2789
عنوان

داستان قشنگ

38 بازدید | 0 پست

مورچه ای دانه ای برداشته بود

و در بیابان می رفت.

از او پرسیدند: کجا می روی؟

گفت: میخواهم این دانه را برای دوستم ببرم که در شهری دیگر زندگی می کند.


گفتند: تو اگر هزار سال هم عمر کنی، نمیتوانی این همه راه را پشت سر بگذاری تا به او برسی.

مورچه گفت: مهم نیست،

همین که من در این مسیر باشم،

او خودش می فهمد که دوستش دارم.


من خدا را در قلب کسانی دیدم که

بی هیچ توقعی مهربانند.



میشه ترو خدا هر کی امضامو دید دعا کنه که گوشی و مدارکم سالم پیدا بشن ... منم برم جمکران دعاش می کنم . خواهش می کنم ، واقعا زحمت کشی بود با بچه های معلول که واقعا سخته کار کردن باهاشون ، با عشق وقت گذاشتم تا خریدمش . خدایا به زودی زود می دونم که صدامو شنیدی و خوشحالم  می کنی . ازت خواهش می کنم خدااااااااااا . خودت شاهد بودی . من اینقدرها هم بد نبودم 😭😭😭😭 . اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792