حتی شهر نشستم گریه ام کردم بخاطرش
صبح پریود شدم
آنقدر وجودم و فکرم بد شده از آدما بدم میاد و از صلح از اعصاب خوردی راحت همه رو تو دلم به فحش میکشم چنتا ادمو از صبح قضاوت کردن و صگ گونه رفتار کردم
نشستم اونی که مال بابامو خورده و راست راست میچرخه رو نفرین کردم
نای کار کردن ندارم و صبح باید ۸پاشم برم سرکار
خدایا💔خستم از خودم