یه بنده خدا و خانومش که بالا شهرن
هروقت مهمون میشدن مادر شوهرم اینا کلی تدارک میدیدن سفره رنگا وارنگ
بعد ما رفته بودیم شهر اونا ولی هتل رزرو کرده بودیم بهمون گفت اگه نیاین خونمون ناراحت میشم
این اولین بار بود ما رفته بودیم و اونا همیشه میومدن
براشون سوغاتی آجیل و شیرینی و رب خونگی مادر شوهرم بردیم
خانومه برامون کتلت سیب زمینی گذاشت
و در تمام این مدت جفتشون با حرص نگاه مون میکردن و مشخص بود کاملا ناراحتن ک اومدیم
بعدم شوهرم wcبود گفتن ما خوابمون میاد رفتن خوابیدن ساعت 8شب و ما با صدای بلند خدافظی کردیم جوابی ندادن و رفتیم
پس اصرارشون چی بود