2777
2789

متشکرم از دقت نظرت و توجهت به اینکه به من اطلاع بدی... بله کااااملا طبیعیه. دکتر من جراح عمومیه... گفت من خودم دارم! فقط کافئین و فلفل و این چیزها بهتره کمتر بخوریم... تازه گفت نه اینکه نخوریم. گفت ببین این شکلات ها ضرر داره ولی من دارم تو کشوم گاهی می خورم. واقعا چیز مهمی نیست...

محل کارم وحشتناکه. بلوط جان چه کنم؟ واقعا یکی از دلایل حال بدم همین محل کارمه. جزما و قطعا بهت می گم اگر محیط کارم نرمال و نه حتی ایده آل ، بود... من الان خیلی خیلی بهتر بودم.

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
متشکرم از دقت نظرت و توجهت به اینکه به من اطلاع بدی... بله کااااملا طبیعیه. دکتر من جراح عمومیه... گ ...

قربانت دوست جان.‌

 میفهمم مساله محیط کارو. من از محیطهای اداری فراریم. انگار روح آدمو زخمی میکنن.‌ نمیدونم خود اون آدمهای ناجور اذیت نمیشن که تو اون محیط مسموم سر میکنن؟ زندگی خودشونم خراب میشه که. خدا صبرت بده. 

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

فقط باید رو عکس العملهای درونی خودت کار کنی چون اون ادمها و محیطها عوض بشو نیستن. فرض کن باد و بوران و جانوران درنده اند. آزاردهنده است ولی آدم از درندگان یا برف و بوران  نمیرنجه. رنجیدن خود آدم و اینکه میگیم چرا اینجورین کارو بدتر میکنه و بیشتر رنج میبریم. باید صرفا پذیرفت. البته این حرفها در کلام آسونه نه عمل. 

آخ کخ چه خوب گفتی... واقعا آدم رو زخمی می کنند. هر لحظه یک دشنه ای تو پهلوی آدم میشینه! از جایی که گمان نمی بری!

و البته گمان می بری!

حالشون خرابه... واقعا بیمارند ... از نظر روحی... واقعا من میبینم با همسر و خواهر و همسایه شون هم همینند. البته درجات داره.

همکار من یک بار طوری با همسرش حرف زد که منی که جدا شدم تا حالا اونجوری به خصوص جلوی دیگران باهاش حرف نزدم. میخواستند وامی بگیرند. شوهرش به تحریک خانواده اش می خواست زنش چک بده. همکار من هم می گفت خونه که به نام خودته من چک نمی دم. خوت چک بده. جلوی ما وقتی با شوهرش صحبت رو تموم کرد برگشت گفت : " خل گیر آوردن!" بعد داره خوش وخرم با همون شوهر زندگی می کنه. اینها مثل عقرب هستند... هم نیش می زنند هم زندگی می کنند.

با همکارشون همسفره و هم نمک هستند با کوچکترین تاکید می کنم کوچکترین ناملایمتی، چنان قهر و زهر می کنند و علبه همدیگه صف آرایی می کنند و دشمن هم میشن که من بهت می کنم! بعد دو ماه بعد با هم خوب میشن!!!

اونوقت من اگر کسی دوستم باشه باید چیییییییییییییییی بشه که ازش ناراحت بشم. نه اینکه ناراحت نشم ها... نه میگم دوستی ارزش چشم پوشی ها رو داره... و اگر کارد به استخوانم هم برسه حرمت دوستیمون رو نگه میدارم. یک دوستم که خانواده هامون هم ما رو می شناختند، کدورتی بینمون پیش اومد و قضیه چندین ماه طول کشید. در طی این چند ماه من هر وقت مادرم احوال دوستم رو می پرسید می گفتم خوبه و چجوری وانمود می کردم که انگار اتفاقی نیوفتاده. از اون ور دوستم نگران من شده بود موبایل مادرم رو گرفته بود احوال منو بپرسه جوری وانمود کرده بود موبایلش در دسترس نبوده نگرانش شدم حالش خوبه؟ بعد هم زنگ زد برای عروسیش دعوتم کرد با اینکه شهر دیگه ای بود با کمال میل رفتم و مساله تموم شد. این روانی ها نمیدونم کی هستند ... البته شرمنده ام... اغلب جامعه همین هستند متاسفانه!

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
فقط باید رو عکس العملهای درونی خودت کار کنی چون اون ادمها و محیطها عوض بشو نیستن. فرض کن باد و بوران ...

دقیقا این رنج درونی... و هر بار از نو شکستن... و هز بار از نو انتظار نداشتن! 

واقعا زخمی و خسته ام... واقعا باید روی خودم کار کنم.

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
آخ کخ چه خوب گفتی... واقعا آدم رو زخمی می کنند. هر لحظه یک دشنه ای تو پهلوی آدم میشینه! از جایی که گ ...

جامعه متاسفانه در کل رو به عصبی مزاجی و مشکلات شخصیتی روانی رفته‌. توهین به کسی نباشه انسانهای سالم همه جا هستند. اما درصد مشکل دارها به زعم من زیاد شده. واقعا اون زن و شوهر رو درک نمیکنم. چطور میشه تو خونه در کنار یه دشمن بود‌! 

 

دقیقا این رنج درونی... و هر بار از نو شکستن... و هز بار از نو انتظار نداشتن!  واقعا زخمی و خست ...

هر بار از نو انتظار نداشتن... خیلی سخته خیلی. فقط باید روی خودمون کار کنیم تا کمتر آسیب ببینیم. 

جامعه متاسفانه در کل رو به عصبی مزاجی و مشکلات شخصیتی روانی رفته‌. توهین به کسی نباشه انسانهای سالم ...

راستش رو بخوای اغلب اینهایی که من در میون همکارام میبینم از همین قبیل زن و شوهر هستند!

انگار ما غیر طبیعی هستیم و اونها طبیعی!

من خودم برام قابل هضم نیست... مثلا حضرات دلم رو شکسته اند... و راه بازگشت نذاشته اند من دیگه نمیرم باز باهاشون همسفره بشم ، باز چیزی ببینم قهر کنم... دیگه با فاصله هستم باهاشون...

اینها ماهی ده بار دوست و دشمن میشن... واقعا دارم میگما...

سطح زندگیشون همینه... اونها هم ما رو درک نمیکنند! و البته من دیدم دوستی هاشون هم عمیق نیست... همه بر اساس منافع است...رابطه هاشون "اصیل" نیست طبق تعریف فلسفی...به قول فهیمی اینها مثل گله ی گرگ ها می خوابند... با یک چشم باز! گرگها هیچ وقت دو تا چشمشون رو موقع خواب نمی بندند... چون از گرگ بغلی و پشت سری و باقی گر گ های گله می ترسند!

ببین من هم دنبال یک رابطه اصیل با همسرم بودم. وگرنه در قیاس با اغلب اینها، زندگی من و شوهرم خیلی مودبانه تر و شرافتمندانه تر از اینها بود. لااقل از جانب من...اا همسر من از همین جماعت بود...

رفتارش خیلی شبیه اینها بود... اصلا وقتی من رفتارهای همکارام رو ددم پرده از چشمم انگار کنار رفت... تازه تونستم برخی از رفتارهای شوهرم رو تحلیل کنم که چطور میشه کسی اینطور رفتار کنه... همه به ذات طرف بر می گرده...

واقعا شوهر من با یکی از همین جماعت خوب جور در میومد... سطحش همین بود...هر چند برخی از این همکاران من عقرب هایی هستند که شوهر من رو هم ناک اوت می کنند!




دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
راستش رو بخوای اغلب اینهایی که من در میون همکارام میبینم از همین قبیل زن و شوهر هستند! انگار ما غیر ...

میدونم چی میگی. به هر حال ما ساکن این جامعه ایم و چاره ای نیست. باید روحیه مونو حفظ کنیم. نباید زیاد بر این موضوعات تمرکز کرد باید ذهن رو با تمرکز بر خوبیها و زیباییها نظافت کرد. من هر وقت بدیها رو میبینم فورا یه مطلب برای پاکیزه سازی ذهنی پیدا میکنم وگرنه تو تاریکی و افسردگی غرق میشیم. 

میدونم چی میگی. به هر حال ما ساکن این جامعه ایم و چاره ای نیست. باید روحیه مونو حفظ کنیم. نباید زیاد ...

درست میگی اما من سلامت جسمیم که از دست رفته... موضوع زندگی مشترکم هم موجب دلنازکی ام شده... خانواده ام هم که...( دیگه خودت کما بیش میدونی) دیگه آدمیزاد فولاد که نیست! یک جا باید دلخوشی داشته باشم که بتونم خودم رو بازسازی کنم؟ دارم خرد میشم بلوط جانم...

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...

میشه بگی پاکیزه سازی رو چطور انجام میدی؟

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
درست میگی اما من سلامت جسمیم که از دست رفته... موضوع زندگی مشترکم هم موجب دلنازکی ام شده... خانواده ...

میفهمم... ولی مقاومت کن دوست جان. تو میتونی‌‌. سخته اما چاره چیه..‌ افسردگی خیلی بدتره

میشه بگی پاکیزه سازی رو چطور انجام میدی؟

ببخشید کار واجبی پیش اومد رفتم... خیلی ساده بعد یه فکر یا صحنه ناراحت کننده یه تصویر زیبا میبینم یا یه موسیقی خوب گوش میدم یا میرم تو پارک راه میرم یا حمام آرامبخش و هر چیزی که حس بدم رو خوب کنه. 

میفهمم... ولی مقاومت کن دوست جان. تو میتونی‌‌. سخته اما چاره چیه..‌ افسردگی خیلی بدتره

اینم بگم که منم نفسم از جای گرم در نمیاد دوست جان. از جهتی شرایط بسیار ناعادلانه ای رو تحمل کردم. حتی تو برهه ای فقط و فقط یه دلخوشی تو دنیا داشتم اونم از دست دادم به تلخ ترین شکل. ولی باز پا شدم و به زندگی گفتم: لابد فکر میکنی تموم شدم الان میفتم تو رختخواب بهم شوک میدن؟ نخیر! این خبرا نیست من هنوز سرپام سالمم همه چی از اول شروع میشه. و خوب بعد فهمیدم اون فقدان هم به نفعم بوده و اوضاعم بهتر شد 

اینم بگم که منم نفسم از جای گرم در نمیاد دوست جان. از جهتی شرایط بسیار ناعادلانه ای رو تحمل کردم. حت ...

بله... آدمیزاد موجود عجیبیه... قدرت عجیبی هم داره...ولی همین پیدا کردن خود خیلی مهمه...

دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز