سلام عشقم خوبی؟
میدونم خوب نیستی حالا که کنارت خوابیدم و تنت داره از تب میسوزه و من لابلای کلی غم و حسرت و نگران صدای نفسهات رو گوش میدم ...
یادم میاد روزایی بوده که دکترا ازم قطع امید کرده بودن و مادرم اومد ملاقاتم گفت داییت گفت بیام ملاقاتت چون ممکنه بمیری.... توی صداش نه ناراحتی بود نه غم... یه بابا داشتم که از پدری کردن فقط پول دادن بلد بود...
اونها به این فکر نمیکردن این دختره ویلچری که از روز به دنیا اومدنش حتی یک لحظه نتونست راه بره چجوری تو روزای سختو مریضش میتونه ادامه بده