سلام دوستان دیشب برا شب یلدا خانوادشو دعوت کردم هم ناهار هم شام و شب یلدایی خونمون بودن ایقد کار کردم ک مریض شدم دیشب تو مهمونی ک گفتیم فردا شب روز زنه خندید گفت نه روز مادره
حالا عصری حالم بد شد منو برد دکتر خودش رفت سرکار دیگه من ایقد حالم بد بود داروهارو خوردم و خوابیدم تا الان ک ساعت ۱ شده زنگ زدم گفتم نیومدی گفت اومدم پیش مامان دلش درد مبکنه درحالبگه مامانش سر شبی بهم زنگ زد سرحال سرحال بود
ایقد دلم گرفته ک خدا مبدونه
نمیدونم چ رفتاری کنم باهاش