2821
2789
عنوان

تاپیک رمان

162 بازدید | 11 پست

قصه ی یاسی و علی 
غروب یک روز بهاری بود و داشتیم آخرین روزای بهارو سپری می کردیم  ولی هوا سوز زمستون داشت .عاشق این هوا بودم .مدام پنجره رو با زحمت باز می کردم .کشویی بودو یکم گیر داشت .صورتمو می گرفتم بیرون تا هوای سرد بزنه به گونه هام. لای مژه هام سردی رو حس می کرد .گلوم مثل موقع خوردن آب یخ تازه میشد .چقدر من سرمارو دوست دارم .مادر  صدام زد .انگار چندمین بار بود ولی من نشنیده بودم .این دفعه ی مدلی صدا زد که برق از سرم پرید .مادر جان یواشتر آخه .
مادر گفت :همه آماده ایم. چیکار میکنی چرا نمیای؟
منم سراسیمه دویدم تو اتاق و روسریمو سر کردم .آخه پدرم عجول بود و منم از تذکر شنیدن بیزار .سریع کیفمو برداشتمو دویدم تو پله ها.خودمو به بقیه رسوندم و سوار ماشین شدم .از سرمای صندلی ماشین شوکه شدم .همه داشتیم می لرزیدیم .آقاجون صبر کرد ماشین گرم شه بعد راه افتاد .تو راهم مثل همیشه به مادر سپرد که به موقع پاشید.این دیالوگ آقاجون  هر بار قبل رسیدن به مهمونیه !!
خب مثل همیشه مهمون خونه عمه خانم بودیم .خونه ی در حال ساختی که به خاطر بی پولی نیمه کاره مونده بود .پله ها آجری بود و به سختی می‌شد بالا رفت . عمه خانم و بچه ها به خاطر ساخت و ساز حسابی تحت فشار مالی بودن .برای همین کار درمنزل انجام  میدادن .۹تا بچه بودن و از بچه تا بزرگ کار می کردن .اونا خسته میشدن ولی برای  ما جذاب بود .و اصرار داشتیم مشارکت کنیم . چندتا از امتحانام مونده بود .سال سوم  دبیرستان بودم و عاشق فیزیک .دروس ریاضی و هندسه و فیزیک و شیمی و زیستم عالی بود ولی امان از عربی و فارسی. فردای شب مهمونی امتحان فارسی داشتم و این منو کلافه می کرد .آخه چطور درسی که یک ترم به جاش فیزیک حل کردمو ی شبه آماده کنم .کتابو آورده بودم خونه عمه خانم ولی کراهت داشتم لاشو باز کنم .همش اصرار می کردم به پسرعمه که اجازه بده منم از دستگاه دکمه زنی استفاده کنم و کمکشون باشم .اینجوری حواسمم از امتحان ادبیات  پرت میشد .حالا که قرار بود نخونم حداقل خوش بگذرونم .پسر عمه هوامو داشت .نوبت بقیه رم دستگاهو در اختیار من میذاشت .ولی باهاش چپ بودمو هر بار میومد کمکم یا میخواست حرفی بزنه حالشو می گرفتم. وسط کار یهو مامانم صدام زد .علی گفت یاسی زندایی شمارو صدا میزنه .با وقاحت تمام گفتم کر که نیستم خودم شنیدم .پاشدم رفتم آشپزخونه .امان از مادر که بدجور تو نقش زنداداش خوب فرو رفته بود .داشت تو خونه عمه آشپزی می کرد .در حالیکه داشتم به سیب زمینی سرخ کرده ناخنک میزدم گفتم مادر جان کارم داشتی. وسط کار بودم .تازه دستگاه اومده بود زیر دستم .مادر گفت می خواستم بهت ی چیزی  بگم در مورد علی .ببین یاسی من حواسم هست خیلی توهین آمیز با علی صحبت میکنی .این کارت درست نیست .مگه چه هیزم تری بهت فروخته .علی پسر خوبیه .واقعا تا حالا ندیدم بهت بی احترامی کنه .سعی کن مودب باشی باهاش. چشمام داشت از تعجب چهارتا میشد .فقط گفتم باشه و از آشپزخونه رفتم بیرون .می خواستم سریع برم و از بقیه عقب نمونم.اون شب فقط سعی کردم به توصیه مادر عمل کنم .ولی بی محلیم به علی ادامه داشت .دست خودم نبود .من اینطوری بزرگ شده بودم .پدرم مذهبی بود و از سن هشت نه سالگی منع شدم از بازی و حرف زدن با پسرای فامیل .بدم نبود .راضی بودم از مدلی که بار اومدم .من به جز علی پسرعمه و پسرعمو و پسرخاله دیگه هم داشتم .اونا شناخت داشتن رو خانواده ما و می دونستن که به جز سلام و احوالپرسی  حق صحبت اضافه با دخترای خونه ما ندارن .خب چون مراعات می کردن منم احترام میذاشتم .اما علی برخوردش همیشه فرق داشت .و من خوشم نمیومد از رفتاراش .عمه خانم ۷تا دختر داشت که همه متاهل و سن بالا بودن جز یکیشون که خیلی پرخاشگر و بی ادب بود.به خاطر همون من و خواهرام تمایل زیادی نداشتیم بریم اونجا .ولی مادر علاقه ی زیادی به معاشرت با عمه خانم و خانوادش داشت.کاری ام به اینکه به ما چطور میگذره نداشت .
ایام امتحانات تموم شد .مدرسه ازمون دعوت کرد برای دریافت کارنامه. همونجا من و یکی از بچه های مدرسه دعوت شدیم به شرکت در المپیاد فیزیک .من که سرم درد می کرد برای حل مسئله و آزمایش.چی بهتر از این ؟ ی تابستون هیجان انگیز منتظرم بود .با کلی ذوق اومدم خونه و کارنامه رو به آقاجون  نشون دادم و گفتم که مدرسه داره کلاس میذاره و دختر گلت نخبه ی فیزیکه. قراره المپیاد شرکت کنم .کارنامه رو ازم گرفت .همینطور از  بالا به پایین یکی یکی نمراتو با صدای بلند خوند و آخرش کارنامه رو پرت کرد ی گوشه و گفت تو هیچی نمیشی .تو همیشه سینوسیه کارات .حیف وقتی که میخوان روی تو بذارن با این نمرات افتضاح.

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

انگار دنیا رو سرم خراب شد .سریع عذر خواهی کردم و رفتم توی اتاق .مگه میشه این همه نمرات خوبو نبینی و بچسبی به دوتا درس ادبیات و عربی .

تو اتاق از شدت ناراحتی و گریه خوابم برد .انگار یک ساعتی رو خوابیده بودم .با صدای دایی عباس از خواب بیدار شدم .

که داشت با پدرم صحبت می کرد .و همینطور نمرات رو می خوند و به آقا جون میگفت چطور تونستی ناراحتش کنی .ریاضی ۲۰،فیزیک ۲۰،شیمی ۲۰،زیست ۲۰،زبان ۲۰،ادبیات ۱۰،عربی۱۲

و اینکه یاسی  دعوت شده برای شرکت در المپیاد .این همه رو ندیدی چسبیدی به دوتا درس .

به آقاجون  گفت خبر داری یاسی چندتا مسئله فیزیک  رو با راه حل ابداعی خودش حل کرده و این مورد توجه اساتید قرار گرفته .اینو میدونی ی نخبه تو خونه داری .

ولی آقاجون گوشش بدهکار نبود.

پدر خیلی مهربون من ی عیب بزرگ داشت و حرف حرف خودش بود.میگفت اینا به درد من نمیخوره.باید یادبگیره جوری مدیریت کنه که ی درس ۲۰ نشه ی درس ۱۰ .این کارنامه هیچ ارزشی برای من نداره .نخبه اونی نیست که هم و غمشو وسهم وقت بقیه درسا رو بده به یک درس و تو همون موفق بشه .

اگه بچه ی منه میگم نخبه که نیست به کنار .از معمولی ام پایین تره .ومن همینطور بیشتر خالی میشدم .دوست نداشتم از خواب پاشم .ای کاش اصلا بیدار نمی شدم .از کارنامه خجالت نمی کشیدم ولی از تحقیر شدنم پیش دایی عباس ناراحت بودم .

وانمود  کردم همچنان خوابم و از اتاق نرفتم بیرون .تا اینکه دایی عباس خودش اومد و بیدارم کرد .گفت پاشو یاسی پاشو مغز متفکر دایی .حاضر شو بریم بیرون .سوار موتورش شدم و رفتیم ی چرخی زدیم .دایی عباس حرفی از کارنامه نزد .همینطور با موتور تو خیابونا می چرخید و آواز میخوند .قرمزی لبای تو تو هیچ مدادرنگی نیست .....

منم هنگ کرده بودم .اینا چیه دایی عباس  میخونه !ولی حال و هوای دایی عادی نبود .اینو خوب میشد فهمید .دایی عباس ۱۶سال از من بزرگتر بود .حرف زدن با من براش سخت بود .ولی انگار من شده بودم پناهش .و ترجیح میداد فراغتش رو با من بگذرونه. دایی عباس فرزند ششم خانواده بود .هنوز مجرد بود و خواهرا مدام بهش دخترای دوست و فامیل و آشنارو پیشنهاد میدادن .دایی عباس نه نمی‌گفت و همه جا میرفت ولی هرجا که میرفت ی بهانه ی مسخره سرهم می کرد .خواستگاری آخر انقدر دختر و خانوادش همه چی تموم بودن که دایی حرفی نداشته بزنه و موقع خروج از منزل دختر خانم شروع میکنه به لنگیدن. و دختر خانمم که ازش پرسیدن که پاتون درد میکنه .دایی عباس بهش گفته نه یخرده پام مشکل داره .و اونام جواب منفی دادن بهش .

اینا همش ی معنی داره .و اون اینه که دایی عباس دلش جای دیگه گیر کرده .ولی آخه چرا اینطوری .خب مرد حسابی ی کلمه بگو کیه دیگه .

با خوندن اون آواز روی موتور یخرده جرات پیدا کردم باهاش حرف بزنم .

گفتم دایی خواهرات که انگار یخرده گیج میزنن .ولی من به ی جمع بندی رسیدم .گفت چی میگی یاسی بالا .

معمولا منو یاسی بالا صدا می کرد .

بالا ی کلمه ترکی به معنی بچه یا همون بِی بی خودمون .

گفتم دایی شما ی چیزیته.

خودت میگی یا خودم بگم .

گفت نه بابا نخبه ی کی بودی تو؟!

پس به جز حل مسئله فیزیک مسائل دیگه رم خوب بلدی حل کنی .

گفتم دایی من خیلی کوچیکم برای گفتن این حرفا. با این سنم فهمیدم ی طوریته ولی خواهرات چرا تا الان سوال نشده براشون و نیومدن سراغت خیلی عجیبه .و همینطور برات لیست دختر چیدن .

انگار دنیا رو سرم خراب شد .سریع عذر خواهی کردم و رفتم توی اتاق .مگه میشه این همه نمرات خوبو نبینی و ...

دایی گفت درست حدس زدی ولی مورد من دور و بر خودمونه .وقتی این همه دختر ردیف کردن ولی اونو نمیگن بهم بر میخوره .پس همینطور بازی می‌کنم ببینم تا کی اونو نمی بینن.
گفتم دایی جان این چه کاریه آخه .خودت خسته نشدی؟خب از کجا بدونن آخه !یک کلمه بگو برید سراغ فلانی و تمام .
گفت فلانی که میگی  دم دستشونه ولی ازش میگذرن .یعنی چی ؟چرا ؟
گفت من صبرم زیاده ....نگران من نباش !
گفتم من نگرانم
چون نتیجه ی این لجبازی خیلی به نفع شما نیست.
گفت یاسی ولش کن .حوصله ندارم.
گفتم دایی عشقت میدونه حستو...گفت نمی دونم .
گفتم مطمئنی منتظر میمونه تا شما دوراتو بزنی؟!
مبادا این  دور دورا به گوشش برسه ...
انگار  زدم تو خال ...
نگران شد
نگرانی سر عقل آوردش
گفتم کیه
گفت لیلا
دختر همسایه ی دیوار به دیوار
چرا هیچ وقت پیشنهاد ندادن ؟!
چرا این همه نجابت و وقارش به چشم خانواده من نیومد .....
روم نشد بگم چرا ...آخه
لیلا فقط ۱۸ سالش بود و دایی ۳۳
گفتم دایی عباس از نه شنیدن نمی ترسی
از لیلا مطمئنی
گفت من از هیچی مطمئن نیستم
من تو این خواستگاریا هم کم نه نشنیدم .
اینم روش.
دیگه حرفی نزد و بعد از نیم ساعت برگشتیم خونه.
آقاجون  آروم تر شده بود ولی اجازه نداد کلاسای المپیاد که قرار بود تابستون برگزار شه شرکت کنم .منم با همه ی علاقم از تنش فراری بودم .اصلا جنگیدن برای خواسته هام رو بلد نبودم .همیشه فرارو به قرار ترجیح دادم .
تابستون رو شروع کردیم با مهمونی و مهمون بازی .عمه خانم میومد و ما می رفتیم و این ماجرا مرتب تکرار میشد .چقدر خانواده سمی بودن و من با تمام مراعاتاشون اینارو حس می کردم .انرژی خوبی ازشون نمی گرفتم. .
معلوم بود .
خواهر بزرگم ساناز از بچگی نشون کرده ی احمد پسر بزرگه عمه خانم بود .
احمد اون سالا بورسیه شده بود دانشگاه UBC ونکوور کانادا و اصلا نبود ولی مدام با عمه خانم چک می کرد و سراغ ساناز می گرفت .نگران بود تو نبود اون ساناز ازدواج کنه .وای که چقدر احمد الگوم بود توی درس خوندن .پسر خوب و سر به زیری بود .ماشاالله انقدر رفت و امد عمه خانم زیاد بود به خونمون که همه جی رو زیر نظر داشت .وای اگه خواستگار برای ساناز میومد .سانازم از این بازار گرمی  بدش نمیومد انگار .ساناز خیلی مهربون بود ولی مثل پدرمم عجول بود .مسئولیت پذیرم نبود .چندبار بهش گفتم ساناز خودتو قبل ازدواج تغییر بده. حیف زندگیت به خاطر این رفتارا خراب بشه .احمد پسر قوی و با مسئولیتیه. این عشق احمد رو برای خودت حفظ کن .یخرده از ازدواجتون که بگذره براش عادی میشی و رفتارات براش مهم میشه .ولی ساناز انقدر از عشق احمد مطمئن بود که انگار نه انگار .
ی روز عمه زنگ زد و گفت پاشید بیاید خونمون علی رو فرستادم کله پاچه گرفته .بیاید صبحانه با ما باشید .
دنبال مانتوم میگشتم که مامان گفت دیدم لک روش بود انداختم تو ماشین. برو ی پیراهن بلند برات دوختم. کارش تمومه. فقط ی اتو بزن پایینش تو کمد چروک شده.گفتم مرسی مادر هنرمند من .دورت بگردم که انقدر  زحمت کشیدی .لپاشو محکم بوسیدمو رفتم سراغ لباس. به به مثل همیشه خوش سلیقه .ی پیراهن بلند دو دامنه رنگ آبی روشن .چقدر رنگ  آبی به من آرامش میده .
گفتم مامان یادت بود آبی دوست دارم .گفت آره دخترم اتفاقا رنگ ارغوانی ام بود که خیلی خوشم اومد  ولی من پارچه آبی رو برداشتم .این هدیه از طرف منه بابت نمرات کارنامه ت .انگار خواسته بود اعتماد بنفسی که پدر ازم گرفته رو برگردونه .من اینارو می فهمیدم .کلا حس ششم قوی داشتم .
برای قدر دانی از مادر خم شدم و دستشو بوسیدم .بعد پیشونیشو غرق بوسه کردم .
مادر مثل همیشه لپاش از خنده گل انداخت و گفت مادر بسه .بسه الان پدرتون عصبانی میشه.بدو حاضر شو دیگه .
پیراهن آبی بلند پرچین و دو دامنه با حاشیه کرم پایین دامنش .رویایی بود رنگش .ی شال کرم داشتم باهاش ست کردم .قدم بلند بود و پیراهن خیلی بهم اومد. موهام رو شونه هام بود که با گیره بستم .آخه شال سر می کردم و برام مهم بود که حجابم خوب باشه .یخرده از جلوی موهام همیشه پیدا بود ولی نمیذاشتم شالم زیاد بره عقب .تا حاضر شدم مادر گفت ای فدات که شبیه هندیا شدی .صورتم سفید و گرد بود و پیشونی گرد و کوچیکی داشتم .بقیه اعضای صورتم جز جز خیلی خاص نبود ولی ترکیب صورتم جذاب بود واقعا .ساناز میگفت انقدر لبخندت زیباست. آدم دوستداره تو فقط حرف بزنی  و بخندی .ساناز خودش خیلی زیبا بود ولی میگفت تو علاوه بر زیبایی خیلی جذابی .

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز