سلام بچه ها رفتار مادر شوهرم یه جوریه که حس میکنم من زن دومم و اون زن اول شوهرم
شوهرم مرد خوبیه بد نیست ، مهربونه و دلسوز اما وقتی به من میرسه مادر شوهرم قهر میکنه ، مثلا نمیزاره حتی منا ببره دکتر (من باردارم و بارداری سختی دارم ) ، مثلا میخواد یه نصف روز مرخصی بگیرع برای دکتر من نمیزارع و میگه باید بری ، یه چن باری شوهرم به حرفش گوش نکرد و اومد منا برد دکتر اما بعدش با قهر مامانش مواجهه شد و زندگی جهنمی که براش ساخت و خودش دیگه پشیمون شد اما شوهرما مجبور کرد یه هفته مرخصی بگیره تا ببرتش سفر به منم گفت تو حامله ایی نیا برات بده گفتم باشه من سفر نمیرم اما تورا خدا شوهرما نبر من واقعا شبا از تنهایی و تاریکی خیلی وحشت دارم اما .... هییی منم یه هفته شبا بیدار بودم با خونع روشن و روزا میخوابیدم از ترس به خودم میلرزیدم ، امروزم شوهرم خواست ببرتش دکتر یه شهر دیگه گففت منم ببرع اما مادرشوهرم گفت اگه اون بیاد من نمیام من داشتم حرفاشون میشنیدم بیچاره شوهرم
وقتی مادرشوهرم قهر میکنه برای اشتی طلا میخواد الان سه تا النگو شوهرم براش خریدع که میگه وقتی مردم بدین به دخترم
وضع مادرشوهرم خیلی خوبه خودش خونع و باغ داره و حقوق بازنشستگی و بیمه اما اومدع با ما زندگی میکنع خیلی وضع بدی دارم هر روزم به خودم لعنت میگم که با پسری که وضعش این بود که مادرش تا این حد وابستش ازدواج کردم اما هب چیکار کنم شرایط جدایی ندارم ، مادرشوهرمم تا مرگش با ماست و ولمون نمیکنه برع
شما جای من بودین چیکار میکردین ؟