اژ دیشب مامان بزرگم و عموم اومدن از شهرستان خونمون نوبت دکتر داشتن
دیشب که شام مفصل بود
هرچی صبح مامان و بابام تعارفشون کردن که برای ناهار وایسین و...داییم اینا میگفتن نه باید بریم که۱۱ به دکترمون برسیم، بابامم باهاشون رفت خلاصه
تا ۲/۳ طول کشید
بابام اومد ناراحت، که داداش و مامانم گشنه و خسته رفتن شهرستان و...مامانت عرضه نداشت یه ناهاری خودش که نبود دکتر بود، میگقت تو درست کنی و از اینصحبتا
وای انقدر عصابم خورد شد، مامانمم یه مدته مریضه و همش دور دکتر و بستری شدن و اینا بوده...
وای حالا مامانم گشنه رفت بره خونه و من حالا غذا نمیخورم و...
به مامانم گفتم، گفت من چند بار به عمو زنگ زدم گفتم ناهار درست کردما، غذای مورد علاقه مامان بزرگمو درست کرده بود
من حالا هرچی ب بابام بگم اصلا تو کتش نمیرفت، همش وایساده بود حرف مامانم زدن