم بیام شهرتون چون تو شهر شما برا من کار نیست و من کارم و رشته م برام خیلی مهمه
اون گفت بیا من برات کار آزاد باز میکنم.
بعد که تو دوران عقد رفتم تو شهرشون مهمونی مهمونی بدترین بلاها رو سرم اوردن. مادرش کتکم زد. از خونه منو بیرون انداخت کلی تحقیرم کرد.
البته شوهرم اونجا نبود و شوهرم بیچاره تقصیری نداشت.
همین که مامانش منو از خونه انداخت بیرون شوهرم اومد و با خانوادش بحث کرد و دیگه خونشون نرفت.
بعد چون شغلش با باباش شریکی بود. شوهر بدبختمم از کار انداختن بیرون و حق الزحمه ی سالها تلاششو ندادن.
بعد نه برام طلا خرید نه عروسی نه حتی یه کالا از جهیزیه.
بابام دلش برا شوهرم سوخت و برامون خونه رهن کرد و عروسی گرفت و کامل جهیزیه داد.
این قضیه مال پارساله. بعد من اوایل کلا سرد بودم نسبت به زندگی. کلا رفتارای مادرش باعث شده بود از خودشم بدم بیاد از اون وضع.
اون تایم میخواستم ازش جدا شم.
خیلی شرایط بد بود.
ولی مامانم نذاشت ازش جدا شم.
منم لیسانسمو گرفتم و رفتم تو یه شهر سمت همونا.
البته شهر مادرشوهرمینا بابام برامون خونه نگرفت یه شهر دیگه گرفت ولی نزدیک اون شهر. چون شوهرم که کارشو عوض کرد رفت یه شرکت همونجا و حاضر نشد بیاد تهران.
منم اینجا کار میکنم ماهی ده تومن میگیرم
الان خوشحالم که مامانم نذاشت جدا بشم.
ولی خب وقتی فکر میکنم پارسال هر چه قدرم عصبانی بودم و به شوهرم گفتم دیگه نمیخوامت حق داشتم چون خیلی بلا سرم آوردن