اینطوری نگو ماه خیر و صلاح رو خیلی وقتا نمیتونیم بینیم
و عسا آن تحبوا شیئا و هو شر لکم !
منم خیلی کوچولو بودم که بابام رو از دست دادم البته به اندازه دختر خالت نبودم و بدیش همین بود! همین که من بغل کردنش رو چشیدم و دیگه نمیتونستم فراموش کنم
نه اونقدری بزرگ بودم که بتونم راحت با مسائل کنار بیام و نه اونقدری کوچولو بودم که نسبت به این مسائل بی درک باشم
آخ که زخم خوردم عمیق آخ که تا ۶ ماه نفس تنگی ولم نمیکرد
بهم میگفتن غصه نخور خدا اگه باباتو ازت گرفت ولی آینده ای برات میسازه که بیا و ببین میگفتم خاک تو سرم من آینده بدوم بابام میخوام چیکار اصلا بذار به گله گدایی بیفتم وقتی بابام نیست
گذشت و گذشت بزرگ شدیم پیشرفت کردیم به جاهای خوب خوب رسیدیم و به این نتیجه رسیدم که درسته رفتن بابا داغ بود رو دلمون ولی به هرحال راه همه است و واقعا هم خدا عوضش خیلی چیزا بهم داد