2777
2789
عنوان

رمان جدید

| مشاهده متن کامل بحث + 105457 بازدید | 2284 پست

من ساکن تهرانم کالسکه شیر ساز و کل چیز های کوچولوم رو از اپ بی‌بی لایف سفارش دادم. راستش اولش برای خرید اینترنتی سیسمونی یکم حساس بودم، مخصوصاً از بابت اصل بودن جنس‌ها، ولی وقتی سفارشم رسید واقعاً خیالم راحت شد 😊

همه چیز دقیقاً همون چیزی بود که توی سایت دیده بودم، بسته‌بندی خیلی مرتب بود و ارسال هم سریع انجام شد. از پشتیبانی هم هر سوالی داشتم خیلی خوب راهنماییم کردن.

در کل تجربه خرید خیلی خوبی داشتم و چیزی که بیشتر از همه برام مهم بود این بود که محصولات اصل و اورجینال بودن. حتماً برای خریدهای بعدی هم دوباره از بی‌بی لایف سفارش می‌دم 💜👶🏻

https://babylifeshiraz.com/app/


#پارت_989




- سمانه، بچه‌ها رو ببر بیرون.


به آنی اتاق خالی شد. به سرعت کمربند رو از دورِ کمرم کشیدم بیرون... مادر خیز برداشت سمت فتانه.

- غلط کرد... تو ببخشش. بچه شیر میده سعید.


باید میزدمش تا کمی از حلاوت قلبم کم بشه. سودابه خودش رو بهم رسوند و دستمو گرفت. قدرتی نداشت و کنارش زدم.

فتانه با چشمای وق‌زده و صورتی سرخ، بهم زل زده بود.

- اگه جرئت داری بزن تا باغ رو سرت خراب کنم.


ضربه‌ی اول رو به زانوی خودم زدم، داد کشیدم.

- لعنت به دلِ سیاه شیطون.


درد داشت، اما در مقابل دردِ نبودش هیچی نیست. فتانه از ترس جیغ کشید و خودش رو پشت سودابه قایم کرد.


- جون مهدخت ولش کن مادر...


دست رو نقطه ضعفم گذاشت... فتانه پشیزی برام ارزش نداره که به خاطرش جونِ عزیزترین کَسم رو قسم بدن.

کمربند تو دستام مشت شد و قلبم گرفت.

لااله‌الااللهی گفتم و زدم بیرون. کسی اون اطراف نبود... همه از ترس تو پستوی خونه‌ها قایم شدن.


خودمو رسوندم‌ زیر درخت و رو آلاچیق افتادم... می‌دونم از این به بعد کارم میشه جر و بحث با این دلشکسته‌ی احمق.

صداش میاد، مادر و خواهرا نمیتونن خاموشش کنن. ببین چقدر درمونده و بدبخت شدم که باید با یه زن دهن به دهن بشم.


- بابا.


چشم باز کردم و دیدمشون... دخترکان بی‌مادری که شانس باهاشون یار نبود تا مادری داشته باشن.

- جانم.


- با عمه دعوات شد؟


- حرف بد زد، باید ادب میشد.


- خوب کردی، کاش اون فرحِ بی‌ریخت رو هم دعوا میکردی تا دیگه من‌و اذیت نکنه.


لبم برای خنده بالا رفت. دلم برای دنیای بی‌غل و غش و شیرین کودکی تنگ شده بود.


- میخوای از این باغ بریم؟

- شاید...


- نه تو رو خدا، ما...


- گفتم شاید... چرا چشاتون پر شد؟


- بعدِ رفتن مامان مهدخت، دلمون به خانم‌بزرگ و مامان راضیه خوشه، نذار تنهاتر از این بشیم.


بغلش کردم و دستی رو موهای بیرون‌زده از روسری گل‌گلیش کشیدم.




#نویسنده_نجوا


ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2838
2834
2835
2108