اونجا بودیم منو خواهرشوهر یه جا زندگی میکنیم اونم عمل کردن کیسه صفراشو بعد پدر شوهرم گف فردا میریم دیدنش بعد برادر شوهرم از اونور گف یا الان میرم یا من بعد نمیرم که بیان بمونن خونه ما ،مام هعی خواستیم بپیچونیم ببریم بزاریمشون خونشون که اونا پرو در اومدن الکی گفتم مامانم مریضه میریم اونو ببریم دکتر برگشت گف باشه شما ما رو ببرید بزارید اونجا بعد کلیداتون بدین ما بریم خونه اعظم اینا بعد بریم خونه شما شمام برید برگردید آدمم انقد پرو اینم بگم نامادریه شوهرمه
الان اومدیم خونه رفتن عیادت بعدش بیا اینجا شب و بمونن فردا شب برن الان میایید کلی چیزی میگید منم دلیل دارم که دوس ندارم بیان
وقتی نامادری شوهرم میاد همه جامون میگرده از یخجال بگیر تا کمد و زیر فرش....