امروز قرار بود بعد کار برم خونشونو به مادرش بگم که باهم بریم امامزاده و اونجا میخواستم باهاش حرف بزنم.صبح گفت خواهرم رفته عمل زیبایی مامان باباش بااون بیمارستانن و من بعد کار برم عیادت. منم گفتم حتما امروز و فردا خونشون فامیلا هستن صبح اماده شدم تا حدی که میشد و رفتم سر کار. ظهر گفت هنوز نیومدن منم گفتم کارم دو ساعت بیشتر طول میکشه باز قاطی کرد کلی پیام داد که اونجا از ترسم فقط اولی رو باز کردم.صوتی بودن. دیدم باز شک کرده بهش زنگ زدم گفتم بیااینجا دنبالم گفت نمیام گفتم فیلم بگیرم بفرستم گفت نه ولی گرفتم برا وقتی دیدمش اگه لازم شد و نفرستادم بعدم پیام دادم فلان ساعت فلان جا منتظرتم. کارم که تموم شد زنگ زدم گفت کار پیش اومده تا شب سرکارم فردا میبینمت گفت صدا برات فرستادم که منم گوش نکرده بودم گفت برو خونه گفتم باشه گفت ولی فک نکنم اصن هرجا میری برو برام مهم نیست دیگه گفتم رسیدم از خونه زنگ میزنم