ببین عزیزم در این حد با جزئیات نمی دونم.
من داداشم فهمید با یکی توو رابطه ام بهم گفت اگه واقعا تورو می خواد نباید مشکل داشته باشه همزمان هم خانواده ها باهم آشنا بشن هم خودتون دوتا.چون بالاخره خانواده هم مهمه بهم بخورن و...اتفاقا مادرم هم فهمید بهم گفت به احساساتتون احترام میذاریم اگه ببینیم واقعا بهم می خورین ما تعهد می دیم که تو تمام خواستگارهات رو رد کنی تا شرایط اون پسر برای ازدواج مهیا بشه.[هر دو پزشکی می خونیم و همکلاسی مثلا مدنظر مامانم بود پزشک عمومی که شد عقد کنیم و توو این مدت زیر نظر خانواده ها باهم باشیم یه جورایی نشون]
خلاصه برادرم خیلی محترمانه باهاش صحبت کرد اونم همش جواب سر بالا داد.گفت هدف من فعلا آرامش هست و هدفی ندارم و...
اینم بگم من فقط برای متاسفانه تیپ و قیافه می خواستمش وگرنه همه چیش از ما پایین تر بود.منم اصلا کنارش آرامش نداشتم حالم حتی وقتی کنارم بود بد بود خلاصه درگیر رابطه سمی و وابستگی سمی بودم.
داداشم می دونست وابسته ام کم کم جدامون کرد.
اونم یه هفته بعد رفت با یکی دیگه فقط می تونم بگم خاک توو سر دختره من خر بودم این چرا خره خدا داند😂من می شناسنش بالاخره خیلی آشغالهههههه خیلییییییییی واقعا دلم می سوزه متاسفانه خیلی خوب بلده مخ بزنه