دیشب داشتیم حرف میزدیم گفتم میرم ژل تزریق کنم به با..سنم بعد خندید چیزی نگف بعد من دوباره نظرشو پرسیدم گفتم انقد میگیرن ...بعد گف پولشو از کجا میاری این حرفا گفتم خودم دارم فقد میخام نظرتو بدونم این بازم چیزی نگفت آخرش گفتم یه جواب درست حسابی میدی گف تو حق نداری بری اونکارو کنی پیش همه آبرومون میره من پول ندارم بدم تو بری اونکارو کنی دو سه تومن اومده دستت میخای بری هر گو.هی دلت میخاد بخوری این اینطوری گف منم دلم پر بود ازش از بس اینستا این زنا رو نگا میکنه گفتم من دلم نمیخاد تو اونارو ببینی با خودم میگم شاید من بدم برم اونکارو کنم دیکه نگا نمیکنه دارم میگردم ببینم مشکلم چیه من چیم از اون کمتر ...بعد برگشت گف همه نگا میکنن منم نگا میکنم تو حق نداری چیزی بگی خوشت نمیاد خوش اومدی خونه بابات اونجاست و... بعدم دخترم بازی میکرد میخواست بیوفته بر میگشت به من میگف مردی ایشالله بمیری راحت شیم از دستت ۱۹ سالمه اندازه یه زن ۵۰ ساله درد کشیدم نه خونه بابام یه روز خوش دیدم نه خونه شوهر ،
تو رابطمون هم جوریه فقد اون لذت میبره جوری که انگار من عروسک جن.سیشم تازگیا یه زن میبینه بر میگرده نگا میکنه