من دانشجوام ، تو شهری که کمتر از یک ساعت با شهر خودمون فاصله داره . خوابگاهی هستم . اخلاقم خیلی گرمه . با هم اتاقی هام خیلی خیلی رابطه خوبی دارم. ولی خانواده داغون و پدر به شدتتتتتتتتت بد و پارانوییدی دارم .بچه های اتاق مون هر روز میرن بیرون ولی من نمیتونم باهاشون برم چون اجازه شو ندارم . اگه بخوام دزدکی برم هم میترسم بابام یا آشنایی چیزی منو ببینه . چون دوست دختر بابام اهل همین شهره و بابام بیست و چهار ساعت تو همین شهر پلاسه . و شهر کوچیکی هستش ، کافه ها و جاهای گردشگریش هم محدودن . احتمال داره به پستش بخورم و اونوقت خون به پا میشه قطعااااا. بچه های اتاق هم هر روز میگن چرا نمیای باهامون بیرون ؟؟؟ واقعا حس سرشکستگی و خورد شدن دارم 🥀🥀🥀 💔 🥺 به چه گناهی باید اینجوری باشم من ؟؟؟؟😭
یاد یک خاطره افتادم مامانم تعریف میکرد اوایل ازدواجشون به خاطر یک جروبحثی با بابام پیش اومد سر خوانوادش بابام نمیزاشت بره خونه مادرش حتی تا جایی پیش میرفت که وقتی میرفت سرکار در خونه رو قفل میکرد
بی ارزش ترین انسان ها؛ اونایی هستن که خوب بودن دیگرانو میزارن پای زرنگی خودشون