از چهارشنبه قهر بودیم دیشب رفت طبقه بالا پیم داد آشتی کنیم گفتم تو که همینجوری خوشی بعد عصبانی گف حرف نباشی گفتم آشتی کنیم ،آشتی نکنی خودمو میکشم بعد دیگه ناچار گفتم باشه آشتی کنیم اومد خونه بغلم کرد مث بچه ها داش گریه میکرد که نمیدونی که چقد بدون تو حوصلم سر رفته بود ،از این به بعد به غیر تو کسیو نگا نمیکنم بعد که آشتی کردیم میگف دخترمون ما رو اونطوری میدید غر میزد بیا از این به بعد دیگه قهر نکنیم مث دوتا آدم بالغ بشینیم صحبت کنیم مشکلمون حل کنیم ما جز هم کیو داریم.... و اینطور شد داستان را آشتی ما