2789
عنوان

Pms و overthink چیکار کنم😭

123 بازدید | 16 پست

وقتی زایمان کردم، سه روز روز بیمارستان موندم. پسرم  nicu بود. و من بجای استراحت، تو اتاق مادران رو صندلی بودم و خیلی استرس هم کشیدم تا مرخص شد و اومدیم خونه.

روز اول مامانم پیشم موند.تا من مرخص شدم و رفتم تو اتاق مادران کنار بچم باشم.

مادر شوهرم وقتی فهمید قراره مامانم بمونه پیشم.به شوهرم گفته بود چرا مامانش پیشش میمونه. نوه منم هست من برم بمونم. که شوهرم گفته بود با مامانش راحته.

(دقت کنید حتی به منم نگفته بود آنقدر باهم راحت نیستیم)

خدایا سپاس از لطف بیکرانت... 

تو این چند روز مادر شوهرم یکبارم زنگ نزد بهم حالمو بپرسه.از شوهرم میپرسید. همه زنگ زدن بهم جز اون.


خلاصه روز مرخصی پاهام جوری ورم کرده بود که تو دمپایی بزرگ هم جا نمیشد. خونریزیمم خیلی شدید بود و دو ماه خونریزی داشتم و قطع نمیشد. بعلاوه سردرد و گردن درد که داشتم. شوهرم اومد دنبالم. از اونورم بابام مامانمو آورد که کمکم کنه. مامانم اومد تو ماشین ما تا بچه رو نگه داره.بابام رفت خونشون.قرار بود برم خونه مامانم ده روز بمونم.


از بیمارستان رفتم خونه مادرشوهر و قربونی کشتن.

قبلش با شوهرم هماهنگ کردم که اونجا خیلی کم بمونیم چون حالم خوب نبود.

 دم ظهر رسیدیم و قربونی رو کشتن و جیگر و این چیزاشو مادر شوهرم بار گذاشت برای افطار.

خدایا سپاس از لطف بیکرانت... 

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

همون شب بعد از شام خواهرا و برادرام اومدن خونه مامانم  دیدم بچه و زیاد نموندن و رفتن.


و فرداش بازی های مادر شوهرم شروع شد


از شوهرم میپرسید کی اومده دیدن بچه.

و بعدش گفته بود نوه مارو همه میبینن جز خودمون!!!!!

خدایا سپاس از لطف بیکرانت... 

وقتی عمومینا اومدن دیدن بچه. شوهرم تحت تاثیر حرف های مامانش ناراحت بود.

هرکس میخواست بیاد اخم و تخم میکرد.

می‌گفت اونا هم دلشون تنگ شده

گفتم خب اونا هم بیان مگه مامانمینا میخورنشون.

می‌گفت روشون نمیشه!!!!!

خدایا سپاس از لطف بیکرانت... 

یه روز اومد کلی گریه کرد پیشم. که پاشو بریم خونه خودمون. من اینجا راحت نیستم. اونا هم بخوان بیان دیدن بچه میان خونه خودمون.

می‌گفت خیلی تحت فشارم هی زنگ میزنن پیام میدن چرا اینجا نمی‌اید و....

خدایا سپاس از لطف بیکرانت... 

دیگه نگم که با وجود برادر شوهر مجرد تو خونه چقدر معذب بود.( با اینکه یه اتاق برای ما بود)

تعویض نوار بهداشتیم، خونریزی شدیدی که یکبار به روفرشی خونشون خورد و چقدر گریه کردم. شبایی که همه دور سفره بودن و من چون نمی‌تونستم جلوی اونا شیر بدم همش تو اتاق بودم و چقدر دلم گرفته بود.

خدایا سپاس از لطف بیکرانت... 
بچه ها من خیلی حساس شده بودم و با گریه از خونه مامانم رفتم

بنظرم هر دوتون برید پیش مشاور خانواده که با هر دوتون صحبت کنه راهنماییتون کنه و اروم شید 

بنظر من مادرشوهرتون شما رو درک نکرده حالا نمی دونم از شرایط بدتون اطلاع نداشته یا چی 

به هر حال تو این موقع ها باید همه اطلاع کرد و حتی وقایع یخورده بزرگ تر نشون داد که دست از سر کچل ادم بردارن البته این نظر خودم

من هیچوقت هیچی نگفتم بهشون. ولی تو دلم کینه شده. احساس میکنم باید بگم تا راحت بشم.

آخه زن تو خودت زنی باید منو درک میکردی

تو بهترین روزای عمرم خاطرات بد برام گذاشتن  

خدایا سپاس از لطف بیکرانت... 
بنظرم هر دوتون برید پیش مشاور خانواده که با هر دوتون صحبت کنه راهنماییتون کنه و اروم شید بنظر من ماد ...

بعد از حدود سه سال هروقت دعوامون میشه اینو یادآوری میکنم. چقدر شب ها از یادآوریش گریه کردم.

حتی هر هفته که میریم خونشون همش دنبال بهونه ام که نرم.

خدایا سپاس از لطف بیکرانت... 
بعد از حدود سه سال هروقت دعوامون میشه اینو یادآوری میکنم. چقدر شب ها از یادآوریش گریه کردم.حتی هر هف ...

میگم مشاور بهتر

بعد زیاد تو گذشته نمونید الان که زمان حال برا خودتون بچه تون و همسرتون ارامش بسازید 

بخصوص خودتون 

دیگه گذشت فقط میتونید درس بگیرید ازش 

الان فقط از الانی که هستید لذت ببرید مثلا کاری که دوست دارید انجام بدید که از فکر گذشته بیاید بیرون

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز