من دو تا دارم. هر وقت خونه مادرشوهر شام باشیم اونام هستن. مادرشوهرم هممونو با هم میگه شام. خیلی ام ناراحتم. اه. دو تاشون بچه دارن هر دو هم بعد من و شوهرم هستن. شوهرم پسر اوله. زرتی حامله شدن و زاییدن. همشم با هم حرف میزنن منم مجبورم بشینم جلو تلویزیون اخرم باید پشم ظرفارم بشورم. اونا بهانه دارن تا بود که حامله بودن پا نمیشدن. الانم که شوهراشون هواشونو دارن میرن تو اتاق برادرشوهرم میگه داره بچه شیر میده اون یکی سرش به بغل کردن بچش گرم میکنه نمیاد آشپزخانه من ولی هیچ بهانه ای ندارم. همشم برادرشوهرام پز میدم بچشونو بغل میکنن راش میبرن هی از جلو من رژه میرن. مخصوصا برادرشوهر دومی ام که خیلی عقده ای و زن ذلیله. ازش بدم میاد. همشم به من تیکه میندازه. و با من یک و بدو میکنه. هر چی بگم و با یکی دیگه دارم حرف میزنم یه چیزی جوابمو میده. مثلا داشتم به مادرشوهرم میگفتم من دسر نمیخورم چون سرفه میکنم شوهرمم هم نمیخوره نیستش میمونه حیف میشه اونم جواب داد کجاست؟ منم گفتم خب سر کاره دیگه. مادرشوهرم میخواست از ژله هایی که درست کرده میگفت بکش ببرین منم نمیخواستم. یه دفعه دیگم شیرینی من نمیخواستم بخورم دادم شوهرم بخوره به یکی دیگه داشتم میگفتم اره اون میخوره بعد میسوزونه. اون برادرشوهرمم گفت چه جوری میسوزونه؟ منم گفتم با ورزش دیگه.
کلا همش به من تیکه میندازه. نمیدونم چه سر لجی با من داره
حالا بماند که جاریامم تعریفی ندارن و یکیشون که خیلی دو به هم زنی کرد اول زندگیمون سر یه روبوسی کردن. الانم که عین اکیپ هستن.و منو آدم حساب نمیکنن