بعد از ظهر مامان بابام بیرون بودن خونه فقط من بودم و آبجیم که خواب بود
من یه یه ساعتی درس خوندم بعد رفتم بیدارش کنم دست زدم بهش وایی یعنی به قدری داغ بود که حس کردم دست گذاشتم رو آتیش.قشنگ قالب تهی کردم یه مدت قبلم همینجوری تب کرده بود بستری شده بودد
بیدارش کردم آب زدم دست و صورتش هر داروییم میاووردم بخوره میگفت نه من نمیخورم تو بلد نیستی😂😭 شارژم نداشتم زنگ بزنم ب مامانم
الانم کنار مامانم خوابیده بهم میگه چقدر ترسو شده بودی😂💔
خلاصه که خیلی استرس کشیدم واقعا مامانا خدا قوت با این همه صبر و حوصله و دل بزرگتون🥰🥰