تو این چند روز مادر شوهرم یکبارم زنگ نزد بهم حالمو بپرسه.از شوهرم میپرسید. همه زنگ زدن بهم جز اون.
خلاصه روز مرخصی پاهام جوری ورم کرده بود که تو دمپایی بزرگ هم جا نمیشد. خونریزیمم خیلی شدید بود و دو ماه خونریزی داشتم و قطع نمیشد. بعلاوه سردرد و گردن درد که داشتم. شوهرم اومد دنبالم. از اونورم بابام مامانمو آورد که کمکم کنه. مامانم اومد تو ماشین ما تا بچه رو نگه داره.بابام رفت خونشون.قرار بود برم خونه مامانم ده روز بمونم.
از بیمارستان رفتم خونه مادرشوهر و قربونی کشتن.
قبلش با شوهرم هماهنگ کردم که اونجا خیلی کم بمونیم چون حالم خوب نبود.
دم ظهر رسیدیم و قربونی رو کشتن و جیگر و این چیزاشو مادر شوهرم بار گذاشت برای افطار.