سلام، الانی که اینجا نشستم و دارم اینو مینویسم پر از غم و اندوه و ماتمم
یه دختر بدبخت بی کسم که هیشکی رو توی این دنیا بجز خدا نداره
خیلی ذهنم آشفتس نمیدونم از کجا بنویسم ولی از یه جا شروع میکنم...
یه پدر خیلی بد دارم خیلی عوضی... تا جوون بود و من بچه بودم مادرمو خیلی میزد... بعد کم کم اومد سراغ من کتک های زیادی خوردم و تو خلوتای خودم زیاد به خدا پناه اوردم...اون مرد کثیف که بدبختانه پدر من باید باشه از هیچ کار زشتی عبایی نداشت،تو سن ۱۵ یا ۱۶ سالگی بودم که شروع کرد به رابطه های تلفنی با زن ها و حرف های جنسی زدن باهاشون حتی تو همون موقع ها بود که محرم بود حتی یادمه مادرم رفته بود عزاداری من تنها بودم تو خونه اون هم بود دیدم میگه بیا پاهام درد میکنه بعد فهمیدم میخواست باهام رابطه جنسی برقرار کنه چند بار تکرار شد... از اون روز ها به بعد من اون فاطمه نشدم و هنوز بعد از سال ها قلب و روحم بیماره ...من همیشه ازش میترسیدم و از این آدم وحشی وحشتناک خوف داشتم، خیلی ترسناک و غضبناکه
تمام فامیلاش هم مثل خودشن... وحشی، فاقد شعور انسانی، حیوان صفت
من سال هاست دیگه حتی کلمه ای باهاشون نمیخوام حرف بزنم ولی خودش رو مجبور بودم چون از بدبختی من نون خور اون آشغال کثیفم
ولی هروقت خودش با مادرم به مراسمی جایی از طرف فامیلاش میرن من خیلی کتک میخورم چون نمیخوام برم، الان نزدیک یکساله که با خودش هم حرف نمیزنم ولی هروقت اراده کنه شروع به داد زدن میکنه و حمله به من...
کتکایی که خوردم رو بخوام بگم و جزئیاتو یه طومار میشه...
مادرم یه زن ساده ست که فقط داره زندگی میکنه و حتی وقتی بهش گفتم اون روز که همچین کار زشتی میخواست با من بکنه هیچی بهش نگفت ، فقط دنبال اینه که یه جایی باشه واسه زندگیش و یه چیزی واسه خوردن با اینکه کار هم ازش میکشه پدرم ولی همیشه هیچی نگفته
اگه یه روزی مادر من بمیره به جرعت میتونم بگم مظلوم ترین زن تاریخ بود و از غم همچین آدمی ممکنه منم بمیرم و اگه یه روزی پدرم بمیرم به جرعت میتونم بگم کثیف ترین مرد تاریخ مرده و اون روز روزیه که یه آدم کثیف از دنیا خارج میشه
دوستان من ، حال بدی دارم... دیگه ادامه زندگی برام غیر ممکن شده
هیچ راه امیدی برای زندگی ندارم هیچ
میخوام فرار کنم و برم ؛ هرجا ، برام اصلا فرقی نمیکنه فقط جایی که دیگه نه اینو نه آدمای عوضی دورش که دشمن منن همشون رو نبینم
ولی از این آدم وحشی میترسم، بگین چیکار کنم
من یه دختر مجردم، ۲۰ سالم بیشتر نیست ولی روحم ۱۰۰۰ ساله ست...
بگین چیکار میتونم بکنم ، خودم تصمیمم اینه برم شهر دیگه ای واسه ادامه درسم و همونجا خوابگاه بگیرم و سر کار هم برم که پول در بیارم واسه زندگیم
ولی میترسم پیدام کنه و منو بکشه
میشه بعد از رفتنم اگه خواست اذیتم کنه براش شکایت کنم؟
اصلا بهترین راه فرار چیه ؟ چجوری فرار کنم
خواهشا نگین فرار نکن که راهی جز این ندارم