اسم ازدواج که میاد تهوع میگیرم اما همین قدر بگم از مادرشوهرم که چهارتا پسر داره پسر اولش از بس به حرفش گوش میکرد که سه بار ازدواج کرده و طلاق گرفته و از هر کدوم یه بچه داره اما الان دیگه اصلا محل به مادرش نمیده و شناخته مادرشو و بلاخره بعد ازدواج سوم فهمیده چطور رفتار کنه
اون دوتا برادر شوهرامم که شاهد زندگی برادر اولشون بودن از اول رو ندادن به مادر شوهرم
اما شوهر من!
اوایل ازدواج به خاطر من با مادرش دعوا کرد و حتی یک ماه هم باهاش حرف نزد...
بعدش مادرشوهرم کم کم همش مغزشو شستشو داد و گریه و زاری که برادرات محلم نمیدن گوش به حرف ام نمیدن...
فقط تو برام موندی...و خیلی چیزای دیگه
خیلی منو اذیت کرد مادرشوهرم اما دلم خوش بود که شوهرم حداقل تایید نمیکرد کاراشو
اما الان یجوری شده که اگه مادرش بگه الان روزه میگه درست میگه
و این فقط کلیات بود
دوس ندارم وارد مسایل جزیی بشم
من همچین زنی نیستم که قبول کنم و کنار بیام
جدا شیم به نفع هردومونه
اما از هیچ کدوم از حق هامم نمیگذرم و میخوام بگیرم