دو ساله با همیم.از وقتی که ۱۶سالم بود..
همسنیم حقیقتش من خیلی دوسش دارم ..یعنی واقعا شاید باورتون نشه از نه سالگیم من میخواستمش واقعا هم به دوستی فکر نمیکردم یه چیزی تو دلم بود خلاصه شرایط پیش اومد دوست شدیم قرار شد خانواده ها بدونن تا به ازدواج برسه..اما وارد رابطه که شدیم من فهمیدم مشروب و عرق خوردن براشون عادیه کاملا مامانش خانم خوبیه ها چادری خوب ولی خب از یه قومیتی هستند که توی مراسم ها و مهمونیاشون عادیه ..من همیشه میخواستم یه بار تجربه کنم ولی نه در این حد که همیشه باشه فهمیدم گاهی وقتا هم ناس میندازه...جدیدا همش اینستا زیاد آن میشه حس میکنم خیلی دروغا میگه سال کنکورم هست ذهنم به شدن آشفته
پسره کاری ای هست کارشو داره احترام میذاره ولی خب با این چیزاش واقعا نمیدونم چیکار کنم خیلی قول میده نمیخورم ولی انگار نه انگار