دقیقا منم خوابگاهی بودم به هم اتاقی هام گفتم چون همون هفته یکیشون عقدش بود بقیه هم میخواستن برن عقد اون
یکیشون هم عروسی داداشش بود
یکیشون هم راهش دور بود بهشون گفتم که حواسشون باشه اونا نگیرن
کل وسایل رو جمع کردم و برگشتم خونه و تا یه هفته نرفتم تا اوکی شدن